damla
بر روی بوم زندگی هر چیز میخواهی بکش * زیبا و زشتش پای توست * تقدیر را باور نکن * تصویر اگر زیبا نبود * نقاش خوبی نیستی از نو دوباره رسم کن * تصویر را باور نکن خالق تو را شاد آفرید * آزاده آزاد آفرید پرواز کن تا آرزو * زنجیر را باور نکن
damla
زندگی باید کرد ! گاه با یک گل سرخ گاه با یک دل تنگ گاه با سوسوی امیدی کمرنگ زندگی باید کرد ! گاه با غزلی از احساس گاه با خوشه ای از عطر گل یاس زندگی باید کرد ! گاه با ناب ترین شعر زمان گاه با ساده ترین قصه یک انسان زندگی باید کرد ! گاه با سایه ابری سرگردان گاه با هاله ای از سوز پنهان گاه باید روئید از پس آن باران گاه باید خندید بر غمی بی پایان لحظه هایت بی غم ............ روزگارت آرام .......
damla
دیوانگی ات را جشن بگیر.!! ........زیرا در این دنیا ، جایی که تمام بشریت بیمار است ، عاقل شدن چنان است که به نظر دیوانه خواهی رسید..!!!!!!
damla
زندگي يك هديه است كه بايد ازش لذت برد نه مشكلي كه بايد حلش كرد چاپلين مي گويد : وقتي زندگي 100 دليل براي گريه كردن به تو نشون ميده تو 1000 دليل براي خنديدن به اون نشون بده
damla
می خواستم از تنهایی بگم، اما گفتی از رگ گردن بهت نزدیک ترم! می خواستم از مردود شدن تو امتحانات بگم، اما گفتی من ستارالعیوبم! می خواستم بگم پشیمونم ولی نمیدونم چیکار کنم؛ گفتی بیا که خوب جایی اومدی! می خواستم بگم پریشونم و بیقرار؛ پریدی وسط حرفم و گفتی من قلبتو آروم میکنم ... الا بذکرالله تطمئن القلوب می خواستم بگم کم آوردم، ناامیدو خسته ام؛ گفتی این درگه ما درگه نومیدی نیست! می خواستم بگم دیگه روم نمیشه صدات کنم و ابراز پشیمونی؛ گفتی صدبار اگر توبه شکستی بازآ ! می خواستم داد بزنم و به گناهام اعتراف کنم؛ آروم گفتی: هیـــــــس ... مطمئن باش بین خودمون میمونه!! می خواستم بگم من لیاقت این بنده خوبتو ندارم؛ گفتی من صلاحتو بهتر میدونم، به من اعتماد کن! تو دلم داشتم می گفتم کاش آغوش مهربونتو داشتم، که دیدم دستای گرمت زودتر از خواسته من باز شده ... خــــــــــــــــدایِ مهربونم دوسِت دارم ... همین!!
damla
خــــــــــدا ... واژه ای همیشه آشنــــا !! جاری و ساری در زندگی، امـــــا گمشــــــده در لحظـــــاتــــــ ... به دنبال واژگان و کلماتی می گردم تا بنویسم آنچه را که بایــــــد؛ اما کلماتــــ یاری نمی کنند !! گویــــا کلماتــــ در ذهن کوچکم محدود و محصور شده اند. نمی دانم از چه بگویم، از چه بنویسم و به چه فکر کنم ... آیــــا باید به واژه هایم هم رنگ و لعابــــ دهم؟! مثـــل زندگی ؟! من گمشــــــده ام ... دیر زمانیستــــــ ! شاید کسی بپرسد کجـــا ؟! و من خواهم گفتــــ : در شلوغی ِ دنیـــ ـ ـ ـ ـا ... در کوچه پس کوچه های ناآشنای زندگی تمام دارو ندارم بر باد رفتـــــ ... لحظاتــــِ نابـــــِ با خـــــدا بودن را فروختم و در ازایِ آن هیچ بدستــــــ آوردم !! خـــــدایـــا ... گاهی نمی فهمم بودنتـــــ را؛ به من بفهمان ... گاهی نادیده می گیرم نگاهتــــ را؛ دیده ام را روشنی بخش ... گاهی تمام انسانیتم را زیر پـــا می گذارم؛ آن لحظه مـــرا دریابـــــ ... و گاهی فرو می روم در مردابــــِ متعفّن ِ دنیـــ ـ ـ ـ ـا، دستانم را بگیر ... به من بچشان طعم ِ عشقتـــــ را؛ بوی سیبـ
damla
توسط فید
عرضه ترجمه قرآن و نهج البلاغه به زبان پرتغالي در نمایشگاه کتاب
damla
توسط فید
يونتوس در شرايط خارق العاده قهرمان ايتاليا شد
damla
روزی مردی برای نماز صبح از خانه خارج شد به نزدیکی مسجد که رسید پایش به سنگی برخورد کرد و بر زمین افتاد پیرمرد راه آمده را بازگشت تا لباس های خود را که خاکی شده بود عوض کند باری دیگر راهی مسجد شد ودر مکانی که نزدیکی مسجد بود به زمین خورد این بار هم دوباره راهی خانه شد تا لباسی تمیز برای ورود به مسجد بپوشد برای بار سوم که به طرف مسجد حرکت می کرد مردی چراغ به دست را دید که چراغش راه را روشن کرده بود با آن مرد راهی مسجد شد وقتی به در مسجد که رسیدند پیرمرد به مرد گفت که برای نماز داخل مسجد شود اما مرد گفت ای پدر من شیطانم بار اول که به مسجد می آمدی تو را بر زمین انداختم تا به خاطر لباس های کثیفت از رفتن به مسجد منصرف شوی اما تو این چنین نکردی بار اول که به خانه برگشتی خدا گناهان خودت را و بار دوم گناهان اهلبیت و دوستانت را بخشید ترسیدم این بار گناهان دهکده تان را ببخشد که خود چراغ آوردم تا بر زمین نخوری!
damla
اشک بی حاصلم از دیده روان است هنوز... برف پیری به سر کوه دلم باریده... سالها میگذرد غصه جوان است هنوز... باغ دل گرچه پر از خار فراق تو شده... باز هم نام گلت ورد زبان است هنوز... مدتی رفت که بازار دلم تعطیل است... دل در اندیشه ی بازار و دکان است هنوز... مدتی شد که ندیدم رخ زیبای تورا... یاد سیمای تو در گوشه ی جان است هنوز...
damla
در چشم مني روي به من ننمايي واندر دلمي ، هيچ بمن نگرايي اي جان و دل و ديده و اي بينايي چون از دل وديده دركنارم نايي
damla
من درد تو را آسان از دست ندهم دل بر نکنم ز دوست ، تا جان ندهم از دوست به یادگار دردی دارم که آن درد به صد هزار درمان ندهم
damla
چون شراب عشق دردل کارکرد دل ز مستی بیخودی بسیارکرد شورشی اندرنهاد دل فتاد دل درآن شورش هوای یارکرد جامعه ی دریوزه برآتش نهاد خرقه ی بیروزه رازنان کرد هم زفقر خویشتن بیزارشد هم ز زهد خویش استعفارکرد نیکویی های که دراسلام یافت بر سر جمع مغان ایثارکرد ازپی یک قطره درد درد دوست روی اندرگوشه ای خمارکرد چون بیست ازهردوعالم دیده را در میان بیخودی دیدار کرد هستی خود زیرپای آوردپست وزبلندی دست دراسرار کرد آنچه یافت از یاری عطار یافت وآنچه کرد ازهمت عطار کرد