damla
در تنهایی خود لحظه ها را برایت گریه کردم در بی کسیم برای تو که همه کسم بودی گریه کردم در حال خندیدن بودم که به یاد خنده های سرد و تلخت گریه کردم در حین دویدن در کوچه های زندگی بودم که ناگاه به یاد لحظه هایی که بودی و اکنون نیستی ایستادم و آرام گریه کردم
damla
وقتی 4 ساله بودم: بابا هر کاری می تونه انجام بــده وقتی5 ساله بودم: بابام خیلی چیـــز ها می دونه وقتی6 ساله بودم: بابام ازبابا ی تو باهوش تره وقتی 8 ساله بودم: بابام هر چیزی رو دقیقاً نمی دونه وقتی 10 ساله بودم: در گذشته زمانی که بابام بزرگ می شد همه چیز مطمئــناً متفاوت بود وقتی12 ساله بودم: خب طبیـــعیه پدردر مورد آن مورد چیزی نمی دونه،اون برای به خاطر آوردن کودکی اش خیلی پیــر است وقتی14 ساله بودم : پدرو خیلی توجه نکن، او خیلی قدیمی فکـــــر می کنه وقتی 20 ساله بودم: آه خدای من!اواز جریان روز خیــلی پرت اســــــــت وقتی 25 ساله بودم: پدر کمی در باره ی آن اطلاع ندارد .باید این طور باشد،چون او تجربه ی زیادی دارد وقتی 35 ساله بودم: بدون مشورت باپدرم کوچکترین کاری نـــــمی کنم وقتی 40 ساله بودم: متــعجبــم که پدرم چگونه آن جریان راحل کرد!او خیلی عاقل ودانا بودودنیایی تجربه داشت وقتی 50 ساله بودم: اگر پدراینجا بودهمه چیـــز رادراختیار اوقرار می دادم ودراین باره بااومشورت می کردم خیلی بد شدکه نفهمیدم اوچقدرفهمیده بود.می توانستم خیلی چیز ها رااز او یاد بگیرم
damla
من اگر اشک به دادم نرسد مي شکنم اگر از ياد تو يادي نکنم مي شکنم بر لب کلبه ي محصور وجود، من در اين خلوت خاموش سکوت، اگر از ياد تو يادي نکنم مي شکنم اگر از هجر تو آهي نکشم. تــک و تنــهـا! مي شکنم به خدا مي شکنم...!
damla
چرا بر باورت نيست که قلبم خانه توست چرا بر باورت نيست دلم ديوانه تست دلم مي سوزد اي يار از اين عاشق کشي ها چرا بر باورت نيست که جان آواره توست
damla
توسط فید
نمایشگاه تخصصی ساختمان و خدمات مهندسی خوزستان در قطر، مصر و لبنان برپا ميشود
damla
تو را میبینم و آید به یادم که مهرت بود با جانم هم اغوش هنوز ان شوق از خاطر نرفتش هنوزم نیست یاد تو فراموش تو را میبینم آید به یادم چه شوری دل ز سودایت به سر داشت مرا در پرده ی خاطر جوانی دل ارا هر دمی نقش دگر داشت تو را میبینم و آید به یادم الا ای روزم از تو شام تاری هدر کردم به یادت عمر و زین پس من و از عمر رفته شرمساری تو رو میبینم و پیوسته گویم گرش با من وفا بودی چه بودی چه بودی گر سرانگشت وصالش ز کارم عقده ی بسته گشودی تو را میبینم و آید به یادم چه شب ها در غمت بر من سحر گشت به یادت روزگاری خوش مرا بود تو چون برگشتی از من بخت برگشت شکایت اه باید با که بردن که با من گردش گیتی چها کرد خداوندا چرا یک ره نگردد به گرد روزگارم به جز درد به جز از یاد تو هرگز نگردد به جز از یاد تو گردد ضمیرم تویی تا بخت تو هرگز نگردد تویی تا عمر من هرگز نمیرم
damla
چنین با مهربانی خواندنت چیست؟ بدین نامهربانی راندنت چیست؟ بپرس از این دل دیوانه من که ای بیچاره ماندنت چیست؟
damla
زندگی یک بازی درد آور است ... زندگی یک بازی بی آخر است زندگی کردیم و اما باختیم ... کاخ خود را روی دریا ساختیم لمس باید کرد این اندوه را ... بر کمر باید کشید این کوه را زندگی را با همین غمها خوش است ... با همین بیش و همین کمها خوش است باختیم و هیچ شاکی نیستیم ... بر زمین خوردیم و خاکی نیستیم
damla
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
damla
نگاهم کن که من رو به سقوطم نه این من نیست منی که رو به روتم بزار همه ببینن آسمونم بی فروغه بزار مردم بدونن که ستاره اشون دروغه یه کاری کن یه کاری کن نگو سهم من این بوده نزار از هم بپاشم من از این تکرار بیهوده یه کاری کن یه کاری کن که می ترسم از این آو ار یه کاری کن اگه دستات هنوزم ناجیه یار این منم پر شکسته خسته ی خسته از خودم بیزار و از غمها شکسته ببین اسیر بن بسته جنونم نمی تونم نمی تونم که من اینجا بمونم نمی تونم که مــــن ایــنــجـــــا بمــــــــونـم
damla
یاندیر منی ای شمع جفا پیشه ، کی پـــــــــــروانه منم اُولدور منی سن قاشـی کامان وصلیوه بیگانه منم اُولــماز سنه تای دونیادا ظالیم ، کی گر اولسایدی اینان ایستردیم اونی تا بوله سن ، عاقیل فـــــرزانه منم ایشدیر منه اُوز وصلیوین اُو جام شرابین گـــــــــــــوزلیم تا کی گــــــــوزللــــــــر بوله لر دونیادا بیر دانه منم شـــــعر اُوروسو اُولدی نصیبیم ، اُو دَلی جیران سوزونه آمّا سویرم من اُو قـــــــــیزی چون دَلی دیوانه منم لـــــــــــــــــیلا آلیب آخر اَلینه کونلومون اَفسار ساپینی یوخجا کی بوگون دونیادا مجنون کیمی افسانه منم هر کیمسه ده بیر قیسّا عقیل اُولسا بولَر من نه دئدیم پس ایندی گوزل ، سویله نییه عاشیق جانانه منم؟
damla
به تو مي انديشم اي سراپا همه خوبي تك و تنها به تو مي انديشم همه وقت ... همه جا ... من به هر حال ، كه باشم به تو مي انديشم تو بدان اين را ، تنها تو بدان تو بيا ..... تو بمان با من ، تنها تو بمان جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب من فداي تو ، به جاي همه گل ها تو بخند اينك اين من كه به پاي تو در افتادم باز ريسماني كن از آن سوي دراز تو بگير .... تو ببند .... تو بخواه .... پاسخ چلچله ها را تو بگو قصه ي ابر هوا را تو بخوان تو بمان با من تنها تو بمان در دل ساغر هستي تو بجوش من همين يك نفس از جرعه ي جانم باقي ســـــــــــــت آخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنوش به تو مي انديشم ...... اي سراپا همه خوبـــي .....