azadeh
در جلسه ی امتحان عشق من مانده ام و یک برگه سفید ! یک دنیا حرف ناگفتنی و یک بغل تنهایی و دلتنگی … درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود ، در این سکوت بغض آلود … قطره اشکی هوس سرسره بازی می کند و برگه سفیدم عاشقانه قطره را در آغوش می کشد ! عشق تو نوشتنی نیست … در برگه ام کنار آن قطره یک قلب می کشم ! وقت تمام است ، برگه ها بالا …
azadeh
اینجا صدای پا زیاد می شنوم اما هیچکدام تو نیستی !!! “دلم” خوش کرده خودش را به این فکر که شاید “پا برهنه” بیایی !
azadeh
حرف تازه ای ندارم فقط زمستان در راه است … کلاه بگذار سر خاطراتی که یخ زده اند ، شاید یادت بیفتد جیبهایت را که وقتی دستهایم مهمانشان بودند !
azadeh
سخت ترین کار زمان دانش آموزی خوردن نارنگی زیر میز ، سر کلاس بود !
azadeh
میگفتند:
سختی ها نمک زندگــــــی است…..
امّا چرا کسی نفهمید
“نمــــــک” برای من که خاطراتم زخمی است
شور نیست…
مزه “درد” میدهد…!!
azadeh
کاش کودک بودم که به هربهانه ای به آغوشی پناه می بردم و آسوده اشک می ریختم !
بزرگ که باشی باید بغضهای زیادی را بیصدا دفن کنی …
azadeh
پرسید : چرا آسمان ابریست ؟
گفتم : تو نبودی با او درد دل کردم !
azadeh
چشمانم را به نابیـنایی میـفروشم تا کســی را که دوســـت دارم با دیگری نبینــم