azadeh
آنکه واقعا تـــو را دوست دارد به ساز آرام بودنت کفایت میکند و هرگز نمیخواهد رقاصه ی سازهایش باشی …
azadeh
کم کم یاد خواهی گرفت......تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیرکردن یک روح را! این که عشق ،تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر نیست و یاد می گیری که بوسه ها قرارداد نیستند و هدیه ها ،معنی عهد و پیمان نمی دهند. کم کم یاد می گیری که حتی نور خورشید هم می سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری باید باغ خودت را پرورش دهی به جای این که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد. یاد می گیری که می توانی تحمل کنی که محکم باشی... پای هر خداحافظی یاد می گیری که خیلی می ارزی....!!!
azadeh
دستم رو ميندازم دور گردنش صندلي ایی که بارها اشکهام بر رويش چکه کرده به ديوار سلام مي کنم و گاه که بي هوا بهش مي خورم ازش دلجويي مي کنم - ببخشيد آقاي ديوار ... و باز صندلي را با خودم مي چرخانم و مي رقصانم چپ ... راست ... چپ ... راست ... يادمه رقص بلد نبودم ! اما غم مرا هم به رقص وا داشته ! اشک هايم را مي خورم و باز با صندلي مي رقصم ... بلند بلند آواز سر مي دهم من خوشبختم چون غم دارم ... صندلي رو به دور خودش و خودم مي رقصانم فرياد مي کنم ... من با غم هايم خوشبختم با غم هايم مي رقصم
azadeh
نمیدانم ! من در دوستداشتنت غرق شدهام ...؟ یا دوستداشتنت در من ...؟ هرچه هست جداییشان / درست بر عکس من و تو خیلی سخت است!
azadeh
حــــــرف میـــزنی امــــــــا تلخ محــــبـــت می کنی ولـــــــــــــی ســـرد چـــه اجبــاری اســت دوســـت داشــــتـن مــن!
azadeh
سـوزش شلاقـهایی که از خواب غفلــــــت بیدارمان می کنند بهتــــر از نــــرمی دستانـــی ست که خوابــــــــمـــــان میـکنند
azadeh
گاهی ممکن است از جایی، از موقعی، از کسی، رد شوی و تکه ای از تو به گوشه اش گیر کند و کنده شود. وقتی کمی از تو جایی جا ماند، کم می شوی! بدون آنکه خودت بخواهی قسمتی از تو دیگر همراهت نیست و یک جایی بیدار ایستاده و از خاطراتت مراقبت می کند. گاهی تکه ای از تو جا می ماند لا به لای نگاهش، پشت میز گوشه کافه ی همیشگی، زیر یک درخت در انتهای باغ، توی یک کوچه، یک آسانسور ، تو جدا می شوی و تکه ای از تو جا می ماند، بدون آنکه خودت جا بمانی. آنوقت یک روزی می رسد که خودت را جمع می کنی، تکه تکه ات را سرهم می کنی و می روی و جای دیگری پهن می شوی. اما یک شب که حواست نیست، صدایی می شنوی، چیزی می بینی، از جایی رد می شوی، که یادت می افتد هنوز یک تکه ات، همان تکه ات، جایی ایستاده و از خاطراتت مراقبت می کند… هنوز یک تکهء لعنتی ات جایی جا مانده است.
azadeh
گاهی اونقدر دلگیر و دلتنگم که می گم : خدایا!زندگی به این بی اهمیتی و پوچی برای چی می گذرونم؟بی هیچ امیدی! و گاهی هم حتی یه اتفاق کوچیک یه دیدار ساده اونقدر امیدوارم می کنه که عروسکم رو محکم بغل می گیرم و حتی زودتر از همه خواب می رم که شاید خوابشو هم ببینم!!... زندگی منو باش که به چه چیزایی بستگی داره خداییش!!.. دیدن کسی عرض ۱ ثانیه!۱ ثانیه فقط و فقط ۱ ثانیه!!... اونقدر خوشحالم کرد که احساس بی وزنی هم دیگه واسه وصفش کمه! و اونقدر غمگین شدم که تموم اون راهی که واسه دیدنش رفتم رو موقع برگشت فقط اشک ریختم! سرم درد گرفته بود و تموم خاطره هام جلو چشمام رژه می رفتن! چاره ای نداشتم جز اینکه سرم رو به شیشه تکیه بدم و چشمامو ببندمو وای از خاطره ها!.......