azadeh
چه گریزیست ز من؟ چه شتابیست به راه؟ به چه خواهی بردن در شبی اینچنین تاریک پناه؟ مرمرین پله آن عاج سفید ای دریغا که ز من بس دور است!..... لحظه ها را دریاب چشم فردا کور است...............
azadeh
همیشه ازفاصله هاگله داریم. شایدیادمان رفت که درمشقهای کودکیمان برای فهمیدن کلمات کمی فاصله هم لازم بود..
azadeh
شبتونــــــــــــــــــ خـــــوش :-)
azadeh
الهیییییییی چه انتظاری میکشه !
azadeh
مي گويند : شاد بنويس … نوشته هايت درد دارند! و من ياد ِ مردي مي افتم ، که با کمانچه اش ، گوشه ي خيابان شاد ميزد… اما با چشمهاي ِ خيس … !!
azadeh
هنـــــوز هــــم ، حــــوالی خــــواب هـــــای شــــبانــــه ام پرــــسه مــــیزنی لعنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتی دیـر وقـــت اســـــــــت ، آرام بگـــــــیر بُگــــذار یکــــ امشـــب را آســــودهـ بخوابـــــم……
azadeh
بعد از مدت ها دیدمش! دستامو گرفت و گفت چقدر دستات تغییر کردن… خودمو کنترل کردم و فقط لبخندی زدم… تو دلم گریه کردم و دم گوشش گفتم: بی معرفت! دستای من تغییر نکرده… دستات بــــ دستای اون عادت کرده
azadeh
چشمانم غرق در اشکهایم شده .... دیگر گذشت ، تو کار خودت را کردی ، دلم را شکستی و رفتی .... همه چیز گذشت و تمام شد ، این رویاهای من با تو بود که تباه شد... انگار دیگر روزی نمانده برای زندگی ، انگار دیگر دنیای من بن بست شده ، راهی ندارم برای فرار از غمهایم... این هم جرم من بود از اینکه برایت مثل دیگران ن...بودم، کسی بودم که عاشقانه تو را دوست داشت ،دلی داشتم که واقعا هوای تو را داشت .... دیگرگذشت ، حالا تو نیستی و من جا مانده ام ، تو رفته ای و من بدون تو تنها مانده ام ، تو نیستی و من اینجا سردرگم و بی قرار مانده ام.... فکر دل دادن و دلبستن را از سرم بیرون میکنم ، هر چه عشق و دوست داشتن است را از دلم دور میکنم،اگر از تنهایی بمیرم هم دلم را با هیچکس آشنا نمیکنم.... دیگر بس است ، تا کی باید دلم را بدهم و شکسته پس بگیرم، تا کی باید برای این و آن بمیرم؟
azadeh
هیس … حواس تنهایی ام را با خاطرات باتو بودن پرت کرده ام بگو کسی حرفی نزند بگذار لحظه ای آرام بگیرم …
azadeh
چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی به جز سلام نتونی بگی !
azadeh
جناق میشکستیم و میگفتیم یادم تو را فراموش ، امروز تمام استخوانهایم شکسته و هنوز فراموشت نکردم
azadeh
مجــــازی هستیم... امــــا... دلمــــــان مجازی نــــیست میشکند... حواست به تایــــپ کردنت باشــــد!!
azadeh
پشت چهار راه ... پشت فرمان ... نشسته ام و به تضادِ ذهن خود و دخترک گلفروشی فکر می کنم که چراغ را قرمز می خواهد و من سبز . . . !