دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

پرتغال کوکی

دلم اهل شکایت نیست ... بیخیال حرفائی که تو دلم جا مونده ... درباره »
پرتغال کوکی
مرد - متاهل
امتیاز: 1747

دنبال‌شدگان

(231 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(230 کاربر)

گروه‌ها

(5 گروه)

بازدید

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

زندگی به من آموخته است بیاندیشم اما اندیشیدن به من راه زیستن را نیاموخته است

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

+ سلام چطوری؟ - خوبم... + اِ چرا؟ مگه چی شده؟

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

گریه شاید زبان ضعف باشد شاید خیلی کودکانه شاید بی غرور اما هرگاه گونه هایم خیس میشود میدانم نه ضعیفم، نه یک کودک می دانم پر از احساسم

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

باغ وحش مملو از جمعیت بود ، از بلندگوی باغ وحش این جمله شنیده شد : " بازدیدکنندگان گرامی از دادن هر گونه غذا و خوراکی به حیوانات خودداری فرمایید ". بعد از مدتی مجددن از بلند گو اعلام شد : " بازدیدکننده گرامی از شما خواهش کردیم که از تغذیه حیوانات خودداری فرمایید " این هشدارها با لحن های مختلف چندین بار تکرار شد ، آخرین هشدار بلندگو این بود : " حیوانات عزیز خواهشمندیم از آدمها غذا نگیرید " دیگر هشداری در این زمینه شنیده نشد .!!!

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

دوباره برخاستن توان نمی خواد، جرات می خواد جرات دوباره آزمودن، دوباره مبارزه کردن جرات دوباره زمین خوردن، جرات دوباره باختن ما آدما وقتی زمین می خوریم بیشتر از اونی که توانمون رو از دست بدیم، جراتمون رو از دست می دیم

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

میزی برای کار کاری برای تخت تختی برای خواب خوابی برای جان جانی برای مرگ مرگی برای یاد یادی برای سنگ ... این بود زندگی؟ *** حسین پناهی

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

ببينيد حرف زدن چه چيز وحشتناكي است كه بزرگترين احترام به هركس اين است كه برايش يك دقيقه سكوت مي‌كنند . **** فريدون تنكابني - يادداشت‌هاي شهر شلوغ - انديشه‌ها

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

توی سالن سینما، دوتا دختر کنارم نشسته بودند. هی با هم پچ‌پچ. همان اولش حوصله‌ام سررفت از دستشان. یکی‌شان هی ریزریز توی گوش آن‌یکی حرف می‌زد. با تعجب برگشتم به سمتش، که یعنی چه خبرتان است. دیدم آنی که نشسته کنارم، سرش پایین است. توی تاریکی زل زدم بهش. دیدم نابیناست. دوستش هی برایش می‌گفت: این‌جا مَرده دارد شکمش را می‌خارانَد، این‌جا دستش را کرده توی دهنش، این‌ صدای همان زن دلّاکه است، دارند خربزه می‌خورندها… حسابی دلم گرفت.

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

مبانی کامپیوتر: آن بخش از یک سیستم را که می‌توان با چکش خرد کرد، سخت‌افزار و آن قسمت را که فقط می‌توان به آن فحش داد، نرم‌افزار می‌گویند!

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

به نظر انسان ها،سگ ها حیواناتی باوفا و بسیار مفید هستند.ولی از نظر گرگ ها،سگ ها گرگ هایی بودند که تن به بردگی دادند تا در آسایش و رفاه زندگی کنند ...

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

یک مرد یزدی بر خری سوار بود و پسرش پشت سر خر راه می‌رفت و خر را می‌راند. حوالی ظهر شد، پسر تکه نانی از جیب خود درآورد و در دهن نهاد و همچنان که طی طریق می‌کرد، نان را هم می‌خورد. پدر در این وقت خواست از پسر چیزی سؤال کند. او را به اسم خواند. پسر فوراً جواب داد: «بله» و البته چون دهن را باز کرد که بله بگوید، لقمه از دهنش بیرون افتاد. پدر درحالی که خشمگین به نظر می‌رسید با لهجه غلیظ یزدی گفت: ـ بله و زهرمار! چه موقع بله گفتن است؟ به جای بله، بگو «هون» که هم جواب مرا داده باشی، هم نانت را خورده باشی و هم خرت را رانده باشی!

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

يه روزي يكي پياده از شهر به ده مي رفت ظهر شد و گرسنه شد و زير درختي نشست و لقمه اي رو كه زنش براي تو راهي براش گزاشته بود رو بيرون اورد تا بخوره هنوز لقمه اولو دهنش نگزاشته بود كه سواري از دور پيدا شد مرد طبق عادت همه مردم بفرمايي زد و از قضا سوار ايستاد و گفت:رد احسان گناهه از اسب پياده شد و به اين طرف و اون طرف نگاه كرد و چون جايي رو براي بستن اسبش پيدا نكرد پرسيد افسار اسبم رو كجا بكوبم طرفم كه از اون تعارف نا به جا ناراحت شده بود گفت :ميخشو بكوب سر زبون من

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

کمتر بترس، بیشتر امیدوار باش کمتر ناله کن، بیشتر نفس بکش کمتر حرف بزن، بیشتر بشنو کمتر متنفر باش، بیشتر عشق بورز و در این صورت است که تمامی چیزهای خوب جهان از آن تو خواهد بود

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

هیچ کس با نامیدی به دنیا نمی آید، بلکه ما بعد از اینکه چند بار شکست می خوریم «شکست خوردن» را یاد می گیریم و حتی به خودمان زحمت تلاش کردن نمی دهیم. اگر به مشکلی برخورده اید، مهم نیست دفعه چندم است که زمین خورده اید، باز هم بلند شوید و برای حل آن تلاش کنید.

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

میمون هایی که از مار نمی ترسیدند را در کنار مار ها قرار دادند. در همین حین صداهای بلند و وحشتناکی هم از بلندگو ها پخش کردند. با این کار میمون هایی که از مار ها نمی ترسیدند «یاد گرفتند» که از مار بترسند. نتیجه عجیب تر این آزمایش این بود که حتی میمون های دیگری که هم که از مار ها نمی ترسیدند با دیدن ترس سایر میمون ها آنها هم از مار ها ترسیدند. نتیجه: ما از بعضی از چیزها می ترسیم چون آنها را با چیز های دیگری در ذهن مان به یکدیگر مرتبط می کنیم. مثلآ یک کودک بعد از شنیدن صدای ترسناک محکم بسته شدن درب در تاریکی از تاریکی خواهد ترسید.