پرتغال کوکی
در عجبم از مردمی که قرن ها منتظر امام زمان خود هستند، اما چند ثانیه پشت چراغ قرمز منتظر نمی مانند!!!!!
پرتغال کوکی
شریعتی میگه : آنها فقط از «فهمیدن» تو میترسند. از «تن» تو- هر چقدر هم که قوی باشد- ترسی ندارند. از گاو که گندهتر نمیشوی، میدوشندت! از خر که قویتر نمیشوی، بارت میکنند! از اسب که دوندهتر نمیشوی، سوارت میشوند!، اما آنها فقط از «فهمیدن» تو میترسند ...
پرتغال کوکی
یک سوال : آیا کسی میدونه که چطور میشه تو دنبالر آهنگ گذاشت و آیا اصلن میشه ؟
پرتغال کوکی
ما بعضی درس های زندگی خود را در آرامش می آموزیم و بعضی دیگر را در طوفان...
پرتغال کوکی
توماس هیلر ٬ مدیر اجرایی شرکت بزرگ بیمه و همسرش در بزگراهی بین ایالتی در حال رانندگی بودند که او متوجه شد بنزین اتومبیلش کم است. هیلر به خروجی بعدی پیچید و از بزرگراه خارج شد و خیلی زود یک پمپ بنزین مخروبه که فقط یک پمپ داشت پیدا کرد. او از تنها مسئول آنها خواست باک بنزین را پر و روغن اتومیبل را بازرسی کند.سپس برای رفع خستگی پاهایش به قدم زدن در اطراف پمپ بنزین پرداخت. او هنگامی که به سوی اتومبیل خود باز می گشت دید که متصدی پمپ بنزین و همسرش گرم گفتگو هستند. وقتی او به داخل اتومبیل برگشت دید که متصدی پمپ بنزین برای خداحافظی دست تکان می دهد. پس از خروج از جایگاه ٬ هیلر از زنش پرسید که آیا آن مرد را می شناسد. او بی درنگ جواب اظهار داشت که می شناسد. آنان در دوران تحصیل به یک دبیرستان می رفتنند و یک سال هم باهم نامزد بوده اند. هیلر با لحنی آکنده از غرور گفت :" هی خانم ٬ شانس آوردی که من پیدا شدم . اگر با اون ازدواج می کردی به جای زن مدیر کل٬ همسر یک کارگر ساده پمپ بنزین شده بودی . " زنش پاسخ داد :" عزیزم ٬ اگر من با او ازدواج می کردم ٬ اون مدیر کل بود و تو کارگر پمپ بنزین ." =
پرتغال کوکی
شبی برنارد شاوبه دیدن یکی از نمایشنامه های خود رفت . چون نمایش به پایان رسید ، تماشاگرانی که او را در تالار دیده بودند شروع به کف زدن کردند و فریاد بر آوردند که : شاو برای ما صحبت کند . برنارد شاو ناچار به روی صحنه رفت و همه در این موقع ساکت شدند . ولی هنوز لب به سخن نگشوده بود که ناگاه از ته تالار صدایی برخاست که می گفت : نمایشنامۀ بسیار مزخرفی بود ! برای چند ثانیه سکوتی برقرار شد ، برنارد شاو به عادت خود با خون سردی تمام لبخند زد و گفت : بله ! اتفاقاً من هم با شما هم عقیده هستم ، ولی چه کنم که من و شما در مقابل اکثریت عظیم در اقلیت غریبی قرار گرفته ایم !!
پرتغال کوکی
بیماری را در تخت بغل دستم بستری کردند. سالها در سوئد زندگی کرده بود. برای بازدید اقوامش به ایران آمده بود که بیمار شده بود. بیشتر که آشنا شدیم فهمیدم کرد است. من هم که کردی بلد بودم با او شروع کردم به گپ زدن و به اصطلاح رفتیم روی کانال ۲. یکی از کارکنان بیمارستان متوجه شد و در فرصتی که بیمار فوق الذکر حضور نداشت از من پرسید: "کجا سوئدی یاد گرفتی که باهاش حرف میزدی؟" من هم برای اینکه کلاس بزارم همین جوری گفتم: "پیش خودم یاد گرفتم." نه گذاشت و نه برداشت و گفت: "خیلی خوب حرف میزدی. منم دخترم کلاس میره اما اصلن پیشرفت نمیکنه. از این به بعد برای رفع اشکال میارمش بیمارستان.! اشکالی نداره که؟" کمی فکر کردم ولی از بد حادثه هیچ اشکالی به نظرم نرسید…! گفتم: "نه. چه اشکالی؟" *** حالا میگید من اگر تا آن روز نمردم، چه بکنم؟
پرتغال کوکی
می گفت : یاد اون روزها بخیر، همین چند سال پیش وقتى من بچه بودم، مادرم یک هزار تومن به من مىداد و مرا به فروشگاه مىفرستاد. من با ٣ کیلو سیبزمینى، دو بسته نان، سه پاکت شیر، یک کیلو پنیر، یک بسته چاى و دوازده تا تخممرغ به خانه برمىگشتم. اما الان دیگه از این خبرها نیست. با تعجب گفتم آخه چطور همچین چیزی ممکنه ؟! گفت آخه اون موقع ها اینجوری نبود که ... دوره زمونه بدی شده الان همه جا توى فروشگاهها دوربین گذاشتهاند طوری شده که نمیتونی حتی یک آبنبات کوچولو کش بری !!!!
پرتغال کوکی
یک نقش مثبت یا منفی برای خودت انتخاب کن! فقط همین... داستانها خود به سراغت خواهند آمد ...
پرتغال کوکی
all moments are beautiful only you have to be receptive and surrending all moments are blessing only you have to becapable of seeing
پرتغال کوکی
آه خدای من ! هیچ گاه حتی در خیال خود، چنین دنیایی را با این همه بد بختی نمیدیدم . آری، چشمان درشت و زیبایش بود؛ چشمانی که برای چند لحظه کوتاه مجرای ورود من به دنیایی دیگر بودند. ناخودآگاه نزدیکتر شدم. در حالی که هنوز با نگاه پر التماسش به چشمانم می نگریست، دستش را به طرفم دراز کرد. نمی دانم چرا ترسیدم؟! پسرک بیچاره، دستهایش ترک ترک شده بود؛ ناخنهایش کبود بود؛ بی حس و بی رنگ با قلبی زخم خورده از روزگار. بی اراده دستش را گرفتم و روبرویش نشستم . همچنان به چشمانم می نگریست. احساس کردم او هم در چشمانم دنیای درون مرا میبیند. از خودم خجالت کشیدم .