پرتغال کوکی
كارمندي نزد رئيسش رفت و گفت: آقاي رئيس دو روز مرخصي ميخواهم تا ازدواج كنم. رئيس گفت: دو روز آخر هفته تعطيلي بودي چرا ازدواج نكردي؟ كارمند گفت: آخه نميخواستم تعطيلاتم را حرام كنم.
پرتغال کوکی
ملانصرالدين دو تا بز داشت. يکي از آنها فرار کرد و ملا هر چه دنبالش کرد به او نرسيد.برگشت و افتاد به جان آن يکي بز بيچاره. رفيقي او را ديد و گفت: ملا، اين چه کاري بود که کردي؟ ملانصرالدين گفت: شما نمي دانيد! اگر اين يكي هم بسته نبود از آن يکي تندتر مي دويد. ..
پرتغال کوکی
بخيلي را ديدند که در بازار اره اش را مي فروشد. علتش را پرسيدند. گفت: هر چيز که دندان دارد، نگاه داشتن آن در خانه زيان دارد...
پرتغال کوکی
کسي مهمان سفره بخيلي بود. گربه اي آمد . ميهمان لقمه اي را براي او انداخت. گربه لقمه را خورد. مهمان خواست لقمه دوم را بيندازد که صاحب خانه گفت: اين گربه مال همسايه است ... !
پرتغال کوکی
دانایی را پرسیدند: چه وقت برای ازدواج پایدار مناسب است؟ دانا گفت: زمانی که شخص توانا شود! پرسیدند: توانا از لحاظ مالی؟ جواب داد: نی! گفتند: توانا از لحاظ جسمی؟ گفت: نی! پرسیدند: توانا از لحاظ فکری؟ ... جواب داد: نی! پرسیدند: خود بگو که ما را در این امر دیگر چیزی نیست! دانا گفت: زمانی یک شخص می تواند ازدواج پایدار نماید که اگر تا دیروز نانی را به تنهایی می خورد امروز بتواند آن را با دیگری نصف نماید بدون آنکه اندکی از این مسئله ناراحت گردد!
پرتغال کوکی
جاهلی خواست که الاغی را سخن گفتن بیاموزد، گفتار را به الاغ تلقین مى کرد و به خیال خود مى خواست سخن گفتن را به الاغ یاد بدهد. حکیمى او را گفت: اى احمق! بیهوده کوشش نکن و تا سرزنشگران تو را مورد سرزنش قرار نداده اند این خیال باطل را از سرت بیرون کن، زیرا الاغ از تو سخن نمى آموزد، ولى تو مى توانى خاموشى را از الاغ و سایر چارپایان بیاموزى!
پرتغال کوکی
پاسايي را ديدم بر کنار دريا که زخم پلنگ داشت و به هيچ دارو به نمي شد. مدتها در آن رنجور بود و شکر خداي عز وجل علي الدوام گفتي . پرسيدندش که شکر چه مي گويي ؟ گفت : شکر آنکه به مصيبتي گرفتارم نه به معصيتي.
پرتغال کوکی
آورده اند که فقيهي دختري داشت بغايت زشت ، به جاي زنان رسيده و با وجود جهاز و نعمت کسي در مناکحت او رغبت نمي نمود. زشت باشد ديبقي و ديبا که بود بر عروس نازيبا في الجمله بحکم ضرورت عقد نکاحش با ضريري بستند . آورده اند که حکيمي در آن تاريخ از سرنديب آمده بود که ديده ي نابينا روشن همي کرد. فقيه را گفتند : داماد را چرا علاج نکني ؟ گفت : ترسم که بينا شود و دخترم را طلاق دهد ، شوي زن زشتروي ، نابينا به .
پرتغال کوکی
نوشته اند: زمانی كه نادر شاه افشار عزم تسخیر هندوستان داشته در راه كودكی را دید كه به مكتب میرفت. از او پرسید: پسر جان چه میخوانی؟ - قرآن. - از كجای قرآن؟ - انا فتحنا.... نادر از پاسخ او بسیار خرسند شد و از شنیدن آیه فتح فال پیروزی زد. سپس یك سكه زر به پسر داد ؛ اما پسر از گرفتن آن اباکرد. نادر گفت: چر ا نمی گیری؟ گفت: مادرم مرا میزند . میگوید تو این پول را دزدیده ای. نادر گفت: به او بگو نادر داده است. پسر گفت:-مادرم باور نمیكند. میگوید: نادر مردی سخی است . او اگر به تو پول میداد ، یك سكه نمیداد. زیاد میداد. حرف او بر دل نادر نشست. یك مشت پول زر در دامن او ریخت. از قضا چنانچه مشهور تاریخ است در آن سفر بر حریف خویش محمد شاه گورکانی پیروز شد.
پرتغال کوکی
شخصي به نام تمثيل بسيار بدشكل بود . به او گفتند چقدر زشتي ؟ گفت : به درك ! خودم كه خودم را نمي بينم گور باباي بقيه .
پرتغال کوکی
شخص تنبلي نزد بهلول آمده و پرسيد : مي خواهم از كوهي بلند بالا روم مي تواني نزديكترين راه را به من نشان دهي؟ بهلول جواب داد: نزديكترين و آسانترين راه : نرفتن بالاي كوه است .
پرتغال کوکی
حکیمی را پرسیدند اگر در برزنی گذر کنی و دیوانه ای تو را سیلی زند با وی چه کنی؟ گفت هیچ نخواهم گفت و خواهم گذشت. پرسیدند از چه روی ای حکیم؟ گفت اگر با وی همزبان شوم که از وی دیوانه ترم ، اگر کشیده ای بر او زنم که کارم به داروغه کشد و تا بخواهم بی گنا هی خود ثابت کنم عمرم تباه شده است. پس اولی تر آنکه سکوت کنم و راه خود پیش گیرم.
پرتغال کوکی
روزي خليفه از بهلول پرسيد: تا به امروز موجودي احمق تر از خود ديده اي؟ بهلول گفت: نه والله، اين نخستين بار است كه ميبينم.
پرتغال کوکی
الان 20 و 30 اعلام کرد یک هواپیما در حوالی ارومیه دچار سانحه شده