پرتغال کوکی
رئیس قبیله گفت: اگر با برادرت در افتادی و می خواهی او را بکشی، اول بنشین و چپقت را چاق کن. چپق اول که تمام شد، متوجه می شوی که روی هم رفته برای خطای انجام شده مجازات سنگینی است و خود را راضی می کنی که تنها با چوب و چماق به جانش بیفتی. آن وقت چپق دوم را چاق کن و تمامش کن. بعد به این فکر می افتی که به جای کتک زدن بهتر است به سختی دعوایش کنی. حالا چپق سوم را چاق کن. وقتی آن را تمام کردی، پیش برادرت می روی و به جای دعوا کردن ، او را در آغوش می گیری!
پرتغال کوکی
وقتی من به دنیا اومدم پدرم ۳۰ سالش بود یعنی سنش ۳۰ برابر من بود. وقتی من ۲ ساله شدم پدرم ۳۲ ساله شد یعنی ۱۶ برابر من. وقتی من ۳ ساله شدم پدرم ۳۳ ساله شد یعنی ۱۱ برابر من. وقتی من ۵ ساله شدم پدرم ۳۵ ساله شد یعنی ۷ برابر من. وقتی من ۱۰ ساله شدم پدرم ۴۰ ساله شد یعنی ۴ برابر من. وقتی من ۱۵ ساله شدم پدرم ۴۵ ساله شد یعنی ۳ برابر من. وقتی من ۳۰ ساله شدم پدرم ۶۰ ساله شد یعنی ۲ برابر من. میترسم اگه ادامه بدم از پدرم بزرگتر بشم!!!!!
پرتغال کوکی
در گمرك بین المللی یك دختر خانم كه یك موصاف كن برقی نو از یك كشور دیگری خریده بوده ، از یك پدر روحانی می خواهد به او كمك كند تا این موصاف كن را در گمرگ زیر لباسش پنهان كند و بیرون ببرد تا خانم مالیات ندهد. پدر روحانی می گوید: باشد ، ولی به شرط این كه اگر پرسیدند من دروغ نمی گویم. دختر كه چاره ای نداشته است شرط را می پذیرد. در گمرگ مامور می پرسد: پدر ! آیا چیزی با خودت داری كه اظهار كنی؟ پدر روحانی می گوید : از سر تا كمرم چیزی ندارم! مامور از این جواب عجیب شك می كند و می پرسد: از كمر تا زمین چطور؟ پدر روحانی می گوید : یك وسیله جذاب كوچك دارم كه زن ها دوست دارند از آن استفاده كنند ، ولی باید اقرار كنم كه تا حالا بی استفاده مانده است . مامور با خنده می گوید: خدا پشت و پناهت پدر. برو !
پرتغال کوکی
با 142 امتیاز و 160 ارسال کلی ... شب خوش ...
پرتغال کوکی
از كسي پرسيدند:« چند سال داري؟» گفت:« هجده، هفده، شايد شانزده، احتمالا پانزده...! » رندي گفت:« از عمر چرا مي دزدي؟ اين طور كه تو پس پس مي روي، به شكم مادرت باز مي گردي!» مولوي، « مثنوي »
پرتغال کوکی
از كسي پرسيدند:« چند سال داري؟» گفت:« هجده، هفده، شايد شانزده، احتمالا پانزده...! » رندي گفت:« از عمر چرا مي دزدي؟ اين طور كه تو پس پس مي روي، به شكم مادرت باز مي گردي!» مولوي، « مثنوي »
پرتغال کوکی
در مجلس معاويه، يكي از بزرگان خاموش بود و هيچ نمي گفت. معاويه گفت:« چرا سخن نمي گويي؟» گفت:«چه بگويم؟ اگر راست بگويم، از تو بترسم و اگر دروغ گويم، از خدا بترسم. پس در اين مقام، سكوت بهتر است.» محمد عوفي،« جوامع الحكايات»
پرتغال کوکی
شيخ ابوسعيد، يكبار به طوس رسيد، مردمان از شيخ خواستند كه بر منبر رود و وعظ گويد . شيخ پذيرفت . مجلس را آراستند و منبرى بزرگ ساختند. از هر سو مردم مى آمدند و در جايى مى نشستند .چون شيخ بر منبر شد، كسى قرآن خواند. جمعيت ، همچنان ازدحام مى كردند تا آن كه ديگر جايى براى نشستن نبود. شيخ همچنان بر منبر نشسته بود و آماده سخن . كسى برخاست و فرياد برآورد: خدايش بيامرزد هر كسى را كه از جاى خود برخيزد و يك گام فراتر آيد . شيخ چون اين بشنيد، گفت : و صلى الله على محمد و آله اجمعين . و از منبر فرود آمد . گفتند: يا شيخ !جمعيت از دور و نزديك آمده اند تا سخن تو بشنوند؛ تو ترك منبر مى گويى ؟ گفت : هر چه ما مى خواستيم كه بگوييم و آنچه پيامبران گفتند، همه را آن مرد به صداى بلند گفت . مگر جز اين است كه همه كتب آسمانى و رسالت پيامبران و سخن واعظان ، براى اين است كه مردم ، يك گام پيش نهند؟ آن روز، بيش از اين نگفت .
پرتغال کوکی
از گورخري پرسيدم: «تو سفيدي راه راه سياه داري، يا اينكه سياهي راه راه سفيد داري؟» گورخر به جاي جواب دادن پرسيد: تو خوبي فقط عادتهاي بد داري، يا اينكه بدي و چند تا عادت خوب داري؟ ساكتي بعضي وقتها شلوغ ميكني، يا شيطوني بعضي وقتها ساكت ميشي؟ ذاتا خوشحالي بعضي روزها ناراحتي، يا ذاتا افسرده اي بعضي روزها خوشحالي؟ لباسهات تميزن فقط پيرهنت كثيفه، يا كثيفن و شلوارت تميزه؟ و گورخر پرسيد و پرسيد و پرسيد و پرسيد و پرسيد، و بعد رفت! و من ديگه هيچ وقت از گورخرها درباره ي راه راهاشون چيزي نميپرسم.
پرتغال کوکی
داروغه بغداد در ميان جمعي مدعي شد كه تا كنون هيچ كس نتوانسته است او را گول بزند. بهلول هم كه در آنجا حضور داشت. به داروغه گفت: گول زدن تو بسيار آسان است ولي به زحمتش نمي ارزد. داروغه گفت: چون از عهده بر نمي آيي چنين مي گويي. بهلول گفت: افسوس كه اينك كار مهمي دارم، و گر نه به تو ثابت مي كردم. داروغه لبخندي زد و گفت: برو و پس از آنكه كارت را انجام دادي بر گرد و ادعاي خود را ثابت كن. بهلول گفت: پس همين جا منتظر بمان تا برگردم ، و رفت. يكي دو سا عتي داروغه منتظر ماند ، اما از بهلول خبري نشد و آنگاه داروغه در يافت كه: چه آسان گول خورده است.
پرتغال کوکی
مکعب برگشت به کره گفت: تو در هیچ زمینه ای اعتقاد مشخصی نداری،جهت گیری نکرده ای. نسبت به همه چیز و همه کس با مالایمت برخورد میکنی،هیچ وقت حرف تند و تیزی نمی گوئی. من مطمئن هستم تو هرگز نمی توانی راه را به آخر برسانی. همین مدارا دست و پایت را می بندد. کره گفت: تا پائین کوه مسابقه بدهیم؟
پرتغال کوکی
مردي کالسکه يک بچه شير خوار را در پياده رو حرکت مي داد. بچه مرتب گريه مي کرد و مرد مرتب مي گفت: -آرام باش حمید ... الان به منزل مي رسيم حمید ... زني که از کنار آنها مي گذشت رو به آنها کرد و گفت: - ببخشيد آقا اما اين بچه شيرخوار حرف سرش نمي شود که با او صحبت مي کنيد و مي گوييد آرام باشد. مرد جواب داد: -بله خانم . اما من اين حرف ها را به او نمي گويم. حمید خود من هستم.....
پرتغال کوکی
ملا نصر الدين در روزگار پيري در جمعي مباهات ميكرد كه: قوت من در پيري ابدا با جواني فرق نكرده. گفتند: از كجا ملتفت شدي؟ گفت: هاون سنگي بزرگي در منزل داريم كه در جواني هر چه سعي كردم آنرا از جا حركت دهم ممكن نشد. چند روز پيش هم به اين فكر افتاده، نتوانستم. نتيجهاي كه از اين عمل گرفتم اين بود كه: قوت من فرقي نكرده است
پرتغال کوکی
روزی شاگرد یه حکیم پیر از او خواست که بهش یه درس به یاد موندنی بده حکیم پیر از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه . شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره ، اونم بزحمت . استاد پرسید : " مزه اش چطور بود ؟ " شاگرد پاسخ داد :... " بد جوری شور و تنده ، اصلا نمیشه خوردش " حکیم پیر از شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه . رفتند تا رسیدن کنار دریاچه . استاد از او خواست تا نمکها رو داخل دریاچه بریزه ، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه . شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید . حکیم پیر اینبارهم از او مزه آب داخل لیوان رو پرسید. شاگرد پاسخ داد : " کاملا معمولی بود . " حکیم پیر گفت : رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه همچون یه مشت نمکه و اما این روح و قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر بشه ، میتونه بار اون همه رنج و اندوه رو براحتی تحمل کنه ، بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب.
پرتغال کوکی
تعدادى پيرزن با اتوبوس عازم تورى تفريحى بودند. پس از مدتى يکى از پيرزنان به پشت راننده زد و يک مشت بادام به او تعارف کرد. راننده تشکر کرد و بادامها را گرفت و خورد. در حدود ٤٥ دقيقه بعد دوباره پيرزن با يک مشت بادام نزد راننده آمد و بادامها را به او تعارف کرد. راننده باز هم تشکر کرد و بادامها را گرفت و خورد.اين کار دوبار ديگر هم تکرار شد تا آن که بار پنجم که پيرزن باز با يک مشت بادام سراغ راننده آمد، راننده از او پرسيد چرا خودتان بادامها را نمىخوريد؟ پيرزن گفت چون ما دندان نداريم. راننده که خيلى کنجکاو شده بود پرسيد پس چرا آنها را خريدهايد؟ پيرزن گفت ما شکلات روى بادامها را خيلى دوست داريم !