Ehsan
تو جاده بنزین تمام کردیم وایسادیم کنار جاده 4 لیتری تکون میدیم ! طرف اومده میگه بنزین تمام کردین ؟ میگیم:پـَـَـــ نه میگیم هورا ! ما هم از این دبـــّه ها داریم !!!
Ehsan
انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود! یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند. راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای انیشتین سخنرانی کند چرا که انیشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند. انیشتین قبول کرد، اما در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه می کند، کمی تردید داشت. به هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام شد ولی تصور انیشتین درست از آب درآمد. دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند. در این حین راننده باهوش گفت: سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد. سپس انیشتین از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار شد
Ehsan
به سلامتی سندباد که کل دنیا رو با شلوار کردی دور زد!
Ehsan
طنین گام تو در شب طنین گام تو در لحظه های آمدن صدای جوشش خون است در سکوت رگ من صدای رویش برگ است، از درخت قلب تو ای همیشه عزیز ، ای همیشه از همه بهتر تو از کدام تباری ؟
Ehsan
گفت: جبران می کنم، گفتم کدام را؟ عمر رفته را؟ روح شکسته را؟ دل مرده اما تپنده را؟ حالا من هیچ!!! .........جواب این تار موهای سپید را می دهی؟؟؟ نگاهی به سرم کرد و گفت: وای ... خبر نداشتم! چه پیر شدی!!! گفتم:جبران می کنی؟ گفت: کدام را !
Ehsan
هیچکس با من نیست ! مانده ام تا به چه اندیشه کنم... مانده ام در قفس تنهایی... در قفس میخوانم... چه غریبانه شبی ست... شب تنهایی من
Ehsan
یک حقیقت تلخ ________________ توی تختخوابتی، ساعت 6 صبحه، 5 دقیقه چشمات و میبندی . . . و ساعت 7:45 دقیقه ست ! توی کلاسی، ساعت 9:30 صبحه، 5 دقیقه چشمات و میبندی . . . و ساعت هنوز 9:31 دقیقه است !!!
Ehsan
اجازه ندهید این سیل ، شما را مانند کاهی با خود ببرد بروید کشتیبان با تجربه و لایق ای جستجو کنید تا شما را به سوی بندرگاه معرفت رهنمون شود. در آنجا انوار درخشان و فروزان فراوان است... در آنجا همه شاد و خرسند ند چشم های دل خود را به سوی آن یکی برمیگردانند که دوست دارد او را بهتر ببیینند و درک کنند آن یکی که نه شنیدنی و نه محو شدنیست ، آنکه بر دیده ها ناپیداست و آنکه تنها به چشم عقل و قلب او را توان یافت ( هرمس )
Ehsan
یه مرغ دارم روزی دو تا تخم میذاره . . . . . . معاوضه با زمین یا مغازه!
Ehsan
احتياط بايد كرد!!!! همه چيز كهنه مي شود و اگر كمي كوتاهي كنيم عشق نيز.....
Ehsan
راست و دروغ کسی که سخنانش نه راست است و نه دروغ ، فیلسوف است. کسی که راست و دروغ برای او یکی است متملق و چاپلوس است. کسی که پول میگیرد تا دروغ بگوید دلال است. کسی که دروغ می گوید تا پول بگیرد گداست. کسی که پول می گیرد تا راست و دروغ را تشخیص دهد قاضی است. کسی که پول می گیرد تا درقبال دروغ از راست دفاع کند وکیل است. کسی که جز راست چیزی نمی گوید بچه است. کسی که به خودش هم دروغ می گوید متکبر و خود پسند است. کسی که دروغ خودش را باور می کند ابله است. کسی که سخنان دروغش شیرین است شاعر است. کسی که اصلا دروغ نمی گوید مرده است. کسی که دروغ می گوید و خودش هم نمی فهمد پر حرف است. کسی که مردم سخنان دروغ او را راست می پندارند سیاستمداراست. کسی که دروغ می گوید و قسم هم می خورد بازاری است ....
Ehsan
به نظر من عشق يا سفيد است يا آبي است كه سفيد حالتي عرفاني دارد ونمي تواند رنگ عشق پيرامون ما باشد پس سفید رنگ عشق آسمو ني است . سفيد اصلا رنگ نيست سفيد منحصرا رنگ خداست واسه همينه كه روشندلان خداوند را نوري سفيد ميبينند روح نيز به قدري سفيد است كه اصلا ديده نميشود هيچ ميدونستي روح وزن داره واينكه وقتي انساني ازدنيا ميره 21 گرم از وزنش كم ميشه كه وزن روح است و بر خلاف تصوراتت مربوط به وزن هواي خارج شده از بدن نميشه… پس عشق زميني .آبي است مثل عشق من وتو مثل عشق دریا به صخره مثل عشق آسمون به دریا آره مثل عشق قلبهایی به عظمت دریا به قلبها یی به پهنای لاجوردی آسمان ....
Ehsan
حدیث دیگری از عشق قصه ی دختر نابینایی را میگویم که از خودش تنفر داشت و فقط یکنفر را دوست داشت دلداده اش را و با او چنین گفته بود « اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس حجله گاه تو خواهم شد » *** و چنین شد که روزی یک نفر پیدا شد که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد و دختر آسمان را دید و زمین را رودخانه ها و درختها را آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد : « بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام » *** دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت : « این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ » دلداده اش هم نا بینا بود و دختر قاطعانه جواب داد: قادر به همسری با او نیست *** دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند و در حالی که از او دور می شد هق هق کنان گفت « پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »
Ehsan
گنجشکی از سرمای بسیار قدرت پرواز از کف بداد و در برف افتاد . گاوی گذر همی کرد و تپاله بر وی انداخت . گنجشک ز گرمای تپاله جان بگرفت و به آواز مشغول شد .گربه ای آواز بشنید، جست و گنجشک به دندان بگرفت و بخورد . نتیجه اخلاقی : هر که گندی بر تو انداخت، حتماً دشمن نباشد . هر که از گندی بدر آوردت، حتماً دوست نباشد. گر خوشی، دهان ببند و آواز، بلند مخوان .