Ehsan
مستقل ترین زن جهان هم که باشی وقت هایی هست که دلت پر میزند برای کسی که برسد و بخواهد که آرام رانندگی کنی و شام ات را نخورده روی میز نگذاری و بروی مسافر ترین زن دنیا هم دست خطی می خواهد که بنویسد برایش " زود برگرد " طاقت دوری ات را ندارم!!! ...
Ehsan
از تصادف جان سالم بدر برده بود...... و می گفت زندگی خود را مدیون ماشین مدل بالایش است..... و خدا همچنان لبخند می زد.....
Ehsan
دو نفر شب چادر میزنن تو بیابون نصف شب اولی میگه: به اسمون نگاه کن چی میبینی ,دومی میگه یه عالمه ستاره, اولی میگه: چی می فهمی دومی میگه: ازچه ديدگاهى بگم .ستاره شناسى,الهيات, يافلسفه...اولی میگه: الاغ خر چادرمون رو دزديدن !!!
Ehsan
خــــدایا همه از تو می خواهند ، بدهی من از تو می خواهم ، بگیری خـــــدایا این همه حس دلتنگی را از من بگیر ...
Ehsan
خورشید مردّد است، کمرنگ شده هر چیز که دست می زنم سنگ شده انگار که حال و روز دنیا خوش نیست شاید که دلت برای من تنگ شده ...
Ehsan
زن: امشب شام نداریم!! مرد : میشه بگی چرا؟ زن: خودت بهتر میدونی! مرد : من از کجا بدونم اخه؟ زن: یعنی تو نمیدونی؟ مرد : نه به خدا! زن: واسه چی عکس جدیدمو تو [!] بوک لایک نکردی؟؟ مرد: o:
Ehsan
اما مادرم هم این سیب را نمی خورد و به پدرم می دهد. پدرم در کارخانه به سختی کار می کند. هر وقت برای ما غذا می خرد، خودش نمی خورد. بدین ترتیب به هر عضو خانواده یک سیب کامل می رسد!!!
Ehsan
دو سال پیش در مدرسه ای به فرزندان کارگران مهاجر درس می دادم. زمان برگزاری امتحانات فرا رسید و من سوألات ریاضی را برای دانش آموزان سال اول مدرسه طرح کردم یکی از سوألات این بود :"خانه شما پنج نفره است، اگر ده تا سیب داشته باشید، هر نفر چند سیب خواهد داشت؟" فکر کردم این سوأل برای بچه های هفت یا هشت ساله بسیار آسان خواهد بود. پس از برگزاری امتحان ، ناگهان متوجه یک اشتباه تایپی شدم. عدد "10" اشتباهاً عدد "1" تایپ شده بود . حتم داشتم که بچه ها آن سوأل را پاسخ نخواهند داد. اما با تعجب دیدم که تقریباً هر کدام از شاگردان جوابی به این سوأل داده اند. در میان جواب های مختلف ، پاسخی مرا تحت تاثیر قرار داد. دانش آموزی نوشته بود که: هر نفر در خانه ام یک سیب خواهد داشت. زیرا اگر پدربزرگم این سیب را ببیند، خودش آن را نمی خورد و حتماً به مادربزرگ که اکنون سخت بیمار است خواهد داد. ولی می دانم مادر بزرگم هم آن سیب را نمی خورد و به من که نوه دختری اش هستم و دوستم دارد، می دهد. من این سیب را به مادرم خواهم داد . مادرم هر روز در خیابان روزنامه می فروشد و دلش می خواهد سیب شیرین بخورد. اما مادرم هم این س
Ehsan
چه زود خام محبتش شدم... چه زود دل سپردم بهش... یادم رفته بود که پاییز و هرچی منتسب به پاییز هست، بیوفاست! قدیمیها خوب فهمیده بودن که اسمش رو گذاشتند "خزان"...! رنگش دل فریب بود... حرف هاش صدای "خرش... خرش..." داشت... زیبا به نظر میرسید! اولا که مجذوب رنگش بودم، نمیفهمیدم... بعدها متوجه شدم این صدا، صدای خرد شدن خودمه که دارم میشنوم... چه دیر فهمیدم... وقتی فهمیدم که پاییز رسیده بود به نفسهای آخرش... من کتابی بودم که بین دستهاش خیلی زود ورق خوردم! خیلی زود به آخرین صفحه رسیدم... کم کم فراموشم کرد... غافل از بود که من هنوز گرمای دستهاش رو بین تک تک صفحات زندگیم حس میکنم... هرچی بود، دیگه نیست... اما به من یک درس بزرگ داد! اینکه زندگی یک بازی "پانتومیم" بیشتر نیست... باید حرف دلت رو بازی کنی! اگر به زبون آوردی... باختی! دلنوشتهای از احسان
Ehsan
اجاره نشینی هم بد دردیست.... بی انکه بخواهی بساطت را جمع میکنند....پرت میکنند وسط کوچه... بیرونت میکنند بدون آنکه چیزی را در نظر بگیرند... چند ماهی را اجاره نشین بودم.... اجاره نشین قلبت.... چه آسان بیرونم کردی.... ... ... ما قرار داد داشتیم.... پایش را هم من..هم تو امضا کرده بودیم.... من هم که مستاجر بدی نبودم... تمام احساسم را به پایت گذاشتم.... تمام بدخلقی هایت را نادیده گرفتم.... ای کاش میگفتی که قبل از من سند قلبت به نام خودت نبود.... ای کاش میگفتی مالک ۶ دانگ خانه شخص دیگری بود... دیگر حوصله اجاره نشینی ندارم... حتی نمیخواهم قلبی را به نام خود کنم.... همین گوشه کنار ها چادر میزنیم... بهتر است.
Ehsan
دیگر برای هیچکس مهم نیست که می توانی آب را درست تلفظ کنی… دیگر اهمیت ندارد که دفترت خط کشی شده باشد یا نباشد… دیگر خنده ی همیشگی ولی مصنوعی عروسکهایت شادت نمی کند… دیگر برای عشق کودکانه ات در گوشه ی اتاقت گریه نمی کنی… دیگر برای برای بزرگ شدنت مجازات نمی شوی… دیگر افکارت به آن لطیفی نیست که با نت های پیانو آرام بگیری… دیگر حسرتهایت را در دفتر آبی نمی نویسی… دیگر حرف زدن با او هم آرامت نمی کند… دیگر حتی قرص های آبی هم آرامت نمی کند
Ehsan
سعی کن در زندگی حرف دلت رو امروز بزنی اگر امروز گفتی اسمش حرفِ دل اگر نگفتی فردا میشه دردِ دل !!!
Ehsan
مرد که باشی نمی توانی انکار کنی تشنه ی بوی تن زن هستی همیشه و هر لحظه دست خودت نیست مرد که باشی آفریده میشوی برای نگاههای مهربانانه .. برای بوسه های آتشین مرد که باشی تمام تنت طعم عطر گس سیگار را میدهد مرد که باشی سرشاری از عاشقیت های ناتمام پر شده ای از کوله بار غصه های خاکستری مرد که باشی اما دست خودت نیست اگر عشقت طعم لبهایش طعم تو را بدهد تمام هستی زنانه اش را با تمام وجودت دوست خواهی داشت بی آنکه ذره ای کم بگذاری.
Ehsan
خدا گفت:ببرینش جهنم، شخص برگشت نگاهی به خدا کرد، خدا گفت نبرینش،او را به بهشت ببرین! فرشتگان سوال کردند چرا؟ پاسخ آمد . . . چون او هنوز به من امیدوار است...