هميشه يواش و بي صدا مياد. تو کوچه، تو خيابون، تو جايي که بهش ميگن خونه. اما هميشه پرسر و صدا ميره.
نه .... انگار هيچ وقت خيال رفتن نداره. هميشه هست. فقط گاهي عصباني ميشه !
وقتي صبح توي آينه پلکهاي بادکرده ام رو ميبينم، يادم ميفته که اون، هميشه و همه وقت باهام بوده و فقط بيشتر وقتها حواسم بهش نبوده.
نفهميدم و نميفهمم.
نميدونم کي و کجا گيرش بندازم و اينهمه سوال رو که اينهمه سال يه گوشه دلم، جلوي چشماش نوشته ام، رديف و پشت هم دوباره بچينم جلوش.
- توي تاريکي هرشب، دنبال کبريت ميگردم تا نيمه سيگار عمر رو با طعم مونده و تلخش، دود کنم.
توي تاريکي، همه چيز مثل هم ميشه. منطق من کنار منطق دنيا، حجم مشابهي دارن. نگران اين نيستم که فلسفه من چرنده يا فلسفه کهنه و نخ نماي اين دنيا.
کاش اينجا نبودم.
- ميگن، فقط با اراده ميشه ترک کرد. اما با کدوم اراده ميشه واقعا "ترک" کرد ؟
دل خوش کرده ام به صدايي که از ته تهاي دلم ميگه :
"اگه ميخواي بري، پيش او که رفتي، بهش بگو از خدا بخواد تو رو ببخشه"
ميدونم اينبار هم که پيشش برم، باز يادم ميره. اينبار به انگشتم، طناب ميبندم...
#خداوندا ... / #خداوندا تو میدانی که من دلواپس فردای خود هستم/ مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را/ مبادا گم کنم اهداف زیبا را /مبادا جا بمانم از قطار موهبتهایت /مرا تنها تو نگذاری که من تنهاترین تنهام؛ انسانم/ #خدا گوید : تو ای زیباتر از خورشید زیبایم /تو ای والاترین مهمان دنیایم/ تو ای انسان ! / بدان همواره آغوش من باز است / شروع كن ... یك قدم با تو تمام گامهای مانده اش با من ...
دستانت را روی هم نگذار ... موهایم را بباف ... / زمستان سختی در پیش است .. قرار است توو را گم کنم و تا عمر دارم هی دورِ خودم بگردم و نباشی ... قرار است یک سنگ را نشانم بدهند و بگویند تو آنجایی .../ و من ... / محکوم خواهم شد به باور این همه نبودنت ... دلم لک خواهد زد برای کوچکترین چیز ها ../ برای دستانت ... قرار است راهیِ کوچه های تنهایی شوم .../ با یک قاب خالی در دستانم ... و از هر کسی سراغت را بگیرم و بپرسم ... ندیده اید ؟ آنکه روزی تصویرش در این قاب بود .. / همیشه می خندید .../ من برایش می گفتم و می خندید ... ندیده اید ؟ برایم سر تکان خواهند داد ... دل خواهند سوزاند ... و لحنشان را برایم مهربانه تر خواهند کرد ... اما ... زمستان سختی در پیش است .../ دستم به پشت موهایم نمی رسد ... موهایم را بباف ... #ال-ناز
یه عزیزایی تو دنبالر هستن که گاهی پستهاشونو میخونم به اندازه یه عمر سفیدی مو رو تنم غصه میشینه...دوستایی که این روزها تب مادرشونو دارن...به خدا میسوزم، نمیتونم چیزی بگم که تسکینشون باشه. دوستتون دارم و غمتونو میخورم...رهگذر
ازون لحاظ آفرین
همکار یادم نبود 
13 سال و 4 ماه و 20 روز و 21 ساعت و 1 دقيقه قبلوای #خاله مهربون


13 سال و 4 ماه و 20 روز و 20 ساعت و 56 دقيقه قبل#یاس



13 سال و 4 ماه و 19 روز و 13 ساعت و 1 دقيقه قبلگلپر
13 سال و 4 ماه و 15 روز و 16 ساعت و 50 دقيقه قبلبا همه


13 سال و 3 ماه و 28 روز و 2 ساعت و 6 دقيقه قبل