@ال ناز در این زمانه ی بی پناهی یادم آید ؛ آن شب ِ از یاد رفتگی و بر باد رفتگی... تا " در " را گشودم دیدم مرگ را با چشمانم من در اوج ِ جوانی با یک حس ِ از هم گسستگی... گفت : نفس را عمیق تر بکش که سوزش ِ این زخم های مصیبت ملالی نیست... این عمر ِ وامانده چندین سال در روزگار ِ تو خیمه زده بود تو همچون من خوب میدانی که غمت فراوان هست و غمگساری نیست... جانت را خاهم گرفت ، تا بدانی حل ِ این معما چه بود ! حال که مرده ام ؛ از من به شما نصیحت ای یاران ؛ در آن روزگار ِ پست هیچ امیدی نیست....!!
@ال ناز بعضی وقتا یه بغضی تو گلوت می شینه که هرچی قورتش می دی گلوت درد می گیره.. می فهمی بغض هم درد داره...نم احساس قشنگت به صورتم نشست..منُِ ببخش که دیر فهمیدم..منُ ببخش که به تاریخ اون پست نگاه نکرده..نظر گذاشتم و بازنشر کردم..اونم این وقته شب...نمی دونی حالم چقدر خراب شد... وقتی دیدم خیلی دیرِ رسیدم..وقتی مرور کردم..نمی دونی الان چقدر حالم خرابِ اگه غم گوشه قلب مهربونت آورده باشم..منُ ببخش الناز جون..دیر دیدم و هیچ کاری نمی تونستم بکنم حتی حذف دیدگاه
روی نیمکت چوبی می نشستم
مداد سوسماری در دست
باصدای تو دیکته می نوشتم
تو می گفتی بنویس دلتنگی
من آن را اشتباه می نگاشتم
اخمی بر چهره می نشاندی و من
به جبران
دلتنگی را هزار بار می نوشتم ...
@امیر (رهگذر)
13 سال و 4 ماه و 23 روز و 17 ساعت و 53 دقيقه قبل