من یک عمر است که یک وجب از سر خودم گذشته ام ...
از سر تمام رویا های بیست سالگی ...
از سر تمام آرزو های محال ...
دل تنگم ...
دل تنگه دخترکی که با مو های بلندش تمام قد برادرش را باور داشت ...
و هر شب از او برای خودش رابین هود می ساخت
وقتی لابه لای هزار فکر و خیال ترسناک کودکانه اش گم می شد ...
دخترکی که امید اول و آخرش دستان پدرش بود ...
و پایان تمام دل تنگی هایش ,نگاه بی منت مادرش ...
همه رفتن! از امروز من موندم و پدر پیرم و برادرام و خونه ی سوت و کور! اولین سفرهِ 4 نفره پهن شد! بابا داد زد لیوان کجاست؟! یاد مامان افتادم! که اگه میدونست ما یه لیوان رو تو اتاقمون بردیم و یادمون رفته بیاریم سر سفره ، میگفت کار بچه ها نیست، نمی دونم من کجا گذاشتم! علی میری پیدا کنی؟ فقط به خاطر اینکه ما حرف نخوریم! مامان الان کجایی؟! سر سفره جات خالی بود : ( برات فاتحه خوندم ، بغض نذاشت غذا بخورم ، پا شدم و الان اینجام : (
یک دنیا ادعا! یک دنیا توقع! برای چی؟ برای کی؟! این روز برای شما هم هست، دیر یا زود! گیرم من بچه! من عقلم ناقص! شما که بزرگی؛ شما که ادعات میشه از همه سر تری! شما توقع داری همه بچه های خواهرت باید نوکریتو کنن! برای چی؟! گناه ما چیه که خواهر زاده شما شدیم؟! کم خواهرتو دق دادی؟! تا مادرم بود، احترامتو نگه داشتم اما خودت مسیرتو جدا کردی! چیزی ازت کم نمیشد که می موندی و یک شب خونه خواهرت سحر میکردی! پس این حرف ها رو هضم کن و شکایت منو پیش بزرگترم نکن! با این کارت نشون دادی خیلی فکرت منجمده! چون بزرگترم میدونه هرگز من کاری رو بیهوده انجام نمیدم! تا هفتم هم صبر کردم.. هفت روز بی مادری ، بی دایی و بی خاله بودن سخته! اگه دوستام نبودن، این 7 روز معلوم نبود چه به روزم میومد! وای به روزی که آدم مادرش رو از دست بده ، دیگه حتی دایی و خاله هم با آدم غریبه میشن!
به امید روزای بهتر از امروز، امیدوارم که هیچ وقت طعم شیرین لبخند رو فراموش نکنی.
13 سال و 4 ماه و 28 روز و 8 ساعت و 8 دقيقه قبل: )
13 سال و 4 ماه و 28 روز و 8 ساعت و 4 دقيقه قبل