دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

اميررضا

عضو انجمن بازيگران خانه تئاتر و موسس گروه هنري شاپرك. گروه هنري شاپرك فعاليت هنري خود را در زمينه ت... درباره »
اميررضا
مرد - مجرد
امتیاز: 3179

دنبال‌شدگان

(460 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(424 کاربر)

گروه‌ها

(8 گروه)

بازدید

اميررضا
اميررضا
توسط موبایل

از خنده های ظاهری ام تا ظاهر خنده دار ترم که بگذریم فقر در قامت پانتومیم به ارضای جیب خالی هیچ دلقکی قد نمیدهد، مادامیکه اجتماع همیشه برای درد های خنده دار رژیمی هورا میکشد... یک جای کار دردهای پست مدرن میلنگد، یک جای زخم ها با مرهم جور در نمی آید، تف میکنی به آبروی هرچه که خواستن اش خنده دار تر است. باید بخندانی تا باور جیب خالی ات را عوض کنی، مبادا عذابی را در وجدان اجتماع رزرو کنی، باید آنقدر در جلد خنده هایت فرو روی، گه ایمان بیاوری تو تنها سمبل دردخایی هستی که وجدان جمعی جامعه در تو به ودیعه گذاشته است.

اميررضا
اميررضا

خودت را صــــــــــد در صــــــــــد خرج کسی نکن که فقط تا "دَه" بلده بشماره ...

اميررضا
اميررضا
در فسانه

باب ششم، باب آخر مسيح سرگردان از يغما گلرويي .................. آن‌ دو به‌ یک‌دیگر در آمدندُ هیچ‌ یک‌ را تجربتی‌ از این‌ دست‌ نبود که‌ عُمری‌ ضجّه‌ی‌ خواهشِ تَن‌ را به‌ کرگوشی‌ پاسخ‌ داده‌ بودندُ آن‌ دقایقِ نابِ نَهْ‌منی‌ را نمی‌شناختند. * به‌ یک‌دیگر پیچیده‌ بودند، چونان‌ دو پیچک‌ که‌ دست‌ یازیدن‌ به‌ خورشید را در تکاپویند. اندامشان‌ در آتشِ طلب‌ می‌سوختُ آن‌ تپیدن بی‌مَرز تو گویی‌ به‌ آخر نمی‌رسید. * و تنها عشق‌ بود میان آن‌ دو که‌ هَر یک‌ گم‌شُده‌ی‌ دیرسالِ خود را بازیافته‌ بودندُ میانشان‌ الفتی‌ دیرینُ کهنْ‌سال‌ در جریان‌ بوده‌ است‌. * ناگاه‌ نوری‌ از سقفِ تالار سرریز شُدُ صدای‌ جاری‌ بُلند مریم‌ را به‌ بی‌هوشی‌ کشاند. * مسیح‌، برهنه‌ از جا بَرخواستُ رو به‌ آن‌ نورِ سخنْ‌گو بانگ‌ زَد:

اميررضا
اميررضا
در فسانه

باب چهارم و پنجم مسيح سرگردان از يغما گلرويي ............. بابِ چهارم آرام‌تَرین‌ قیلوله‌ی‌ حیاتش‌ بود، بی‌بختک بی‌کابوس‌ که‌ تنها رؤیایی‌ حقیقی‌ بودُ رهایی بی‌دَردی‌. * نه‌ دردِ جراحاتِ تپانچه‌ی‌ سائلانش‌ می‌گداخت‌، نه‌ گفته‌های‌ آنانش‌ به‌ یاد می‌آمد، نه‌ بهشتُ نه‌ آن‌ همه‌ حوری خدمت‌گذار. تو گویی‌ به‌ اعجاز عشق‌، دگربار زاده‌ شُده‌ بود. * به‌ بستری‌ سپید بیدار شُد مسیح‌. روز از نیمه‌ بر گذشته‌ بود. پیرامون‌ را نگریستُ چهره‌ی‌ خویش‌ را در آیینه‌ی‌ روبه‌رو بدید. به‌ شگفت‌ دیده‌ بَر دیده‌گانِ خود بَردوخت‌ که‌ در زیر سَربندِ زخمْ‌پوشش‌ به‌ دو فیروزه‌ی‌ اصل‌ می‌مانستند. * با خود گفت‌. «ـ یعنی‌ همانم‌ من‌؟ بل‌ دیگر انسانی‌ در من‌ زاده‌ شُده‌؟ آیا ضربتِ آن‌ سائلانِ نگونْ‌بختم‌ چُنین‌ از خویش‌ به‌ در فکند؟ افسوس‌ که‌ نتوانستم‌ شفاعت‌ کنم‌ آن‌ دو برادر را! لیکن‌ اگرم‌ شفاعت‌ از ستم‌بَران‌ باشد، همه‌ عُمر ببایدم‌ ضجّه‌ زَدَن‌ به‌ درگاهِ بخشایش آدمیان‌ که‌ هَر آدمی‌ را من‌ دَردی‌ داده‌اَمُ ستمی‌ که‌ از مبلّغان نادانِ من‌ با آنان‌ رفته‌، از شُمار بیرون‌ است‌! امّا، نه‌! تو چنین‌ کردی‌!»

اميررضا
اميررضا
در فسانه

مسيح سرگردان از يغما گلرويي.... فوق العادست ... حتما بخونيد...

اميررضا
اميررضا

داروغه ی مست شب های بی کسی! در من قدم نزن! بترس...ترکه ی هزار ساله ی مانده بر زبان عشق را... بر تن تو بشکنم!

اميررضا
اميررضا

گاه در زندگی ، موقعیت هایی پیش میآید که انسان باید تاوان دعاهای مستجاب شده خود را بپــردازد...

اميررضا
اميررضا

از روی کینــه نیــست اگــر خنجــر بــه سینــه ات می زننــد ، ایـن مردمــــان تنـــها بــه شــرط چاقـــو ، دل مـــی برند ....

اميررضا
اميررضا
توسط موبایل

وقتي نوشتم، عاشقترينم... گفتي نميخوام تورو ببينم. برات نوشتم يه بيقرارم... با خنده گفتي دوست ندارم.

اميررضا
اميررضا

من هم مانند تمام ادمها "دَرد" دارم .... حتما که نباید جای زخم هایم را به شما نشان دهم...

اميررضا
اميررضا

غریبه بود اشنا شد … عادت شد … عشق شد … هستی شد … روزگار شد … …خسته شد… بی وفا شد … دور شد… بی گانه شد … فراموش نشد.......................

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
اميررضا
اميررضا

قصه انسان قصه یک دل است ویک نردبان! قصه بالا رفتن قصه هزار راه ویک نشانی قصه جستجو... قصه از هر کجا تا او.. قصه انسان، قصه پیله است و پروانه! قصه تنیدن وشکافتن... من اما... هنوز اول قصه ام ایستاده روی اولین پله نشانی گم کرده با دو بال ناتمام...

اميررضا
اميررضا

یــه وقتایـــی یــه کسایـی رو تـــــو زندگیــمـون راه میدیم که نــنــه بـابـاشون تــــو خــونـــه بـــه زور راشـــون میــــدادن....

اميررضا
اميررضا

بیـــا بـــاز هــم خـــودمــان را بــه نفهـمـی بـــزنــــیم ! گـاهـی بفـهـمی ، نفـهـمی .. نفـهـمـی ، اوج ِ فــــهم اسـت !

اميررضا
اميررضا

دیوانه ام ... کم دارم دو تخته... که زیر سر تو بگذارم ... موهایت را به آن با فاصله ببندی ... تا من گیتار به دست ِ دیوانه ای باشم ... که سمفونی خنده هایت را به بتهوون فخر بفروشم!

اميررضا
اميررضا

دلم ... دلم دستانی مهربان میخواد که دستامو بگیره. دلم پاهایی رو میخواد که کنارش قدم بزنه. ... دلم یه نگاه میخواد!