اميررضا
توسط موبایل
از خنده های ظاهری ام تا ظاهر خنده دار ترم که بگذریم فقر در قامت پانتومیم به ارضای جیب خالی هیچ دلقکی قد نمیدهد، مادامیکه اجتماع همیشه برای درد های خنده دار رژیمی هورا میکشد... یک جای کار دردهای پست مدرن میلنگد، یک جای زخم ها با مرهم جور در نمی آید، تف میکنی به آبروی هرچه که خواستن اش خنده دار تر است. باید بخندانی تا باور جیب خالی ات را عوض کنی، مبادا عذابی را در وجدان اجتماع رزرو کنی، باید آنقدر در جلد خنده هایت فرو روی، گه ایمان بیاوری تو تنها سمبل دردخایی هستی که وجدان جمعی جامعه در تو به ودیعه گذاشته است.
اميررضا
ببین جر زنی نداریم ، گفته باشم .... قرارمان اولین باران پاییزی ...!!!
اميررضا
به بهانه سالروز تولد استاد ني ، زنده ياد استاد حسن كسائي ...
اميررضا
ما هر دو محتاطانه خودمان را پشت غیر مستقیم ترین فریاد ها پنهان کرده ایم و کلاغ های پاییز امسال کلاغ نیستند که ! فریاد های غیر مستقیمی اند که دارند جور ما را می کشند ...!!!
اميررضا
دوست داشتن به تعــــداد دفعات گفـــــتن نیست...حسی است که باید بـی کلام هم لمــــــس شود..
اميررضا
مُدام به تخت سینهام میکوبد و آبِ قند میخواهد وَ من قند توی دلم آب میشود ... وقتی که میشنیدم مُدام دوستم دارد...
اميررضا
استاد بزرگ حسين عليزاده در كنار نوازنده چيره دست ساز كمانچه استاد كيهان كلهر... اميدوارم ساليان سال بنوازند....
اميررضا
سري چهارم سلام خانم رنگين كمان ...... کتابخانهی موهای سپیدِ مادرم... ... مدرسهها دوباره باز شدهاَند! خانم رنگینکمان! وقتی هنگام ظهر دختربچههای کلاس اوّلی را میبینم که در ضل آفتاب با مقنعههای سفید به خانه برمیگردند، دلتنگمیشوم! از مدرسه خاطرهی خوشی ندارم! مدرسه برایم شکنجهخانه بود! به صف شُدن، از جلو نظام، خبردار ایستادن با مُشتیگره مرگ بر را حوالهی این آن کردن! گرفتار یک ناظم هیستریک بودن! ناظمی که با کلافهای بافته از سیم تلفن بچّهها رامیزد!
اميررضا
سري سوم سلام خانم رنگين كمان از يغما گلروئي ..... کسی با درختان سخن نمیگوید... شاید سهراب هنگام نوشتن این سطر که هر کلاغی را کاجی خواهم داد به فکرِ کاجهایی که نمیخواستند بردهوار به کلاغهابخشیده شوند نبوده است! سهراب در جای دیگری مینویسد که: من نمیدانم که چرا میگویند / اسب حیوان نجیبیست /کبوتر زیباست / و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست... این شاعر (سهراب) با قفس مُشکل ندارد! نمیپُرسد اصلاً چرا بایدقفسی در کار باشد، نگران جای خالی کرکسها در قفسهاست! من نمیتوانم با این شاعر کنار بیایم! من به فکرِ شکستنقفسها هستم! زندهگی با رؤیا فاصله دارد! اگر گُل یاسی به گدا بدهیم با آبدهان یا ناسزا از ما استقبال خواهد شُد! من میدانمخیلی از این سطرها معنای نمادین دارند ولی نمیتوانم با فرهنگی که پُشت آنهاست کنار بیایم! برای همین دوستشان ندارم....
اميررضا
كاش نامت را با خط بریل مینوشتند ... صدا كردنت كافی نیست ... شكوه اسم تو را باید لمس كرد...
اميررضا
فکر می کردی می توانی تا آخرین روز که زمین به دور خود می گردد و خورشید از پشت کوهها سرک می کشد در کنارش باشی .... هنوز بعضی حرفهایت را به او نگفته بودی... هنوز همه لبخندهایت را برایش نزده بودی... همیشه اینگونه بوده است ... کسی که از دیدنش سیر نشده ای .... زود از دنیای تو می رود..
اميررضا
جا می گذارم و می روم همه ی لحظه ها را ... مرا به لحظه های بی تو نیازی نیست!!!
غصه ؟ من؟
13 سال و 3 ماه و 11 روز و 1 ساعت و 26 دقيقه قبل توسط موبایلگفتم اشتباه شده ها
13 سال و 3 ماه و 11 روز و 1 ساعت و 23 دقيقه قبل توسط موبایل
13 سال و 3 ماه و 11 روز و 1 ساعت و 21 دقيقه قبل توسط موبایلبا سرعت مناسب از كوچه علي چپ عبور كنيد
13 سال و 3 ماه و 11 روز و 1 ساعت و 19 دقيقه قبل توسط موبایلانقدر غمو دیدم برای من شخصا دیگه کلمشم خنده دار شده
13 سال و 3 ماه و 10 روز و 14 ساعت و 12 دقيقه قبل