اميررضا
توسط موبایل
از خنده های ظاهری ام تا ظاهر خنده دار ترم که بگذریم فقر در قامت پانتومیم به ارضای جیب خالی هیچ دلقکی قد نمیدهد، مادامیکه اجتماع همیشه برای درد های خنده دار رژیمی هورا میکشد... یک جای کار دردهای پست مدرن میلنگد، یک جای زخم ها با مرهم جور در نمی آید، تف میکنی به آبروی هرچه که خواستن اش خنده دار تر است. باید بخندانی تا باور جیب خالی ات را عوض کنی، مبادا عذابی را در وجدان اجتماع رزرو کنی، باید آنقدر در جلد خنده هایت فرو روی، گه ایمان بیاوری تو تنها سمبل دردخایی هستی که وجدان جمعی جامعه در تو به ودیعه گذاشته است.
اميررضا
برای من همین خــوبـه ... بدونی بـی تـو نــابودم .... اگه جایـی اَزت گفـتـن .... بگم من عاشقش بودم
اميررضا
تماشا کن،تماشا کن... چه بی رحمانه زیبایی
اميررضا
مثل دیوونه ها موندم تو این خونه .... که تو باور کنی تا آخرش هستم
اميررضا
طعنه نزن به گريه هام تنها تو ميموني برام .... تنها تو ميشناسي منو اي پريزاده قصه هام .... تنها صداي پاي تو حرمت خونه منه.... كاشكي بدوني خواستنت به قيمت خون منه ....
اميررضا
بیهوده منتظر است .... چشمانِ نمناکِ کوبه یِ در بر آستانِ راهِ بی بازگشتِ تو .... بهار را برای چه می خواهم ؟ وقتی تو بهار منی!
اميررضا
خودت را صــــــــــد در صــــــــــد خرج کسی نکن که فقط تا "دَه" بلده بشماره ...
اميررضا
باب چهارم و پنجم مسيح سرگردان از يغما گلرويي ............. بابِ چهارم آرامتَرین قیلولهی حیاتش بود، بیبختک بیکابوس که تنها رؤیایی حقیقی بودُ رهایی بیدَردی. * نه دردِ جراحاتِ تپانچهی سائلانش میگداخت، نه گفتههای آنانش به یاد میآمد، نه بهشتُ نه آن همه حوری خدمتگذار. تو گویی به اعجاز عشق، دگربار زاده شُده بود. * به بستری سپید بیدار شُد مسیح. روز از نیمه بر گذشته بود. پیرامون را نگریستُ چهرهی خویش را در آیینهی روبهرو بدید. به شگفت دیده بَر دیدهگانِ خود بَردوخت که در زیر سَربندِ زخمْپوشش به دو فیروزهی اصل میمانستند. * با خود گفت. «ـ یعنی همانم من؟ بل دیگر انسانی در من زاده شُده؟ آیا ضربتِ آن سائلانِ نگونْبختم چُنین از خویش به در فکند؟ افسوس که نتوانستم شفاعت کنم آن دو برادر را! لیکن اگرم شفاعت از ستمبَران باشد، همه عُمر ببایدم ضجّه زَدَن به درگاهِ بخشایش آدمیان که هَر آدمی را من دَردی دادهاَمُ ستمی که از مبلّغان نادانِ من با آنان رفته، از شُمار بیرون است! امّا، نه! تو چنین کردی!»
اميررضا
یــه وقتایـــی یــه کسایـی رو تـــــو زندگیــمـون راه میدیم که نــنــه بـابـاشون تــــو خــونـــه بـــه زور راشـــون میــــدادن....
اميررضا
زیبایی ات دیکتاتوری است که کلمات را در من به گلوله می بندد و هر لحظه شعری در من شهید می شود...
اميررضا
بعضیا می زارن میرن اما نه کاملا هر از گاهی بر می گردن ببینن تو هنوزم از رفتنشون داغونی یا نه. اگه داغون باشی کاری به کارت ندارن ...اما اگه خوب باشی چنان داغونت می کنن که تا چندین سال بعد رفتنشونم نتونی آدم شی...
اميررضا
دیگر نه آدم، آن آدم است و نه حوا، آن حوا .... من و تو زاده ی کدامین دو نخستینیم .... که نه بوی آدمیت داریم و نه هوس حوا. . . ؟!
اميررضا
مرا پیوسته و هنوز پرسشی هست ، که آیا در انتهای خلقت قهرمانِ سربلندِ داستان خواهم بود ؟
اميررضا
کنسرت علیرضا قربانی در ونکوور کانادا...
اميررضا
همیشه خواب تو را میبینم کشتی که لنگر میگیرد ، از چشمهای ملوانان پا به اسکله میگذاری با چمدانی از نور و مروارید . همیشه خواب تو را میبینم در بیداری و همیشه هم تو را میان مسافران گم میکنم ....
اميررضا
توسط موبایل
وصل تو را دم ميزدم هر دم... مي دانم در نبودم وصل تو مي ايد. هنوز نمي دانم با مرگم اين دو سه نام را با کدام اجازه خواهم برد، انسان، و عدالت و عشق اگر زخمهايم به التيام برسند فصل خوش مرگي است.
غصه ؟ من؟
13 سال و 3 ماه و 11 روز و 2 ساعت و 36 دقيقه قبل توسط موبایلگفتم اشتباه شده ها
13 سال و 3 ماه و 11 روز و 2 ساعت و 33 دقيقه قبل توسط موبایل
13 سال و 3 ماه و 11 روز و 2 ساعت و 31 دقيقه قبل توسط موبایلبا سرعت مناسب از كوچه علي چپ عبور كنيد
13 سال و 3 ماه و 11 روز و 2 ساعت و 29 دقيقه قبل توسط موبایلانقدر غمو دیدم برای من شخصا دیگه کلمشم خنده دار شده
13 سال و 3 ماه و 10 روز و 15 ساعت و 22 دقيقه قبل