•▪●۩ اسی ۩●▪•
بيا تا راه بسپاريم به سوي سبزه زاراني كه نه كس كشته، ندروده به سوي سرزمينهايي كه در آن هر چه بيني بكر و دوشيزه ست و نقش رنگ و رويش هم بدين سان از ازل بوده كه چونين پاك و پاكيزه ست
•▪●۩ اسی ۩●▪•
اينجا قلبِ سالم را زالو تجويزمیکنند تا سرخوش و شاد همچون قنارییِ مستی به شيرينترين ترانهیِ جانات نغمهسردهی تا آستانِ مرگ که میدانی امنيت بلالِ شيردانهيیست که در قفس به نصيب میرسد،
•▪●۩ اسی ۩●▪•
ما بهسختی در هوایِ گنديدهیِ طاعونی دممیزديم و عرقريزان در تلاشی نوميدانه پارومیکشيديم بر پهنهیِ خاموشِ دريایِ پوسيده که سراسر پوشيده ز اجسادیست که چشمانِ ايشان هنوز از وحشتِ طوفانِ بزرگ برگشادهاست...
•▪●۩ اسی ۩●▪•
نفس آدم ها سر به سر افسرده است روزگاری است دراین گوشه پژمرده هوا هر نشاطی مرده است دست جادویی شب در به روی من و غم می بندد می کنم هر چه تلاش او به من می خندد ...
•▪●۩ اسی ۩●▪•
سلام . خداحافظ . چیز تازه اگر یافتید بر این دو اضافه کنید تا بل باز شود در گمشده بر این دیوار ...
•▪●۩ اسی ۩●▪•
تو را چه سود فخر به فلک بر فروختن هنگامی که هر غبارِ راهِ لعنتشده نفرينات میکند؟
•▪●۩ اسی ۩●▪•
پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنیست ....
•▪●۩ اسی ۩●▪•
باد می شکند ، شب راکد می ماند. جنگل از تپش می افتد. جوشش اشک هم آهنگی را می شنویم ، و شیره گیاهان به سوی ابدیت می رود. جوشش اشک هم آهنگی را می شنویم ، و شیره گیاهان به سوی ابدیت می رود.
•▪●۩ اسی ۩●▪•
آفتابی شویم. چشمان را بسپاریم ، که مهتاب آشنایی فرود آمد. لبان را گم کنیم، که صدا نا بهنگام است. در خواب درختان نوشیده شویم ، که شکوه روییدن در ما می گذرد.
•▪●۩ اسی ۩●▪•
به سقف جنگل می نگری: ستارگان در خیسی چشمانت می دوند. بی اشک ، چشمان تو نا تمام است، و نمناکی جنگل نارساست. دستانت را می گشایی ، گره تاریکی می گشاید.
•▪●۩ اسی ۩●▪•
افسوس! آفتاب مفهومِ بیدريغِ عدالت بود و آنان به عدل شيفته بودند و اکنون با آفتابگونهيی آنان را اينگونه دل فريفتهبودند!
•▪●۩ اسی ۩●▪•
ای کاش میتوانستند از آفتاب ياد بگيرند که بیدريغ باشند در دردها و شادیهاشان حتا با نانِ خشکِشان.ــ و کاردهایِشان را جز از برایِ قسمت کردن بيرون نياورند.)
کوچیکیم دوست داریم بزرگ بشیم.ولی وقتی بزرگ میشیم میبینیم همه چیزمون رو دادیم اما چیزی بدست نیاوردیم جز غرور، به راحتی دروغ گفتن، دلمون سنگ میشه
14 سال و 11 ماه و 20 روز و 17 ساعت و 15 دقيقه قبلما ره بزرگ شدنو بلد نیسیم
14 سال و 11 ماه و 20 روز و 17 ساعت و 11 دقيقه قبلآره حمید واسه همینه که همش دلتنگ میشیم.چون با بزرگ شدن سنمون قلبامون کوچیک میشه.
14 سال و 11 ماه و 20 روز و 17 ساعت و 9 دقيقه قبلکاش توی کودکی میموندیم کاش خدا این فرصتو بهمون میداد که برگردیم میدونی چرا دلم تنگ بچگیام شده ؟ اونوقتا با خواهر و برادرا زیر یه سقف بودیم اصن یه جور دیگه بودن مهر و محبتی بود دلمون شاد بودو غصه نداشتیم حالا چی ؟فقط خاطرش مونده ...
14 سال و 11 ماه و 20 روز و 17 ساعت و 6 دقيقه قبل
14 سال و 11 ماه و 20 روز و 17 ساعت و 3 دقيقه قبل