•▪●۩ اسی ۩●▪•
آه دلم تنگ آن زمان است. خانه چوبی، اجاق ذغالی و صدای جیرجیرك ها، موتور های عمیق گازویلی... چقدر از زندگی گاز و Laptop و تلویزیون بدم می آید...
•▪●۩ اسی ۩●▪•
زندگی آنقدر طولانی نیست كه وقتی برای حسرت و لحظه ای برای افسوس، زمانی برای غم ... بگذرانی ...
•▪●۩ اسی ۩●▪•
مرا بسپار در یادت ، به وقت بارش باران! نگاهت گر به آن بالاست و در رقص دعا قلبت مثال بید می لرزد ، دعایم کن که من محتاج محتاجم.
•▪●۩ اسی ۩●▪•
کسی را دل مگر از سنگ باشد که بگذارد کسی دلتنگ باشد
•▪●۩ اسی ۩●▪•
او شراب بوسه می خواهد ز من من چه گویم قلب پر امید را او به فکر لذت و غافل که من طالبم آن لذت جاویدرا. فروغ فرخزاد
•▪●۩ اسی ۩●▪•
دلم به بهانه همیشگی گریست..... بگذار بگرید و بداند هر آنچه خواست همیشگی نیست
•▪●۩ اسی ۩●▪•
و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری و من تازه آن وقت گفتم: خدایا تو قلب مرا می خری؟ و فردای آن روز خدا آمد و توی قلبم نشست و در را به روی همه پشت خود بست و من روی آن در نوشتم ببخشید، دیگر برای شما جا نداریم از این پس به جز او کسی را ندارم
•▪●۩ اسی ۩●▪•
خدایا یا از این آلودگی پاکم بکن یا به خونم در کشو خاکم بکن ......
•▪●۩ اسی ۩●▪•
سکوت سرد فاصله ها تنم را میلرزاند به یاد روزهایی که بودنت را نفهمیدم
•▪●۩ اسی ۩●▪•
دوش در حلقه ما قصه ما قصه گیسوی تو بود تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود دل که از ناوک مژگان تو در خون می گشت باز مشتاق کمانخانه ابروی توبود
•▪●۩ اسی ۩●▪•
به چه مي خندي !؟ به چه چيز!؟ به شكست دل من يا به پيروزي خويش !؟ به چه مي خندي...!؟ به نگاهم كه چه مستانه تو را باور كرد!؟ يا به افسونگريه چشمانت كه مرا سوخت و خاكستر كرد...!؟ به چه مي خندي !؟ به دل ساده ي من مي خندي كه دگر تا به ابد نيز به فكر خود نيست !؟ يا به جفايت كه مرا زير غرورت له كرد !؟ به چه مي خندي !؟ به هم آغوشي من با غم ها ........يا به خنده داراست.....بخند !!
•▪●۩ اسی ۩●▪•
تو یعنی یك كبوتر را ز تنهایی رها كردن... خدای آسمانها را... به آرامی صدا كردن... تو یعنی مثل نیلوفر همیشه مهربان بودن.. تو یعنی باغی از مریم... تو یعنی كهكشان بودن....
•▪●۩ اسی ۩●▪•
دلتنگی چه حس بدی است تنهایی چه حس بدی است كاش پاره ای ابر میشدم دلم مهربانی میبارید كاش نگاهم شرار نور میشد آشتی میداد و كه دوست داشتن چه كلام كاملی است و من چقدر دلم تنگِ دوست داشتن است
•▪●۩ اسی ۩●▪•
پروانه ام و شـوق وصال تن آتش دارم تا جـان به بدن چشـم به راهش دارم درمان چه کند غیر که از دوری اوست ایـن زخـم کـه در سینه ز یادش دارم