•▪●۩ اسی ۩●▪•
در سرزمینی که سایه آدم های کوچک، بزرگ شود در آن سرزمین آفتاب در حال غروب است!!!
•▪●۩ اسی ۩●▪•
عکس روی ناصرالدین طرح تو بس طرب خیزد ز کار شرح تو وه چه موزون است پای جام تو وه چه سنگین است های کام تو طعم تنباکوت به از لعل یار طالبی و قهوه و سیب و انار وقت گرما یخ کند نعنای تو تا گلو سوزد ز هر یک های تو بین یاران و رخ ماه حبیب بهتر آن بارش کنی طعم دو سیب گر که سنگین کاری و سنگین مرام نسکافه با قهوه ی مشکین به کام
•▪●۩ اسی ۩●▪•
بشنو از قلیان حکایت می کند از خماری ها شکایت می کند نامه ام با نام قل آغاز کن ای تو دل در دود او پرواز کن خسته ام از زخم های روزگار می نشینم پای قلیون بر قرار ای زغالت چون دلم آتش به سر ای پک اول ز تو بس کار گر این کلاه نقره ی فویل تو چیست؟ چاق گردان دم گرم تو کیست؟ ای فدای آن خم باریک تو مست توی لوله ی تاریک تو ای که پیچ و تاب دارد لوله ات حلقه ی مشتی بیارد لوله ات ای که کامت خوش گوارا تر ز قند ای شلنگت بند پای در کمند
•▪●۩ اسی ۩●▪•
خـسـتـه ام از دیـدن ایـن شـوره زار چـشـم شـقـایـق نـگـرم آرزوســـت......
•▪●۩ اسی ۩●▪•
اگر همه ثروت داشتند دلها سکه را بيش از خدا نمي پرستيدند و يکنفر در کنار خيابان خواب گندم نميديد تا ديگری از سر جوانمردی بي ارزشترين سکه اش را نثار او کند اما بی گمان صفا و سادگی ميمرد،.....
•▪●۩ اسی ۩●▪•
اگر خواب حقيقت داشت هميشه با تو در کنار آن ساحل سبز لبريز از ناباوری بودم هيچ رنجی بدون گنج نبود اما گنجها شايد، بدون رنج بودند...
•▪●۩ اسی ۩●▪•
اگر ساعتها نبودند آزاد تر بوديم، با اولين خميازه به خواب ميرفتيم و هر عادت مکرر را در ميان بيست و چهار زندان حبس نميکرديم....
•▪●۩ اسی ۩●▪•
اگر گناه وزن داشت هيچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد تو از کوله بار سنگين خويش ناله ميکردی و شايد من، کمر شکسته ترين بودم ....
•▪●۩ اسی ۩●▪•
کاش آنشب که دلم مثل آن شیشه مغرور شکست عابری خنده کنان می آمد... تکه ای از آن را بر می داشت مرهمی بر دل تنگم می شد... اما آنشب دیدم... هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید....
•▪●۩ اسی ۩●▪•
آن لحظه که دور از چشمانم نقطه را به پایین واژگون می سازد و از جدایی و اسارت می نویسد ، و به وضوح می بینم که در جدال عشق و ایمان عشق فاتح میدان می شود .....
•▪●۩ اسی ۩●▪•
من خویش را در میان سطر سطر نوشته هایم جاری می سازم . من در نقطه ای یا جمله ای پنهان و هویدایم . گاه آنچنان درد در جانم رخنه میکند که قلم در گذاردن نقطه ای به تردید می افتد .
•▪●۩ اسی ۩●▪•
هر وقت ناامید شدی به کوه برو! و فریاد بزن و بگو آیا هنوز امید هست ؟! خواهی شنید :هست ، هست ، هست ..
•▪●۩ اسی ۩●▪•
خسته ام به قد تاریخ از این همه نا مردمی ها نه شانه ای برای گریستن و نه گوشی برای شنیدن و نه عشقی برای كشیدن فقط ملال خاطر از روزگار ماندن و پوسیدن... در آیینه افتاده چین از شرم این صد چهره ها
•▪●۩ اسی ۩●▪•
درون توست اگر خلوتی و انجمنی است * برون زخویش كجا می روی، جهان خالی است (بیدل دهلوی)