بی اختیار ..
دل دخترک ...
تهی از غم گشت ...
فقط خدا فهمید نم نم باران را ...
در پس این هم اغوشی ...
پسرک را ...
با چه تهمت ها ...
طرد خواهد کرد ...
کاش ان روز اسمان به جای اشک دهان باز میکرد ...
می غرید بر پسرک ...
تا امروز ...
هوس ...
بهانه ی جدایی معشوق نباشد ...
این دعا را منتشر کنیدوببینید چطور غمهایتان از بین میرود ((سبحان الله یافارج الهمّ ویاکاشف الغم فرّج همی ویسرّ أمری و أرحم ضعفی و قلة حیلتی وأرزقنی من حیث لا أحتسب یارب العالمین)) حضرت محمد(ص)فرمودند هرکس مردم را از این دعا باخبر کند در گرفتاریش گشایش پیدا میکند*
پسر جواني در کتابخانه از دختري پرسيد: مزاحمتان نمي شوم کنار دست شما بنشينم؟ دختر جوان با صداي بلند گفت: نمي خواهم يک شب را با شما بگذرانم تمام دانشجويان در کتابخانه به پسر که بسيار خجالت زده شده بود نگاه کردند. پس از چند دقيقه دختر به سمت آن پسر رفت و در کنار ميزش به او گفت: من روانشناسي پژوهش مي کنم و ميدانم مرد ها به چه چيزي فکر ميکنند، گمان کنم شمارا خجالت زده کردم درست است؟ پسر با صداي بسيار بلند گفت: 50 دلار براي يک شب!!؟ خيلي زياد است!!! وتمام آناني که در کتابخانه بودند به دختر نگاهي غير عادي کردند، پسر به گوش دختر زمزمه کرد « من حقوق ميخوانم و ميدانم چطور شخص بيگناهي را گناهکار جلوه بدهم!!»
انسان، کوچک بماند بهتر است؛ به دنیا نیاید بهتر است. اصلاً این فیلم را به عقب برگردان: آنقدر که پالتوی پوستِ پشتِ ویترین پلنگی شود که میدَود در دشتهای دور. آنقدر که عصاها پیاده به جنگل برگردند و پرندگان دوباره بر زمین... نه! به عقبتر برگرد: بگذار خدا، دوباره دستهایش را بشوید؛ در آینه بنگرد؛ شاید، تصمیم دیگری گرفت...
دوره جنگ جهانی دوم یک افسر نازی آلمانی به پاریس آمد و از نقاشی های پیکاسو بازدید کرد. وقتی چشمش به تابلوی "گرنیکا" ی پیکاسو افتاد که درمورد جنگ جهانی دوم کشیده بود ، با آن ترکیب عجیب رنگ ها، آشوب و بی نظمی که در آن تابلو هست به پیکاسو گفت: این کار شماست؟ پیکاسو در پاسخ به او گفت: نه، این کار شماست!
@farnaz.kh راز ایـــن داغ نـــه در سجـــده ی طولانـی ماست بوسه ی اوست که چون مهر به پیشانی ماست شـادمـــانیم کـــــه در سنگــــدلی چـــون دیــــوار بـــاز هــــم پنجـــره ای در دل سیمانی ماست... فاضل نظری
پــســـــر سـرزميـن مـن: معلوم هست کجايی ؟ خيلی وقت است تــو را گـم کرده ايــم ... ديــروز داشتی مـــردانــه در ميـدان ميجـنگيدی ... امــروز داری توی آرايشگاه ها ابــرو بر ميداری،مــو رنگ ميکنی ... دماغت را سـر بالا ميکنی... !! آهای پــســر سـرزميـن مـن ... دخــتــران سـرزميـن مـن نيـاز به مــردی دارند که محـکـم باشد! قـوی باشد در سختی ها ... در دشواری ها همراه و هميارشان باشد ... آنقدر قـوی باشد که همه دنيــا در برابـرش کـم بياورد ... آهای پـســر سـرزميـن کمی آهسته بــرو ... به کجا چنين شتابان !!
بی اختیار ..
13 سال و 13 روز و 2 ساعت و 3 دقيقه قبلدل دخترک ...
تهی از غم گشت ...
فقط خدا فهمید نم نم باران را ...
در پس این هم اغوشی ...
پسرک را ...
با چه تهمت ها ...
طرد خواهد کرد ...
کاش ان روز اسمان به جای اشک دهان باز میکرد ...
می غرید بر پسرک ...
تا امروز ...
هوس ...
بهانه ی جدایی معشوق نباشد ...