نامش صادق بود...از دوستانی که داشتم...هیچ نمیخواستم اول صبحی ریخت معنویش را ببینم...خالی بند بود...میگفت تو محله ما طلبهای حوزه همه شش تیغ میگردن...دیروز کوکاکولای بی رنگ خوردم...نمره عینک من صفر هست...لپ تابم یه سره شده...و...داستانهای صادق خالی بند ما شده بود پر از پارادوکس... روز گرمی بود...از صبح سر کار...دانشگاه و دعوا با تعمیر کار ماشین و...دگ خسته خسته...ساعت 8 اس ام اس اومد به گوشیم...صادقم...داداش بیا برای بار آخر ببینمت...فحش نثارش کردم...اس داد...دوست دارم داداش...فردا ساعت 8 صبح صادق آل عبایی کنار قبر عموی شهیدش خاک شد...به خاطر بیماری سرطان پروستاتش که حاد بود...صادق آل عبایی رفت و آموختم که پارادکس من بودم...که صادق همه مدت از سر فرار بیماری پارادوکس بار من میکرد تا ندانم و قصه نخورم...صادق داداشم دلم برات تنگ شده...منو ببخش... با اشک در چشم...تقدیم به خواهر و برادر صادق آل عبایی عزیزم. از طرف سعید پورجعفری.
همیشه پستهای تک تک شمارو میخونم...حتی دیدگاه های شما...شاید اینجوری شما متوجه نمیشید که من پست شمارو خوندم...شاید قابل هضم نباشه...همیشه تو مسئله ای که در توانم نیست براش نظری بدم از زدن لایک خوداری میکنم..لایک یعنی تحسین نوشته...نه نویسنده...همه شما عزیزانو لایک کاربری کردم. به فرناز خانم
عروسک قشنگ من قرمز پوشیده...تو رخت خواب مخمل آبی خوابیده...عروسک قشنگ من استقلالی نیست! وقتی که از خواب پا میشه چشماش آبی نیست...بابا جونم طرفدار علی پروینه...روز بازی میره تو فکر...فکرش چنینه...اگه ما 6 تا بزنیم امیر چی میگه؟ شلوار آبیش سوراخه کارش همینه...عروسک من...چشماتو باز کن..وقته بازیه...بیب بیب هورا کن! از س.پ با اقتباس از کاربری فرناز خانم
----------------------------
چمدانش را بسته بودیم
با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود
یک ساک هم داشت با یک قرآن کوچک،
کمی نان روغنی، آبنات قیچی و کشمش
چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی
گفت: مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم
یک گوشه هم که نشستم
نمیشه بمونم؟ دلم واسه نوه هام تنگ میشه !
گفتم: مادر من، دیر میشه ، چادرتون هم آماده ست، منتظرند
گفت: کیا منتظرند ؟ اونا که اصلا منو نمیشناسند ! و ادامه داد:
آخه اونجا مادرجون، آدم دق میکنه ها، من که اینجا به کسی کار ندارم
اصلا، اووووووم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه ؟ حالا میشه بمونم ؟
گفتم: آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری
همه چیزو فراموش می کنی
گفت: مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول
تو چی ؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی دخترم؟!
خجالت کشیدم، حقیقت داشت، همه کودکی و جوانی ام
و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم .
اون بخشی از هویت و ریشه و هستی ام بود،
و راست می گفت، من همه را فراموش کرده ام .
زنگ زدم به خانه سالمندان، که نمی رویم
توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده
و نگاه مهربانش را نداشتم، ساکش را باز کردم
قرآن و نان روغنی و ... همه چیزهای شیرین دوباره در خانه بودند
آبنات قیچی را برداشت
گفت: بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی
دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم:
مادر جون ببخش، حلالم کن، فراموش کن
اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت:
چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمی یاد
یعنی شاید فراموش میکنم ! گفتی چی گرفتم ؟ آل چی ...
جل الخالق، چه اسمهایی می زارن این دکترا رو درد های مردم
طاقت نگاه بزرگوار و اشک های نجیب و موی سپیدش را نداشتم
در حالیکه با دست های لرزانش، موهای دخترم را شانه میکرد
زیر لب میگفت:
من که ندارم ولی گاهی چه نعمتیه این آلزایمر
----------------------------
اگه پدر مادرت زنده اند، که خوشبحالت، هنوز وقت داری.
اگه در قید حیات نیستن، خیرات و فاتحه یادت نر.
نکنه من و تو هم آلزایمر گرفته باشیم!!!!



13 سال و 8 روز و 14 ساعت و 57 دقيقه قبللااااايك
13 سال و 6 روز و 5 ساعت و 26 دقيقه قبل توسط موبایلeyval
13 سال و 5 روز و 20 ساعت و 42 دقيقه قبل

13 سال و 5 روز و 20 ساعت و 10 دقيقه قبلسهااااااا
12 سال و 11 ماه و 12 روز و 8 ساعت و 58 دقيقه قبل