farnaz.kh
مثل “رعد و برق” هیچکس ما را با هم ندید ! .
farnaz.kh
ﺟﺴﻤﺖ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﭼﮑﺎﺭ ؟ ﻭﻗﺘﯽ ﺫﻫﻨﺖ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻣﺠﺴﻢ ﮐﺮﺩﻥ ﺩﯾﮕﺮﯾﺴﺖ !
farnaz.kh
آهای گاو ! این انسانها چیزی از ما شدن نمیفهمند ! حالا تو هر روز هی بگو : ما . . . ما . . . ما
farnaz.kh
تمام زندگی ام را میدهم که برگردی و همین که برگشتی بگویم: دیگر نمی خواهمت گــ ــمــ ــشــ ــو”
farnaz.kh
حس میکنم گم شده ام . . . امّا تلخ تر اینکه ، کسی دنبالم هم نمی گردد . . . .
farnaz.kh
ترسم از آن است که خدا آنقدر این پا آن پا کند که تمام شود تاریخ مصرف ِ تمام ِ آرزوهایم . . .
farnaz.kh
ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ . . . من ﺑﻪ عقد ﻏﻢ ﻫﺎ ﺩﺭ ﺁﻣﺪﻡ . . . ﺧﯿﻠﯽ دیر ﺁﻣﺪﯼ ! خیلی دیر . .
farnaz.kh
دنبال “مخاطب خاص” نوشته هایم نباشید ! ارزش “خاص بودن” را نداشت . . .
farnaz.kh
هر روز صفحه ی نیازمندیها را زیر و رو می کنم ! میدانم بالاخره یک روز به من لعنتی نیاز پیدا می کنی . . .
farnaz.kh
خدایا … سیب که شیرین است سهل! تو بگو، زهر! هرچه که باشد … بیار،با تمام وجود ﻣﮯ بلعم… تو فقط مرا از این دنیا بنداز بیرون …!