farnaz.kh
من "ادای مرد بودن" در می آورم...و تو عاشقم میشوی...
farnaz.kh
سلام میکنم به خداحافظ....شب همگی خیش
farnaz.kh
ابراهیم که نیستم میگذاری میروی … این آتش نبودنت بر من گلستان نخواهد شد !!!
farnaz.kh
گاهی چقدر دلم هوس شیطنت میکند... از همان شیطنت هایی که حرف تو پشت بند آن باشد که بگویی: مگه دستم بهت نرسه...
farnaz.kh
پدرم آرزوهایم را قورت می داد تا چشمانم مه گرفت چون دستش مانند پای برادرم همیشه لُخت بود… چقدر صورتم بوی زحمت می گیرد وقتی نوازشم می کند!
farnaz.kh
تا حالا کسی رو دوســـت داشتی؟ اذیتش نکن ... تا می تونی خوب نگاش کن ... ... ....
farnaz.kh
همیشه دوستت خواهم داشت مادر کودکش را شیر می دهد و کودک از نور چشم مادر خواندن و نوشتن می آموزد وقتی کمی بزرگتر شد ... کیف مادر را خالی می کند تا بسته سیگاری بخرد بر استخوان های لاغر و کم خون مادر راه می رود تا از دانشگاه فارغ التحصیل شود وقتی برای خودش مردی شد پا روی پا می اندازد و در یکی از کافه تریاهای روشنفکران کنفرانس مطبوعاتی ترتیب می دهد و می گوید : عقل زن کامل نیست ...
farnaz.kh
بهــای سنگیـــنــی دادم. . . تــا فهمـــیـدم کـســی را کـه “قـصـد” مــانـدن نـدارد. . . بــایـد راهــی ڪــرد . . .!!!