fatemeh
در خاطری که ” تویـــی ” دیگران فراموشند ....
fatemeh
دیگه غیر از یه دونه پنجره هیچی نمی خوام ....
fatemeh
بچه که بودم .... تنها ترس ساده ام این بود ... که سه شنبه شب آخر سال .... باران بیاید ....
fatemeh
تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند! اما شمار ِ آنهایی که عاشق می مانند، از انگشتان ِ دستم بیشتر نیست!
fatemeh
افکارت با رفتارت هم خوانی ندارد .... و این تناقض بزرگ بدجور گریبانم را گرفته .... کاش .... کاش هر چه بیشتر از من دور شوی .....
fatemeh
کاش اون شب می گفتی دلیل خوشحالی تو ..... کاش ...
fatemeh
رو به قبله مینشینم خسته با حال عجیبی از ته دل مینویسم ، یاری ام کن ای خدای مهربان ، بی تو من تنها ترینم . . .
fatemeh
مرگ اگر مرد است گو سوی من آی ..... تا در آغوشت بگیرم تنگ تنگ
fatemeh
پروانه ها انقدر كوچكند كه جاي هيچكس راتنگ نميكنند ولي باز هم فروتنانه خود را از ميان تا ميكنند
fatemeh
بهانه هایت برای رفتن چه بچه گانه بود ... چه بیقرار بودی زودتر بروی از دلی که روزی بی اجازه وارد آن شده بودی… من سوگوار نبودنت نیستم!!! من شرمسار این همه تحملم …
fatemeh
بعضی وقتا مجبوری توفضای بغضت بخندی ... دلت بگیره ولی دلگیری نکنی ...
fatemeh
دل من هم حرف سرش نمی شود ... پس اینقدر تعلل نکن ... من منتظرم ...
fatemeh
خوشا روزی که دل را دلبری بود ...
fatemeh
شاید همان لحظه که فکرش را نمیکنی, کسی دور ازتو خوبیها ومهربانیهایت را ورق میزند