هذيان با آيينه
مهم این تن و وجود من نیست که چگونه و چه شکلی دارد مهم اینه که ازمن بعداز رفتنم چگونه یاد میشود
هذيان با آيينه
اين روزها دستان مهربانت نوازشهاي بيدريغ و همراهي هايت . . يانه آن سكوت آرام نگاهت . . . . اين اميد بودن من شده
هذيان با آيينه
بگذار با دستان لرزانم اشگ هاي گونه ات را برگيرم
هذيان با آيينه
هيچ كجا آرامش و امنيت آغوش مهربانت را ندارد . . . آغوشت رابگشاي آرامش ابديم آرزوست
ماندانا
خيلي بده كه باشي اما حس بودن نداشته باشي
ماندانا
دلم تنگ شده برای شنیدن نام خودم از زبان تو !
ماندانا
مثل اينكه بايد رفت. . اينجاهم كسي به كسي نيست هركي كه مي آيد حرفهايخودش را ميگويد اما به حرف كسي گوش نميدهد . . دوستان بدرورد
ماندانا
وقتي دستانم لرزان بود وقتي همه اشناها چون لاشخور برسرجسمم به جان هم افتاده بودن . . وقتي هيچ كس براي دلم هيچكسي نشد . . . آمد مهربان و بي توقع . . . سخت بود برايم باور كردن اما انفدر صادق بود كه همه كسم شد اين غريبه . . . .