فلور
یه بار بهم گفته بود"تو نقش خورشید در آبی" و به خودش میگفت "سیاهی ه شب های بی مهتاب" . . .!
فلور
نیم ساعت پیش خانوم "ش" زنگ زد بهم؛حرفام بیخ گلوم موند؛نتونستم به حرمت 4سال دوستی دلشو بشکونم و حرفای دلمو بهش بزنم؛درسته نمیتونم دیگه مثل قبل دوسش داشته باشم ولی نمیتونم فراموشش هم بکنم؛هر چی باشه؛4سال باهم دوست بودیم و به خونشون رفت و آمد داشتم . . .
فلور
هیچ وقت 14 تیر سال 92 رو فراموش نمی کنم,همین 15 روز پیش رو میگم,فکر کردم دیگه زندگیم تموم شد,دیگه چیزی واسه از دست دادن ندارم,ولی الان که نگاه میکنم می بینم که کاش زودتر میرفت,زودتر میگفت که داره میره,تا زودتر به خودم بیام,که دیگه زمان رو از دست ندم,که بفهمم فقط کنار خانواده امه که میتونم شاد باشم؛این چند وقت تمام خنده های پدر و مادر و برادرم واسم یه دنیا ارزش دارن,کسی غیر از این افراد دیگه واسم مهم نیستن...
فلور
اگه چیزی نمیگم؛اگه سکوت کردم,واسه این نیست که چیزی واسه گفتن ندارم,واسه اینه که حالی نمونده که بگم,نمیدونم از کجا بگم . . .
این جمله ها هیچ وقت از یاد آدم نمیره...!
12 سال و 10 ماه و 25 روز و 58 دقيقه قبلیک ساله که گذشته : (