بیاین دسته جمعی یه دل سیر گریه کنیم واسه همه ی بچه های دردناک . همه ی بچه هایی که تو تنشون ، تو دلشون ، یا تو فکرشون درد داشتن ، همه ی بچه هایی که چیزایی رو دیدن که کسی نبود جلوشونو بگیره و بگه نبین ، همه ی بچه هایی که یه چیزایی رو می خواستن که هیچ وقت نشد داشته باشن ، همه ی بچه هایی که انقد خوب بودن طفلیا ، که اصن انگار منگل بودن . همه ی بچه هایی که مثه آب زلال بودن ، یهو یه قطره جوهر چکید
رابطه ها هميشه ممكنه بهم بخوره و قهر و آشتی باشه ولی چيزی كه از ياد هيچكس ممكنه پاك بشه حرف هاييه كه بهم ميزنيم ، بالاخره يه روزی واسه هم عزيز بوديم و يه جايی هم خوندم كلمات قدرت آزار شما را ندارد مگر آنكه گوينده كلمات برايتان عزيز باشد !
قشنگ ترين روزاى زندگيم روزايى بود که هر روزش ميرفتم کانون پرورش فکرى . کاردستى درست ميکردم ، ساعت داستان خوانى و نجوم داشتيم ، سفالگرى ميکردم ، اوريگامى، تئاتر و ساخت صحنه هاى تئاتر ساعت مطالعه و نقد داستان ... گاهى دلم واقعا تنگ اون روزا ميشه
ای وااااااای منم کانون میرفتم و بهترین روزای زندگیه منم بود,منم از سوم دبستان تا اول دبیرستان میرفتم؛فقطم تابستونا,انتظار تابستون رو می کشیدم که زودتر بیاد برم کانون,روزای دخترا روزای فرد بود؛از 8صبح کلاسا شروع میشد تا 2 بعدازظهر اینا,من همیشه تو کاردستی اول بودم,
کلاسایی هم که دوست داشتم اینا بود,نمایش خلاق,کلاسای زندگی نامه ی شاعرا؛مخصوصا کاردستی,جدول حل کردن عالی بود همه چی!
من بیشتر کتابای کانون رو خونده بودم تو خلاصه نویسی هم شرکت کرده بودم اول شده بودم,بعد آخر تابستون هر سال همایش میذاشتن مادر پدرا رو دعوت میکردن من مسئول توضیح در مورد کاردستی ها بودم؛یادمه کلی هم استرس داشتم
یا همون سال نمایش هم اجرا کردیم,نمایش خاله پیرزن؛یا یادمه یه بار رفته بودیم ماسوله از کانون های مختلف از شهرهای گیلان همه اونجا جمع شده بودیم یه قسمت بود بازی های محلی من یه بازی رو توضیح دادم که مامانم قدیم بازی میکرد.
خیلی خوب بود دلم واسه اون روزا خیلی تنگ شده
مربی مون هم خانوم بلوکانی بود یادش بخیر
هیییییییییییی
مرسی نگین جان,مرسی که خاطراتمو یادم آوردی
فلور منم با اين وجود که کلا اسامى يادم نميمونه مربيم جزو معدود کساييه که هنوز فاميلشو يادمه
من که کلى چيز از کانون ياد گرفتم. مخصوصا ماکت سازيم هنوزم خوبه :دى
خواهش
ما هم هدفمان همین بود ولی سربسته گفتیم که خیلی تو چشم نیاد خواسته مون
البته من خواسته مونو تکمیل میکنم: ما خواستار شوهر "پولدار" برای انگیزه ی خرید جهیزیه هستیم
وقتی کسی در کنارت هست، خوب نگاهش کن به تمام جزئیاتش... به لبخند بین حرف هایش... به سبک ادای کلماتش، به شیوه ی راه رفتنش، نشستنش... به چشم هایش خیره شو... دست هایش را به حافظه ات بسپار... گاهی آدم ها... انقد سریع میروند، که حسرت یک نگاه سرسری را هم به دلت میگذارند...
بانو بیدار شو! یک پاکتِ سیگار بخریم یک جعبه دستمال کاغذی کمی عرق سگی برویم در خانه حسین پناهی را بزنیم آنقدر شعر بخوانیم و گریه کنیم تا عمو حسین از صرافتِ رگهایش بیفتد سرِ راه برگشتن تیغ میخریم ... من رگ لالههای باغچه را میزنم تو تولدی دوباره را مینویسی من زار میزنم بانو !!! هیچ زنی در آستانه ی هیچ فصلِ سردی نیست تو کنارِ یک پنجره رو به باغِ همسایه میخوابی و در نگاه خاکستری من جاودانه میشوی
من میخواهم بدانم که ، راستی راستی زندگی یعنی اینکه توی یک تکه جا، هی بروی و برگردی تا پیر شوی و دیگر هیچ ؟ یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا میشود زندگی کرد؟
موسیقی کارن همایونفر مثل همیشه عالی بود و البته همه ی بار فیلم روی دیالوگ،مخصوصا دیالوگ ـآی بهرام رادان میچرخید!
خیلی حال و هوای عشق و عاشقی ِ آشنایی داشت...
به نظرم قشنگترین دیالوگ فیلم این دیالوگ ِ که اگه بهش دقت کنی جواب خیلی از سوال ـآی ذهنت ُ میگیری اگه درگیر یه رابطه ی عاشقانه ای...
درباره ی یه عشق فراموش شده ی 10 سال پیش بهرام رادان و پشیمونی ِ اون دو نفر بعد از 10 سال... هدیه تهرانی:روزی که فکر کردی یکی رو از ته دل دوست داری ولش نکن... ممکنه دوباره تکرار نشه... آدم وقتی تو سن و سال توئه فکر میکنه همیشه براش پیش مییاد... باید ده پونزده سال بگذره که بفهمی همون یه بار بوده... که حالِت با چیز دیگهای خوب نمیشه... عشــــق یعنی حالِت خــــوب باشه...
یه روزی میاد ک از تجربه ها وُ روابطُ دوستیا وُ زندگیت ، انقد آبدیده میشی ، انقد گرگ میشی ک تا طرف بهت چیزی میگه تا تهشو میخونیو میفهمی و تو هم یه رَکَبِ تُپُل ب اونو افکارش میزنی / اینجور موقعا دلت شاد نیست ، دلت برا طرف مقابلتم نمیسوزه ، دلت برا اونروزائیت میسوزه ک دلت کف دستت بودو دنیارو رنگی میدیدی ، اونروزا ک طرفت انقد گرگ بود انقد آبدیده بود ک ب سادگیا و یه رنگ بودنت رَکَب میزد
چقد برام قابل هضم بود ! ايرن روزا منم به افكار يكی دارم ركب ميزنم چون فك ميكنه من از اون ساده هاشم ..
بهاي تجربه ها سنگين و تلخه ولي خوبيش اينه ميتونی باهاش ضد حال بزني به بضيا .. !
مـردی که عقـب عـقب رفت ، نوشته مـحمدرضا شمس / یاد اون جوکه افتادم ، خوانندهه یه ترانه قدیمی خوند یکی اونقد حال کرد که گفت داداش بردیمون به سی سال پیش ، گفت: الان یه دونه قدیمیتر میخونم بری تو شکم مادرت
این جمله ها هیچ وقت از یاد آدم نمیره...!
12 سال و 10 ماه و 25 روز و 15 ساعت و 43 دقيقه قبلیک ساله که گذشته : (