من شاید...
شاید به هنگام رفتن
ستاره ی آشفته ی تبسمی یا قهقهه ی شبی را فراموش کرده باشم
من شاید...
به هنگام سفر آشفته بودم
و غریبانه خاطره ام سوراخ شده بود
و از آنجا تکه های شادی فروافتاده باشد
من شاید...
انار ملسی
نقطه ای
یا عینک کهنه ی شعری را فراموش کرده باشم
اما آخر من چگونه
غمتان فراموشم می شود؟!
"شیرکو بی کس"
آنقدر خاطر ِ صاحب خطاب برایمان عزیز بود که خودمان این متن را از مجله ی محبوبمان پیدا کرده و تایپ کردیم؛باشد که مقبول افتد
همیشه حس آدم اینه ک از یه روز خاص زندگیش شروع میشه ، یه شروعی غیر از تولد ، یه شروع واقعیُ درست حسابی، همیشه منتظری ک اون روز برسه ، حتی تا دم مرگت هم منتظری ، نمیدونم شاید این امیدت تا اون لحظات آخر هم ک همه ازت قطع امید کردنُ چشمات قطره های دونه دونه داخل بطری سُرمتُ میشماره یا حتی اونوقتی ک نگاهت نگرانِ صافُ صافتر شدن ضربان قلبت رو مانیتوره بیمارستانه ولت نکنه
خودکشی یه جانباز اعصاب روانو یه بار سر صحنش وقتی تموم شده بودو دیدم..ببخشید انقدر راحت میگم..اما خب راحته مثل گفتن از زنده گی ....وقتی بررسی ها تموم شدش نتیجه گیری کارشناسا این بود که اون ادم هیچ حرکتی نکرده ...هیچ حرکتی ..توی بالکن خونش نشسته بود و تموم شدنشو منتظر شده بود...بعدها توی گزارشی که برای خودم تهیه کردم نوشتم تموم شده بود قبل از تموم شدن جسمش....
و مرگ مردن نیست
و مرگ تنها نفس نکشیدن نیست!
من مردهگان بیشماری را دیدهام
که راه میرفتند
حرف میزدند
سیگار میکشیدند
و خیس از باران
انتظار و تنهایی را درک میکردند
شعر میخواندند
میگریستند
قرض میدادند
میخندیدند
و گریه میکردند...
مرحوم حسین جان پناهی...
خدا نکنه ادم قبل مرگ واقعیش حقیقتش وجودش بمیره ...
مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان، آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد :
آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند، از مکتب که اومدم ، دیدم خونه مون شلوغه
مامانِ خدابیامرزم همون تو هشتی دو تا وشگون ریز از لپ هام گرفت تا گل
بندازه. تا اومدم گریه کنم گفت: هیس، خواستگار آمده.
خواستگار ، حاج احمد آقا ، خدا بیامرز چهل و دو سالش بود و من ُنه سالم.
گفتم : من از این آقا می ترسم، دو سال از بابام بزرگتره.
گفتند : هیس ، شکون نداره عروس زیاد حرف بزنه و تو کار نه بیاره
حسرت های گذشته را با طعم آب نبات قیچی فرو داد و گفت : کجا بودم مادر ؟ آهان
جونم واست بگه ، اون زمون ها که مثل الان عروسک نبود. بازی ما یه قل دو
قل بود و پسرهام الک دو لک و هفت سنگ سنگ های یه قل دو قل که از نونوایی
حاج ابراهیم آورده بودم را
ریختند تو باغچه و گفتند :
تو دیگه داری شوهر می کنی ، زشته این بازی ها
گفتم : آخه ....
گفتند: هیس آدم رو حرف بزرگترش حرف نمی زنه
بعد از عقد ، حاجی خدا بیامرز ، به شوخی منو بغل کرد و نشوند رو طاقچه،
همه خندیدند ولی من ، ننه خجالت کشیدم به مادرم می گفتم : مامان من اینو دوست ندارم
مامانم خدا بیامرز ، گفت هیس ، دوست داشتن چیه؟ عادت میکنی
بعد هم مامانت بدنیا اومد؛ با خاله هات و دایی خدابیامرزت؛بیست و خورده
ایم بود که حاجی مرد. یعنی میدونی مادر ، تا اومدم عاشقش بشم ، افتاد و مرد. نه شاه عبدالعظیم با هم رفتیم و نه یه خراسون.یعنی اون می رفت ، می
گفتم : اقا منو نمی بری ؟ می گفت هیس ، قباحت داره زن هی بره بیرون .
می دونی ننه ، عین یه غنچه بودم که گل نشده ، گذاشتنش لای کتاب روزگار و خشکوندنش
مادر بزرگ ، اشکش را با گوشه چارقدش پاک کرد و گفت :آخ دلم می خواست
عاشقی کنم ولی نشد ننه. اونقده دلم می خواست یه دمپختک را لب رودخونه
بخوریم ، نشد. دلم پر می کشید که حاجی بگه دوست دارم ، ولی نگفت حسرت به
دلم موند که روم به دیوار ، بگه عاشقتم ولی نشد که بگه. گاهی وقتا یواشکی
که کسی نبود ، زیر چادر چند تا بشکن می زدم
آی می چسبید ، آی می چسبید.
دلم لک زده بود واسه یک یه قل دو قل و نون بیار کباب ببر ولی دست های
حاجی قد همه هیکل من بود ، اگه میزد حکما باید دو روز می خوابیدم
یکبار گفتم ، آقا میشه فرش بندازیم رو پشت بوم شام بخوریم ؟ گفت : هیس ،
دیگه چی با این عهد و عیال ، همینمون مونده که انگشت نما شم.
مادر بزرگ به یه جایی اون دور دورا خیره شد و گفت: می دونی ننه ، بچه گی
نکردم ، جوونی هم نکردم. یهو پیر شدم ، پیر.
پاشو دراز کرد و گفت : آخ ننه ، پاهام خشک شده ، هر چی بود که تموم شد.
آخیش خدا عمرت بده ننه چقدر دوست داشتم کسی حرفمو گوش بده و نگه هیس.
به چشمهای تارش نگاه کردم ، حسرت ها را ورق زدم و رسیدم به کودکی اش.
هشتی ، وشگون ، یه قل دوقل ، عاشقی و ...
گفتم مادر جون حالا بشکن بزن ، بزار خالی شی.
گفت : حالا دیگه مادر ، حالا که دستام دیگه جون ندارن ؟
انگشتای خشک شده اش رو بهم فشار داد ولی دیگه صدایی نداشتند
خنده تلخی کرد و گفت : آره مادر جون، اینقدر به همه هیس نگید . بزار حرف
بزنن . بزار زندگی کنن. آره مادر هیس نگو ، باشه؟ خدا از "هیس "خوشش نمیاد
با ترس بزرگ شدیم... ترس از نمره... ترس از کنکور... ترس از خراب شدن... ترس از نرسیدن... ترس از دست دادن... ترس نتونستن... تنها ترسی که نداشتیم، ترس از خوب زندگی نکردن بوده!!
یادمه دبیرستانی که بودم شنبه به شنبه صبح اول وقت ناظم مدرسه توی صف یکی یکی صورتهامون رو زیر نور آفتاب میگرفت و موهای پشت لب و صورت و زیر ابروهامون رو با دقت چک میکرد که مبادا یک تار مو از اون جنگل لعنتی که ابزار آزار همه دخترهای اون سن و سال بود کم شده باشه . اگر روزی هم توی صف فرصت نمیشد میومد سر کلاس و کنار پنجره دست مینداخت زیر چونمون و صورتمون رو توی نور اینور و اونور میکرد ... آستین هایی رو که تا خورده بود و پایین میکشید و از دستهایی که جز ساعت هر آویز دیگه ای داشت رو تحویل میگرفت و دیگه پس نمیداد ... کف دستش رو از زیر مقنعه روی سرمون میکشید و یک مشت مو رو توی دست میگرفت و بیرون میکشید که اگر روغنی یا ژل زده بود ما رو راهی آبخوری بکنه که موهامون رو بشوریم
....
اول راهنمایی که بودم سر بازیگوشی، پشت یکی از پلک هام یک خراش و کبودی باریک شبیه یک خط چشم پهن و بنفش افتاد . دبیر علوممون که اصولا عادت نداشت حرف دانش آموزا رو باور کنه بعد از اینکه ازم پرسید چی شده و براش توضیح دادم یک پوزخند تلخی زد و گفت چقدرم اتفاقی جای خوبی زخم شده ! ... همیشه ازینکه راست بگم و باور نشم متنفر بودم
.....
توی کوچمون فقط با یکی از پسرا اونم صدقه سری دوست صمیمیم که همسایه و همبازی و دوستش بود سلام علیکی داشتم ... یکبار توی کوچه با هم برخورد کردیم و واستادیم کمتر از یک دقیقه سلام و احوالپرسی کردیم . من توی پیاده رو ، سه چهار قدم مونده به جویِ کنار پیاده رو و اون بنده خدا اونورِ جوی ، چهار پنج قدم عقب تر ... مبادا فاصله کم باشه کسی رد شه و توی در و همسایه و محل واسه خودمون و خانوادمون حرف و حدیثی دربیاد ... اونم توی یوسف آباد که محله روشنفکر نشین بود تازه ... همون موقع یک خانومی داشت رد میشد اول چپ چپ نگامون کرد بعد هم زیر لب یک چیزی زمزمه کرد و رد شد ...
...
خلاصه کلام ، چهار سال حراست دانشگاه و حراست و مسئولین اداره زمان کار و اماکن و مسئول سالن زمان انجمن داری و مامور ارشاد دم در شهربازی و کنسرت و هرجای دیگه ... فکر کنم تمام عمر نقش یک متهم رو خوب بازی کردیم و خوب بلدیم ... بیست و پنج مرداد یعنی دیروز دادگاهی که در اون به اتهام تبلیغ علیه نظام محاکمه شدم دوساله شد و از پنج سال تعلیقم سه سال باقی موند اما اون چیزی که این چند روز ذهنم رو مشغول کرده اینه که نسل ما تا کی قراره نقش یک متهم رو بازی کنه ؟ جامعه ما کی از تحقیر و زور و دخالت به حریم خصوصی پاکسازی میشه ؟ حتی توی همین [!] بوک کامنتهای فحش و تهمت و افترا کی دست از متهم کردن همه جانبه هموطنامون دست برمیداره ؟ ...
ما اونقدر نقش متهم رو بازی کردیم که راحت اتهام میزنیم ...
این جمله ها هیچ وقت از یاد آدم نمیره...!
12 سال و 10 ماه و 28 روز و 2 ساعت و 25 دقيقه قبلیک ساله که گذشته : (