فلور
یه بار بهم گفته بود"تو نقش خورشید در آبی" و به خودش میگفت "سیاهی ه شب های بی مهتاب" . . .!
فلور
دیشب انقدر عصبانی بودم از ساعت 1:30 تا 2:30 نصفه شب داشتم خیاطی میکردم تا این عصبانیتم فروکش کنه! راه حل خوبی بود واسم...راضیم...
فلور
هه!فاصله ی خوشحالیم تا ناراحتیم چقدر کوتاهه!چقدرررررررررر کوتاه! : |
فلور
سال پیش همین موقع خیلی روز بدی بود واسم؛تمام اشک های اونروز برابری خواهند کرد با تمام اشک هایی که تا آخر عمر خواهم ریخت. . .
فلور
هر کسی تو زندگیش یه "هامونی" داره...
فلور
خدایا حتی تو دنبالر هم نمی تونم راحت حرف بزنم از ترس آدمای فضول که همیشه منو میشناسن!فکر میکنم گاهی بهتره اسم خودمو جایی نگم تا راحت تر باشم!ولی از نقش بازی کردن با یه اسم دیگه هم بدم میاد!!
فلور
چقدر امروز روز تلخی واسم بود.خیلی تلخ : | خدایا چرا هیچ چیز زندگیم جور نمیشه؟چرا هیچ وقت نمی خندم؟ : (
این جمله ها هیچ وقت از یاد آدم نمیره...!
12 سال و 10 ماه و 21 روز و 9 ساعت و 5 دقيقه قبلیک ساله که گذشته : (