باران...
بچه که بوديم بستني مونو که گاز ميزدن قيامت به پا ميکرديم! چه بيهوده بزرگ شديم!! روحمان را گاز مي زنند و مي خنديم...
باران...
يادمان باشد : « زندگي آنقدر ابدي نيست که خوبتر بودن را براي فردا بگذاريم »
باران...
تازه ميفهمم بازيهاي کودکي حکمت داشت زوووووووو….. تمرين روزهاي نفس گير زندگي بود
باران...
خدايا! امروز كه پنجره اي براي تماشا و حنجره اي براي صدازدن فرشتگان ندارم اميدم به توست ... پس بي آنكه نامم را بپرسي و دفترهاي ديروزم را ورق بزني دوستم داشته باش..
باران...
گاه يك سنجاقكـــ به تُــــــو دل مي بندد و تُــــــو هر روز سحر مي نشيني لبــــ ِ حوض تا بيايَــــــد از راه از خم پيچكــ نيلوفرها روي موهاي سرتـ بنشيند يا كه از قطره آبـــــ كفــــ دستتــــ بخورد گاه يكــــ سنجاقكــــ .. همه معني يكــــ زندگي استــــ .. .
باران...
آنقدر از پدرش عاشقانه صحبت مي کرد که انگار فقط خودش پدر داشت و بس. براي همه آرزو شده بود اين پدر رويايي را ببينند. آن روز عصر وقتي ديدم روي زمين نشسته و با او دردل مي کند ديگر باورم شد پدرش مهربان ترين باباي دنياست.........
باران...
خدايا! خورشيدت را به من قرض ميدهي ؟ از تو كه پنهان نيست سرزمين خيالم سالهاست يخ بسته است...
باران...
زندگـي بـاور مـي خواهـد آن هـم از جـنس اُمـيد کـه اگـر سخـتي راه،به تـو يک سيلـي زد يـک اُمـيد قلبي،به تـو گويـد: کـه خُدا هسـت هنـوز....
باران...
پدرم ميگفت کتاب... مادرم ميگوید دعا... و من خوب ميدانم که زيباترين تعريف خدا را فقط بايد از زبان گلها شنيد...
باران...
باران ميبارد... صداي قطرات روي شيشه پنجره اتاقم مخورد... گویي تمام آرامش دنيا را برايم به ارمغان مي آورد... باران هم ميداند... من... آرام نيستم....
باران...
خدايا! کمک کن معرفت ده بينش ده که در شب آرزوها، در قلبم، آرزويي داشته باشم تو گويي به داشتن چنين بنده اي با چنان آرزويي به فرشتگانت مباهات کني..
باران...
خدا را دوست بدارید حداقلش این است که یکی را دوست دارید که روزی به او می رسید
باران...
يه دختر 5ساله از داداش بزرگترش پرسيد...: عشــــــــق چيه ؟؟ و اون جواب داد : عشق حسيه که وقتي تو شکلات مدرسمو از پاکت خوراکيام برميداري و من هميشه گرسنه ميمونم . . . ولي هنوز دلم نمياد جاي خوراکيامو عوض کنم.... .....