باران...
بخدا گفتم: " بیا جهان را قسمت کنیم، آسمون واسه من ابراش مال تو، دریا مال من موجش مال تو، ماه مال من خورشید مال تو ... ". خدا خندید و گفت: " بندگی کن، همه دنیا مال تو ... من هم مال تو ... "
باران...
مـهـربـانـي تـا کـــــــي ؟؟ بـگـذارسـخـت باشم و سـرد !! بـاران کـه بـاريــد … چـتـر بـگـيـرم و چـکـمـه !!! خـورشـيـدکـه تـابـيـد … پـنـجـره ببـندم و تـاريـک !!! اشـک کـه آمـد … دسـتـمـالـي بـردارم و....
باران...
شب همگی پر از آرامش و زیبایی..........شب بخیر
باران...
به هـــرکـــس مـــي نگـــــرم در شـــکايــت اســت حــــــيــرانم که لــــذت دنــــيا به کام کيســــــت !!
باران...
دلم يه نوشمك ميخواد ؛ قرمزه قرمــــــــــــــــز ! از اونا كه بچه ها همه ميگفتن « يخمك» ولي من قاطعانه نوشمك ميگفتمش ... از اونا كه مامانا دوست ندارن بچه ها بخورن ... ولي من دزدكي!! ... از اونا كه زبونت رو رنگ قرمز ميزنه و معلوم نيست چه بلايي به سر معده ت مياره ... اما مهم نيست! ... اونا كه سرديش دستاتو سر ميكنه ... اما ... اما بازم با تمام اينا يه طعم خاص داره .... طعم بـ ـچـ ـه گيت...
باران...
تـــــو هم اگــــــــــــــر عاشـــــــــــق باران بـــــودي . . شــــــــايد قـــــــــــيــــــــد همه چيز را ميــــــــــــزدي و چتــــــــــــر ميشــــــــــدي. .
باران...
خدايا! خورشيدت را به من قرض ميدهي ؟ از تو كه پنهان نيست سرزمين خيالم سالهاست يخ بسته است...
باران...
خدايا! خورشيدت را به من قرض ميدهي ؟ از تو كه پنهان نيست سرزمين خيالم سالهاست يخ بسته است...
باران...
خاطرات را بايد سطل سطل از چاه زندگي بيرون کشيد! خاطرات نه سر دارند و نه ته بي هوا مي آيند تا خفه ات کنند مي رسند... گاهي وسط يک فکر گاهي وسط يک خيابان سردت مي کنند،داغت مي کنند خاطرات تمام نمي شوند...تمامت مي کنند!!
باران...
دوبـاره سـيـب بـچـيـن حـوا مـن خـسـتـه ام بـگذار از ايـنـجـا هـم بـيـرونـمان کـنـنـد....
باران...
چه سخت است دلتنگ قاصدک بودن در جاده اي که در آن هيچ بادي نمي وزد !
باران...
از تصادف جان سالم به در برده بود و مي گفت زندگي اش را مديون ماشين مدل بالايش است و خــــــــــــــــــــــــدا همچنان لبخند ميزد. . .