اگر هميشه #احساس#خستگي ميكنيد :::> #فلفل#دلمهاي #قرمز غني از ويتامين C است. مطالعات نشان داده، ويتامين C بهترين ماده براي مقابله با استرسهايي است كه به واسطه راديكالهاي آزاد ايجاد ميشوند. از سوي ديگر ويتامين C در عين برطرف كردن خستگي، نقشي اساسي در سوخت و ساز آهن برعهده دارد كه به بدن كمك ميكند اكسيژن بيشتري وارد جريان خون شود. كمبود اكسيژن يكي از اصليترين دلايل خستگي و ضعف بدني است.
اگر بيش از حد #سرفه ميكنيد :::> در مطالعهاي كه توسط دانشمندان آمريكايي انجام گرفته، مشخص شد 2 قاشق چايخوري #عسل قهوهاي و غليظ بسيار موثرتر از داروهاي بدون نسخه ضدسرفه، شدت و دفعات سرفههاي شديد را در كودكان كاهش ميدهد. آنتياكسيدانهاي موجود در عسل و عوامل ضدميكروبي موجود در آن التهاب بافتهاي گلو را كاهش داده و بيمار را آرام ميكند. البته به شرطي كه عسل واقعا طبيعي باشد!
اگر ميخواهيد سنگ نسازيد :::> هشت عدد #زردآلوي خشك حاوي 2 گرم فيبر و فقط 3 ميليگرم سديم و 325 ميليگرم پتاسيم است كه همه اينها كمك ميكنند مواد معدني در ادرار تجمع پيدا نكرده و از تشكيل سنگهاي اگزالات كلسيم جلوگيري شود. اين سنگها شايعترين نوع سنگهاي كليوي هستند. براي در امان ماندن از سنگ كليه بهخصوص اگر سابقهاش را داريد بقيه ميان وعدهها را حذف كنيد و برگه زردآلو بخوريد.
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکی نبود، یه مرد بود که تنها زندگی می کرد. یه زن بود که اونم تنها زندگی می کرد . زن غمگین به آب رودخانه نگاه می کرد . مرد به آسمان نگاه می کرد و غمگین بود . خدا هم اونها را می دید و غمگین بود.
خدا به اونها گفت:
بندگان محبوب من همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید . مرد سرش را پایین انداخت و به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه می کرد، مرد را دید. خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند، خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا زیر باران خیس نشود، زن خندید .
خدا به مرد گفت: به دستان تو قدرت می دهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن آسوده زندگی کنید . مرد زیر باران خیس شده بود، زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت ، مرد خندید .
خدا به زن گفت: به دستان تو همه ی زیبایی ها را می بخشم تا خانه ای را که او می سازد، زیبا کنی مرد خانه ای ساخت و زن خانه را گرم و زیبا کرد . آنها خوشحال بودند و خدا خوشحال بود . یک روز زن، پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا می داد، دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند، اما پرنده نیامد، پرواز کرد و رفت و دستهای زن رو به آسمان ماند، مرد او را دید، کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد .
خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بودند، فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند .خدا خندید و زمین سبز شد خدا گفت: از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد . فرشته ها شاخه ای گل به دست مرد دادند، مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت، خاک خوش بو شد . پس از آن کودکی متولد شد که گریه می کرد، زن اشک های کودک را می دید و غمگین بود، فرشتها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند .
مرد زن را دید که می خندد، کودکش را دید که شیر می نوشد، بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت
خدا شوق مرد را دید و خندید، وقتی خدا خندید، پرنده بازگشت و بر شانه ی مرد نشست
خدا گفت:
با کودک خود مهربان باشید ، تا مهربانی را بیاموزد، راست بگویید، تا راستگو باشد، گل و آسمان و رود را به او نشان دهید، تا همیشه به یاد من باشد
روزهای آفتابی و بارانی از پی هم می گذشت، زمین پر شده بود از گل های رنگارنگ و لابلای گل ها پر شده بود از بچه هایی که شاد دنبال هم می دویدند و بازی می کردند
خدا همه چیز و همه جا را می دید . خدا دید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیس نشود . زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه ی گلی را می کارد . خدا دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند و نگاه هایی که در آب رودخانه به دنبال مهربانی می گردند و پرنده هایی که.......
خدا خوشحال بود چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود .
خادمه ي اباعبدالله عظم الله اجورنا !
12 سال و 10 ماه و 23 روز و 17 ساعت و 42 دقيقه قبل توسط موبایل