#زندگی، ارزش آنرا دارد که به آن فکـر کنی #زندگی، ارزش آنرا دارد که ببویی اش چوگل، که بنوشی اش چو شهد #زندگی، بغض فـروخورده نیست #زندگی، داغ جگـــر گـــوشه نیست #زندگی، لحظه دیدار گلــی خفته در گهــــواره است #زندگی، شوق تبسم به لب خشکیده است #زندگی، جـــرعه آبی است به هنگامه ظهـــر در بیابانی داغ #زندگی، دست نوازش به ســر نوزادی است #زندگی، بوسه به لبهای گلی است که به شوقت همه شب بیدارست #زندگی، شـــوق وصال یار است #زندگی، لحظه دیدار به هنگامـــه #یاس #زندگی، تکیه زدن بر یــار است #زندگی، چشمه جــوشان صفا و پاکـــی است #زندگی، مـــوهبت عرضه شده بر من انسان خاکـــی است #زندگی، قطعه ســرودی زیباست که چکاوک خواند
که به وجدت آرد به ســــرشاخه امید و رجا #زندگی، راز فـروزندگی خورشید است #زندگی، اوج درخشندگـــی مهتــاب است #زندگی، شاخه گلی در دست است که بدان عشق سراپا مست است #زندگی، طعــم خوش زیستن است، شور عشقی برانگیختن است #زندگی، درک چرا بودن است، گام زدن در ره آسودن است #زندگی، مزه طعم شکلات به مذاق طفل است
به، چقدر شیـــرین است #زندگی، خاطــــره یک شب خوش، زیـــر نور مهتاب،
روی یک نیمکت چـــوبی سبـــز، ثبت در سینـــه است #زندگی، خانه تکانی است. هر از چندگاهی از غبار اندوه #زندگی، گـوش سپردن به اذان صبح است که #نوید صبـح است #زندگی، گاه شده است خوش نیاید به مذاق #زندگی، گاه شده است که برد بیراهم #زندگی، هر چه که هست، طعـــم خوبی دارد، رنگ خوبــــی دارد #زندگی را باید، قدر بدانیم همه
قديما که بندر آبادان بهترين بندر ايران بود و کلي کشتيهاي تجاري اونجا
بارشون رو تخليه مي کردند روي بعضي از اجناس که خيلي مرغوب بودند نوشته
شده بود
UK BAND
يعني بسته بندي شده انگليس ولي آباداني هاي عزيز اونرو آکبند مي خوندند و
همين طوري شد که اين تلفظ اشتباه در تمام ايران منتشر شد و همه به جنسی
که بسته بندی شده می گن آکبند. به همين راحتي
یکی از دوستام تعریف می کرد : "با اتوبوس از یه شهر دیگه داشتم میومدم یه بچه ء 5-6 ساله رو صندلی جلویی بغل مامانش یه شکلات کاکایویی رو هی میگرف طرف من هی میکشید طرف خودش.
منم کرمم گرفت ایندفعه که بچه شکلاتو آورد یه گاز بزرگ زدم!
بچه یکم عصبانی شد ولی مامان باباش بهش یه شکلات دیگه دادن.
خیلی احساس شعف میکردم که همچین شیطنتی کردم .یکم که گذشت دیدم تو شکمم داره یه اتفاقایی میوفته.رفتم به راننده گفتم آقا نگه دار من برم دستشویی. خلاصه حل شد.یه ربع نگذشه بود باز همون اتفاق افتاد.دوباره رفتم...سومین بار دیگه مسافرا چپ چپ نیگا میکردن.اینبار خیلی خودمو نگه داشم دیدم نه انگار نمیشه رفتم راننده گفت برو بشین ببینیم توام مارو مسخره کردی...رفتم نشستم سر جام از مامان بچه پرسیدم ببخشید این شکلاته چی بود؟گفت این بچه دچار یبوسته، ما روی شکلاتا مسهل میمالیم میدیم بچه میخوره!!!خلاصه خیلی تو مخمصه گیر کرده بودم.خیلی به ذهنم فشار آوردم بالاخره به خانومه گفتم ببخشید بازم ازین شکلاتا دارین؟گف بله و یکی داد..رفتم پیش راننده گفتم باید اینو بخورین. الا و بلا که امکان نداره دستمو رد کنین.خلاصه یه گاز خوردو من خوشحال اومدم سر جام . ده دقیقه طول نکشید راننده ماشینو نگه داشت!!!منم پیاده شدم و خوشحال از نبوغی که به خرج دادم! یه ربع بعد باز ماشینو نگه داشت...! بعد منو صدا کرد جلو گفت این چی بود دادی به خورد من؟ گفتم آقا دستم به دامنت منم همین مشکلو داشتم! کار همین شکلاته بود!شما درکم نمیکردین! خلاصه راننده هر یه ربع نگه میداشت منو صدا میکرد میگفت هی جوون! بیا بریم!
يک شب نصرت رحماني وارد کافه نادري شد و به اخوان ثالث گفت : من همين حالا سي تومن پول احتياج دارم .
اخوان جواب داد : من پولم کجا بود ؟ برو خدا روزي ات را جاي ديگري حواله کند.
نصرت رحماني رفت و بعد از مدتي بر گشت و بيست تومان پول و يک خودکار به اخوان داد
اخوان گفت اين پول چيه ؟ تو که پول نداشتي .
نصرت رحماني گفت : از دم در ؛ پالتوي تو رو ورداشتم بردم پنجاه تومن فروختم . چون بيش از سي تومن لازم نداشتم ؛ بگير ؛ اين بيست تومن هم بقيه پولت ! ضمنا، اين خودکار هم توي پالتوت بود
خادمه ي اباعبدالله عظم الله اجورنا !
12 سال و 10 ماه و 20 روز و 19 ساعت و 26 دقيقه قبل توسط موبایل