بعضی از دوستای مجازیتو اینقد دوسشون دارید که بعضی وقتا اصلا کاری به استاتوسشون نداری چی نوشتن.......سریع تا عکسشونو میبینید لایک میکنید.....به سلامتی اون دوستا که مارو معتاد لایک زدن استاتوس خودشون کردن
*آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!* *افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"* * * *خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"* * * *تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد. ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشید، این پیام را با تیتر "7%" ارسال كنید* *من جزء آن 7% بودم! و به یاد داشته باشید، من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما تقسیم کنم!*
این چند ساعت بیکاریو زهرمارمون نکنید خواهشا....ما اینجا میایم که با دوستامون باشیم...کنار همدیگه از لحظه هامون لذت ببریم....چند شبه همه سرشون کردن تو لک خودشون........................کمتر پست بزنید.....با هم باشیــــــــــــــــــــــــــــــــــــم بیشتر خوش میگذره به خدا....
@الهه پیرمرد به زنش گفت بیا یادی از گذشته های دور کنیم من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بگیم پیرزن قبول کرد فردا پیرمرد به کافه رفت دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه ازش پرسید چرا گریه میکنی؟ پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت: بابام نذاشت بیام.