hamidreza
آغوشـــــــــــــ تـــــ♥ــــــــو...... سرزمینــــــــــــــــ منــــــــ استـــــــــــ
hamidreza
قول داده اَم… گاهـــی هَر اَز گاهـــی فانـــوس یادَت را میان ایـن کوچه ها بـی چراغ و بـی چلچلـه، روشَـن کنَم خیالـت راحـَــت! مَـن هَمان منـــَــم؛ هَنوز هَم دَر این شَبهای بـی خواب و بـی خاطـــِره میان این کوچـه های تاریک پَرسـه میزَنـَم اَما بـه هیچ سِتارهی دیگـَری سَلام نَخواهــَـم کَرد… خیالَت راحَت !
hamidreza
گــــــــاه می توانــــــــ تمامـــــــــ زندگیــــــ را در اغوشـــــــــ گرفتــــــــ اگــــــــــــــــــ ــــ ــ ـــــــــــــــــر تمامـــــــ زندگیتـــــــــــــ یکـــــــ نفــــــ ــــ ـــــــر باشـــــــــــــد..
hamidreza
نمیدانم چیستی ! آنقدر میدانم که هرگاه واژگان به تو رسیدند مبهم شدند و هرگز نتوانستند تو را به من برسانند. چگونه میتوانم ترجمانی از تو داشته باشم ؟ هنگامی که در وهم و خیال هم نمیگنجی. به هر کجا که میرسم، رد پایی از تو باقیست... شاید روی زمین نباشد اما در دلم هست...
hamidreza
تــــــــو بنویس ... از دلتنگی هایت از دردهایت، از حــــرف هایت ... از هرچه دلت می گوید ! بنویس برایـــــــــم...
hamidreza
باز باران نه نگویید با ترانه می سرایم این ترانه جور دیگر باز باران بی ترانه دانه دانه بر بام خانه یادم آید روز باران پا به پای بغض سنگین تلخ و غمگین دل شکسته اشک ریزان عاشقی سرخورده بودم می دریدم قلب خود را دور می گشتی تو از من با دو چشم خیس و گریان می شنیدم از دل خود این نوای کودکانه پر بهانه زود برگردی به خانه یادت آید هستی من آن دل تو جار می زد این ترانه باز باران باز می گردم به خانه
hamidreza
آموخته ام که خداعشق است وعشق تنهاخداست آموخته ام که وقتی ناامیدمی شوم خداباتمام عظمتش عاشقانه انتظارمی کشد دوباره به رحمت او امیدوارشوم آموخته ام اگرتاکنون به آنچه خواستم نرسیدم خدابرایم بهترش رادرنظرگرفته آموخته ام که زندگی دشواراست ولی من ازاوسخت ترم...