hamidreza
باران در طي سال ميايد و ميرود پس بمان و ببار بر زندگيم كه بي تو زندگي معنا ندارد اي معني تمام هستي ام
hamidreza
با اومدن آدماى جديد ب زندگيمون و نامرديهاى جديدو گندشون،دلتنگ اون نامرداى گذشتمون ميشيم ك خنجرشون زيادم تيزنبود.. تاوان كدوم گناهو پس ميدم
hamidreza
با اومدن آدماى جديد ب زندگيمون و نامرديهاى جديدو گندشون،دلتنگ اون نامرداى گذشتمون ميشيم ك خنجرشون زيادم تيزنبود.. تاوان كدوم گناهو پس ميدم
hamidreza
تاریکی اتاقم شکسته می شود با نوری ضعیف... لرزشی روی میز کنار تختم میفتد... از این صدا متنفر بودم اما... چشم هایم را میمالم... new message... تا لود شود آرزو می کنم... کاش تو باشی... سکوت می کنم، آرزوی بی جایی بود
hamidreza
میترسم برگهابریزندوبرفها اب شوندوبهار هم بیادومن باز بدون توامسالم راتمام کنم،میترسم نشنیدن صدایت کرم کندوندیدینت کورم،داشتن دستهایت راهرشب ارزومیکنم،دیگر ترسی ب دلم راه نمیدهم،وقتی اغوشت راتصور میکنم.هرشب درخیالم بوسه برپیشانی ات میزنمو شبت رابخیر میگویم.ب امیدداشتنت
hamidreza
دستهایم ک ب دستت نرسید،دلت را ک دیگری برد،صدایت هم سهم من نیست،نگاهت را چ کردی...؟نفسهایت را ک میشمارد؟ موهایت را ک شانه میزند؟ شانه هایت را ب ک بخشیدی؟ کمرنگ شده رنگم! چ کسی پاک کن ب تنم زده؟! نگاهت فقط برایم مانده بود... نگو ک ان هم ازمن دزدیدند...
hamidreza
داشتم زندگیمو میکردم اومدی حالمو عوض کردی این همه راه و اومدی که بری که خرابم کنی و برگردی ؟ همه چیز خوب بو دقبل از تو عشق با من غریبگی میکرد یه نفر داشت با خودش تنها زیر این سقف زندگی میکرد
hamidreza
اصلا دلم نمیخواست منم جزو اونایی باشم که عشق و تعریف کردند اما امروز تعریفش نمیکنم چون احساسش کردم میدونید عشق چیه؟ عشق اینه که بعد از دقیقا یک سال و نیم وقتی باهاش چشم تو چشم میشی بااینکه ازلج تو رفته بایکی دیگه چنان نگاهت میکنه که صدای دلتو خودت میشنوی که لعنت به غرور بی جا ...