hamidreza
ایــن روزهـــا همــه بــه مــن دلـتــنـــگــی هــدیــه مـی دهنــد لطفـــا آتــش بــس اعــلام کــنید! بــه خـــدا تمــــامـ شــد دلـــــــــــم...!
hamidreza
گر بدانی جایگاهت کجاست ، مرا باور میکنی اگر بدانی چقدر دوستت دارم ، درد مرا درمان میکنی تو عزیزی برایم ، تو بی نظیری برایم ، حرف دلم به تو همین است ، قلبت می ماند تا آخرین نفس برایم
hamidreza
همیشه جایی بود که با دیدنش یاد تو در خاطرم زنده میشد ، همیشه آهنگی بود که با شنیدنش حرفهایت در ذهنم تکرار میشد آن لحظه ها همیشگی نبود ، عشق تو در قلبم ماندنی نبود ، بودنت در کنارم تکرار نشدنی بود!
hamidreza
نــَـه بــــه دیــروز هــآیی کـــه بودی می اندیشــَمــ نـــَـه بـــه فـــــَــردآهــآیی کـــه شــآیـَـد بیــــآیی میخـــــــوآهــَـم امـــروز رآ زنــدگـــی کــُنــمــ خواســـتی بــآش… خواســـتی نَبــآش…
hamidreza
از اینکه بعضیا نمیان سمتت ناراحت نشو ، ایراد از تو نیست ! مگس هیچوقت سمت گل نمیره ؛ همیشه میره سمت یه چیزی مث خودش !
hamidreza
آرام بگیر دلم … تنگ نشو برایش … مگر نشنیدی جمله ی آخرش را ! “چیزی بینمان نبوده”
hamidreza
میـــــــ ـان دِلتَنگــــــی هایَــــــم باشــ ـــــــ تا فَراموشَـــ ـــت نَکُــــــنَم… تا بــــه یاد داشـــ ـــته باشَمَـــــت… تا بویَـــ ــــت را حِــس کُنَـــــــم… تا بِــــــ ـدانَــــم که هَستـ ـــــی… تَـــــــ ـمامِ دُنیـــ ــــام قَلبَــــمه… دنیـــ ــــام باشــــ ـــه واسه تــ ـــــــو… تا بِدانــــ ـــی میانِ ثانیــــ ـــه هایِ دِلتَنگیـــــهامـــ تــــــو وجــــــ ــــود داریــــ ـــ…. فَــقَط تـــ ــــو
hamidreza
شبم تپش میگیرد وقتی تو در رگ هایش جریان نداری کمبودت با هیچ دارویی درمان نمیشود و من ... تا صبح بالای سرش بیدار میمانم !!
hamidreza
رفتی . . . حالا به کی بگویم دلم برایت تنگ است بی وفایم ؟ به کی بگویم دلم هوای آن سینه ی پهن مردانه ات را کرده ؟! تو باید می بودی . . . باید می بودی و دستان مرا می گرفتی و من در حصار بازوانت غرق در عطر تنت می شدم . نه اینکه . . . نه اینکه با رخت سیاه و قلبی مالامال از درد بیایم . . . بر سر مزارت . . . دست بکشم . . . و بگویم . . . ” عزیزکم یادت در این دل دیوانه همیشه بی قراری می کند ”
hamidreza
در من تمام توست و در تو تمام آنچه دوست میدارم . . .
hamidreza
یاد گرفتم دستانم اینبار که یـــخ کرد دیگر دستانت را نگیرم آستین هایم از تو با ارزشتر و ماندنی ترند
hamidreza
چه حق انتخاب قشنگی برایم گذاشتی: یا برو یا نمان سر این دو راهی کدام را انتخاب کنم؟
hamidreza
تــو هم تلخ بودی تلــــخ درست مثل قطره های فلج اطفالی که در کودکی به خوردم می دانند غافل از اینکه این بار تلخی تــــو دلم را فلــــج کرد