hamidreza
حس میکنم روی صورتم دنیا چکه میکند حس میکنم قطره قطره, نم نمک عاشقم میکنی باران که میبارد هوا تر میشود تا تو چشمک بزنی باران که میبارد باز با ترانه یا باز بی ترانه من عاشق تر گریه میکنم و رو به آسمان فریاد میزنم دوستت دارم
hamidreza
برگرد… یادت را جا گذاشتی نمی خواهم عمری به این امید باشم که برای بردنش برمی گردی
hamidreza
شبی باران ، شبی آتش ، شبی آیینه و سنگم شبی از زندگی سیرم ، شبی با مرگ می جنگم تو آتش می شوی بر خرمن احساس تنهاییم تو را با هر نفس می بویم ، اما باز دلتنگم
hamidreza
چه سنگین گذشت عصر بارانی ام گویی نوازش نمی کرد، باران صورتم را گریه ام، فریادم، تنها سکوتی بود تا حرفهایم در بستری از بغض بخوابند
hamidreza
با تو از عشق میگفتم از پشیمانی و از اینکه فرصتی دوباره هست یا نه ؟!… در جواب صدایی بی وقفه می گفت: “دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد!!!”
hamidreza
دیگر می ترسم از بهانه هایی که نزدیکم می کنند به اسم عشــــــــــــــــــق ! در فصاحت نگاه های گنگی که عشق را آلوده کرده اند.. هرزگی ات را به دوش عشق نگذار ....
hamidreza
چه رسمیه حالا که فهمیده کسی مثل من نیست افتاده روی پام میگه بدون تو نمیتونم زندگی بکنم خبر نداره که من خیلی وقته مردم
hamidreza
“به یاد” هم بودن ، قشنگترین هدیه ایست که نیاز به “با هم” بودن ندارد . . .
hamidreza
بعضی وقتا دوست دارم کنارم باشی محکم بغلم کنی. بزاری آروم اشک بریزم راحت بشم بعد آروم تو گوشم بگی دیوونه من که باهاتم.