سحر
هدایای تو دشمنم شده اند.. بی وجودشان شاید می توانستم لحظه ای را بی یاد تو سر کنم
سحر
کمی این کلمه ها را نصیحت کن تا با من کنار بیایند.. بگو تازه شون..د دوستت دارم ها دیگر فایده ای ندارند!
سحر
عقل گفت: به مسافر دل بستن خطاست... دل گفت: همه رفتنی اند …
سحر
گله ای نیست، فقط گاهی خاطره ها که هجوم می آورند… پناه بگیر.. طوفان که گذشت خبرت می کنم !
سحر
با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی
سحر
نگاهت رنج عظیمی است، وقتی بیادم میآورد که چه چیزهای فراوانی را هنوز به تو نگفتهام
سحر
این روزها که می گذرد یک ترانه تلخ، قصه ی تنهایی های مرا می سراید.. سمفونی گوش خراشی است.. روزهاست پنبه دگر فایده ندارد ……باید باور کنم تنهایم
سحر
گرچه ای دوست غروردلت احساس مرا درک نکرد ، آفرین بر غم عشقت که مرا ترک نکرد .
سحر
در همین خانه ی بغلی باشی یا قاره ای دیگر ،چه فرقی می کند وقتی کنارم نیستی
سحر
نمیدانم از دلتنگی عاشقترم یا از عاشقی دلتنگ تر.. فقط میدانم در آغوش منی ، بی آنکه باشی و رفتی ، بی آنکه نباشی . . .
سحر
پری بودی و با من راز کردی.. به ناز و عشوه عشق آغاز کردی/ مرا آواز دادی ، چون رسیدم.. کبوتر گشتی و پرواز کردی
سحر
سپیده سر زد و مرغ سحر خواند.. سپهر تیره دامان زرافشاند/ شبی گفتی به آغوش تو آیم.. چه شب ها رفت و آغوشم تهی ماند
سحر
به خوابی دیدمش غمگین نشسته ...گرفته در بغل چنگی گسسته/ من این چنگ حزین را می شناسم... دریغا عشق من ، عشق شکسته