حورا سپهر
عصای موسی مار می شود/ تا هدایتم کند/ اما من / با عصا و عینک و "بوف کور" هم/ "هدایت" نمی شوم!
حورا سپهر
نرم و آهسته اش مهم نیست....! به سراغم بیا....
حورا سپهر
دست و پاي مرا نديــــــــده اي؟.... گم مي كنم شــــــــــان از وقتي تو را ديــــــــــده ام .....
حورا سپهر
دکتر... برای درمان زخم های... قلبم... روزی سه وعده "تو" راتجویزکرد..!
حورا سپهر
آن یوسفی هم که به کنعان بازآمد ، استثناء بود ! تو غمت را بخور ...
حورا سپهر
تا تو به داد من رسی کشته مرا خیال تو/تا تو مراد من دهی من به خدا رسیده ام..
حورا سپهر
کاش می فهمیدی .... قهر میکنم تا دستم را محکمتر بگیری و بلندتر بگویی: بمان... نه اینکه شانه بالا بیندازی ؛ و آرام بگویى: هر طور راحتى
حورا سپهر
صب زود.../وقتی که باد/تو کوچه صداش میاد../میرم و فوری درو وا می کنم../داد میزنم:/آی نسیم سحری!یه دل پاره دارم..چند میخری..؟؟