دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

امیرحسیــن :-)

همه چی درباره خودم: درباره من:تو بیمارستان به دنیا اومدم از بچگی بزرگ شدم چند سال سن دارم تو دو... درباره »
امیرحسیــن :-)
مرد
امتیاز: 10536

دنبال‌شدگان

(840 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(668 کاربر)

گروه‌ها

(160 گروه)

بازدید

امیرحسیــن  :-)
imam hosein2.jpg امیرحسیــن :-)

پايِ دختر بچه وقتي غرق تاول ميشود . . . پا به پايش كارواني هم معطّل ميشود . . . دستْ بسته، خواب هم باشد بيفتد از شتر . . . پهلوان باشد دچار ِ دردِ مَفصَل ميشود .

امیرحسیــن  :-)
امیرحسیــن :-)
در نماز

:به شخصی که در نماز جماعت شرکت نمی کرد ،گفتند چرا در نماز جماعت شرکت نمی کنی ؟ گفت قران می فرماید : (ان الصلاه تنهی عن الفحشاءو المنکر)!

امیرحسیــن  :-)
امیرحسیــن :-)
در حجاب

به قد و قواره اش نمی آمد که درباره ازدواج بگوید: اما با صراحت تمام موضوع را مطرح کرد گفتیم : زود است . بگذار جنگ تمام شودخودمان آستین بالا می زنیم. گفت : نه. پیامبر فرموده اند ازدواج کنید تا ایمانتان کامل شود من هم برای تکمیل ایمان باید ازدواج کنم. باید... همین ها را گفت که در سن نوزده سالگی زنش دادیم. گفتیم : حالا بگو دوست داری همسرت چگونه باشد؟ گفت : عفیف باشد و با حجاب ....شهید حسین زارع کاریزی

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
امیرحسیــن  :-)
92749_827.jpg امیرحسیــن :-)

عاقبت قاتلان امام حسین

امیرحسیــن  :-)
1345728682809580.png امیرحسیــن :-)

سیر نمیشوم هر آنچه نگاه میکنم

این ارسال را بازنشر کرده است.
امیرحسیــن  :-)
fatemeh-alzahra-By-Shiawallpapers-185x185.jpg امیرحسیــن :-)
در حجاب

پیامبـر اكـرم (ص) همـراه بـا مرد نابینایى به خانه فاطمه(س) آمد، بلافاصله فاطمه(س) خود را كاملاً پوشاند. رسول خدا(ص) فرمود: چرا خود را پوشاندى با ایـن كه او تـو را نمى بیند؟ فاطمه (س) فرمـود: اى پیامبر خدا اگر او مرا نمـى بیند، مـن كه او را مى بینـم و او بوى مرا حس مى كند پیامبر اكرم فرمود: گواهى مى دهـم كه تو پاره دل منى .

این ارسال را بازنشر کرده است.
امیرحسیــن  :-)
005-1.jpg امیرحسیــن :-)

دود این شهرمرا ازنفس انداخته است ......به هوای حرم کرببلا محتاجم

امیرحسیــن  :-)
ya zahra (1) (2).jpg امیرحسیــن :-)
در حجاب

حجاب همان چادری بود که پشت در خانه سوخت،ولی از سر فاطمه(س) نیفتاد... وسلام ...

این ارسال را بازنشر کرده است.
امیرحسیــن  :-)
279808732200.jpg امیرحسیــن :-)

بادها نوحه خوان بیدها دسته ی زنجیر ها لاله ها٬یاسها سینه زنان حرم باغچه برگ ها گریه کنان ریختند طبل عزا را بنواز ای فلک خیمه خورشید سوخت

امیرحسیــن  :-)
931204767908.jpg امیرحسیــن :-)

مکان : کربلا ... گودال ... زمان : روز خدا ... روضه خوان : باد ... مستمع : سلیمان نبی..

امیرحسیــن  :-)
61425315619269410819498180857716657236.jpg امیرحسیــن :-)

گفتند حسین خرازی را آورده اند بیمارستان. رفتم عیادت . از تخت پایین آمد و بغلم کرد.گفت : دستت چی شده؟ دستم شکسته بود. گچ گرفته بودمش. گفتم هیچی حاج آقا! یه ترکش کوچیک خورده شکشته. خندید. گفت : « چه خوب ! دست من یک ترکش بزرگ خورده قطع شده .»

امیرحسیــن  :-)
1327417585112715_large.jpg امیرحسیــن :-)

مگه ی خانوم چقدر طافت داره آخه؟؟؟ مادرشو بین کوچه ها...، حسن(ع) اش جلوی چشمانش دست و پا بزند، جعفر و عون و محمدش و در برابرش قطعه قطعه کنند، و داداش حسین(ع) شو ... ح س ی ن ... کنند، آخرم بعد از چهل روز برگرده پیش برادر ش ولی بدون رقیه(ع) اش...سلام علی قلب زینب الصبور

امیرحسیــن  :-)
امیرحسیــن :-)

به قول بچهای ولگرد .....میگن: نوشابه خونواده داره ما نداریم .........کلاغ خونه داره ما نداریم

امیرحسیــن  :-)
xlnopg57og9rlxmmf9f.jpg امیرحسیــن :-)

خط مقدم جبهه بود. گردان به میدون مین که رسید، مثل همیشه قرار شد تعدادی از رزمنده ها برن و معبر باز کنن. چندتاشون داوطلب شدن و رفتند. او هم رفت. چند قدم كه رفت، برگشت. 15 سال بیشتر نداشت. یعنی ترسیده بود! .... خب! ترس هم داشت! .... اما .... نه .... پوتین هاشو از پاهاش در آورد و داد به یکی از بچه ها و گفت: تازه از گردان گرفتم. حیفه! بــیــت الــمــالــه...!! و ... پابرهنه رفت...!

این ارسال را بازنشر کرده است.
امیرحسیــن  :-)
siahchador.jpg امیرحسیــن :-)
در حجاب

گفت: اگه گفتی چی شد من بعد از این همه مدت چادر پوشیدم؟ گفتم: چه می‌دانم، لابد این‌طوری خوش‌تیپ تری! گفت: نچ! گفتم: خب لابد فهمیدی این‌طوری حجابت کامل‌تره مثلاً! گفت: نچ! گفتم: ای بابا! خب لابد عاشق یکی شدی، اون گفته اگه چادر بپوشی بیشتر دوستت دارم!! گفت: نزدیک شدی! گفتم: آها!! دیدی گفتم همه‌ی قصه‌ها به ازدواج ختم می‌شوند؟ دیدی!! گفت: برو بابا… دور شدی باز گفتم: خب خودت بگو اصلاً گفت: یک جایی شنیدم چادر، لباس “زهرا”ست، خواستم کمی شبیه “زهرا ” باشم.

این ارسال را بازنشر کرده است.