پِگوله پشمک به سر
مامان و بابام نشسته بودن داشتن چای میخوردن؛ به مامانم گفتم:
خوب حال میکنیدا بچه به این ماهی دارید
یه لحظه به فکر فرو رفتن و بهم خیره شدن
بابام یه آهی کشید و با افسوس به مامانم گفت: چاییتو بخور…
پِگوله پشمک به سر
میخواهم برگردم به روزهای کودکی ،آن زمانها که پدر تنها قهرمان بود .عشق تنها در اغوش مادر خلاصه میشد بالاترین نقطه ی زمین شانه های پدر بود بد ترین دشمنانم خواهر و برادر های خودم بودند.تنها دردم زانوهای زخمی ام بودند تنها چیزی که میشکست اسباب بازیهایم بود و معنای خداحافظ تا فردا بود……
پِگوله پشمک به سر
درد داره وقتی سرت به همون سنگی بخوره که روزی به سینه میزدی
پِگوله پشمک به سر
وقتی شیری طعمه اش را با امدن لاشخورا رها میکند ترسی ندارد.بلکه باورش این است /طعمه ای که چشمه لاشخورها دنبالش است دیگر ارزش خوردن ندارد
پِگوله پشمک به سر
دلی که در راه عشق شکست دیگر عاشق نخواهد شد . امااگر عاشق شد دیگر نخواهد شکست چون به شکستن عادت کرده…
پِگوله پشمک به سر
تو دیگر نمی دانی که چه می گویم
قلبم می سوزد از این همه دوری
قلبم می سوزد از نبودنت
قلبم می سوزد از اینکه خودم راندمت
قلبم می سوزد از حال درونم
قلبم می سوزد از اینکه هنوز عشقت شعله می کشد در قلبم
پِگوله پشمک به سر
هیچ وقت برانچه گذشت-انچه شکست وانچه ریخت حسرت نخور زندگی اگر زیبا بود باگریه شروع نمیشد
پِگوله پشمک به سر
وقتـــی یه آدم میــــگه هیچــــکس منـــو دوســــت نداره …
منظــــورش از هیچـــکس یه نـــفر بیشـــتر نیـــست …
همـــــون یه نفـــری که واســه اون همــــــه کســــــــــه!!!
پِگوله پشمک به سر
یک عمر قفس بست مسیر نفسم را/حالا که دری هست مرا بال وپری نیست/حالا که مقدر شده آرام بگیرم/سیلاب مرابرده وازمن اثری نیست/بگذار که درها همگی بسته بمانند/وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست
پِگوله پشمک به سر
دیگرازتنهایی خسته ام…
به کلاغها زیرمیزی میدهم تاقصه ام راتمام کنند!
پِگوله پشمک به سر
گاهی وقتا دوست دارم وقتی بغضم میگیرد خدا بیاد پایین و دستمو بگیره و بگه ادما اذیتت می کنن بیا بریم
پِگوله پشمک به سر
ﺧﻮﺵ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺖ ﺣﻮﺍ ، ﺧﻮﺩﺕ ﺑﻮﺩﯼ ﻭ ﺁﺩﻣﺖ ! ﻭﮔﺮﻧﻪ ﺁﺩﻡ ﺗﻮ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ
پِگوله پشمک به سر
اینجا زمین است محل کودکان بوسه ای چه بسیارند کودکانی که به دنیا می ایند کهدر ابتدا قرار بوده فقط یک بوسه باشند!!!!!!!!!
پِگوله پشمک به سر
پیاز هم که خرد میکنی برایش اشک میریزی ! از پیاز هم کمتر بودم ، مرا خرد کردی و خندیدی
پِگوله پشمک به سر
” او رفت ” . و این خود شعر بلندی است