پِگوله پشمک به سر
در تصویر حکاکی شده بر سنگ های تخت جمشید هیچکس عصبانی نیست...هیچکس سوار بر اسب نیست...هیچکس را در حال تعظیم نمی بینی...هیچ وقت برده داری در ایران مرسوم نبوده است...
پِگوله پشمک به سر
میترسم از اینکه روزی,یه جایی منوتو حیلی دور از هم,تو آغوش یک غریبه, بی قرار هم باشیم....
پِگوله پشمک به سر
دلتنگم ! اما تو را طلب نميکنم ، نه اينکه بي نيازم ، صبورم !ا
پِگوله پشمک به سر
هرچه ميروم ، نميرسم ! گاهي با خود فکر ميکنم نکند من باشم ، کلاغ آخر قصه ها !!!!!
پِگوله پشمک به سر
از عجايب عشق همين است : تنها همان آغوش آرامت مي کند که دلت را به درد مي آورد
پِگوله پشمک به سر
اين عشق براي من هيچ نداشت ، اما گلهاي بالشم را "باغبان " خوبي بود اشک هاي هر شب من
پِگوله پشمک به سر
فرشته اي از يک سنگ پرسيد : چرا به خدا نميگي مثل خاک از تو انسان بسازد ؟ سنگ پاسخ داد: آنقدر سفت نشده ام که چنين خواسته اي بکنم
پِگوله پشمک به سر
به تو سوگند!به راز گل سرخ وبه پروانه كه درعشق فنا ميگردد،زندگي زيبا نيست آنچه زيباست تويي،تو كه آغاز منو،لحظه ي پايان مني
پِگوله پشمک به سر
نميدانم دوستت دارم چه واژه عجيبيست که هرکس ميگويدعاشق تر ميشود و هرکه ميشنود بي تفاوت تر
پِگوله پشمک به سر
گاه گاهي دل من مي گيرد...بيشتر وقت غروب... آن زماني که خدا نيز پر از تنهايي ست...و اذان در پيش است...من وضو خواهم ساخت...از خدا خواهم خواست که تو تنهانشوي ودلت پر ز خوشي هاي دمادم باشد
پِگوله پشمک به سر
امشب باز پستچي پيرمحلمون نيومد يابايد خونمون رو عوض کنيم يا پستچي رو تو که هرروز واسم نامه مي نويسي،مگه نه؟!
پِگوله پشمک به سر
مترسك گفت اي گندم تو گواه باش كه مرا براي ترساندن آفريدند اما من عاشق پرنده اي بودم كه از ترس من از گرسنگي مرد !!!
پِگوله پشمک به سر
من در رودخانه عشقت اروم و اهسته قايقم را ميراندم..قافل از اين که پايان اين روز زيبا به ابشاري سهمگين ختم ميشود..نگران نيستم. حتي اگر از اين ابشار سقوط کنم و زخمي و درمانده شوم،برکه اي آرام در انتظار من است...
پِگوله پشمک به سر
ارگر خسته اي سکه اي از جيب کت کهنه اش درآورد تا صدقه دهد ، ناگهان جمله اي روي صندوق ديد و منصرف شد ، "صدقه عمر را زياد مي کند