پِگوله پشمک به سر
رفتار عاشقانه ی زن را بایــد از دلتنگـیش فهمید
از شـــوق و بی تابیـش برای دیدار
از حس کودکانه اش برای آغــــــــوش
از خجالتش برای بوسـه گرفتن
زن بـی دلیل بهانه نمیگیرد
شاید بهانه ی دستانِ گرمـت را دارد
که دستانش را بگیری…
پِگوله پشمک به سر
درد داره وقتی سرت به همون سنگی بخوره که روزی به سینه میزدی
پِگوله پشمک به سر
پارسال با او زیر باران راه میرفتم.امسال رارفتن او را با دیگری در زیر باران اشک هایم دیدم شاید باران پارسال اشک های فرددیگری بود
پِگوله پشمک به سر
وقتی شیری طعمه اش را با امدن لاشخورا رها میکند ترسی ندارد.بلکه باورش این است /طعمه ای که چشمه لاشخورها دنبالش است دیگر ارزش خوردن ندارد
پِگوله پشمک به سر
بدترین مشکل دلتنگی ان است که در کناره او باشی
و
بدانی که هرگزبه اونخواهی رسید!!!!!؟؟؟؟
پِگوله پشمک به سر
تـــو ، چـه می فهمی ! حــال و روز کسی را که، دیگر هــــیـــــچ نگاهی دلــش را نمی لرزانـد
پِگوله پشمک به سر
دلی که در راه عشق شکست دیگر عاشق نخواهد شد . امااگر عاشق شد دیگر نخواهد شکست چون به شکستن عادت کرده…
پِگوله پشمک به سر
تو کجایی سهراب آب را گل کردند چشمها را بستندو چه با دل کردند .راستی سهراب گفته بودی قایقی خاهم ساخت دور خاهم شد ازاین خاک غریب .قایقت جادارد من هم از همهمه اهل زمین دلگیرم ……
پِگوله پشمک به سر
امشب دلم بد هوایت را دارد هوای عطرت هوای نفست هوای خنده هایت هوای گفتن جمله ی عاشقتم وقتی می گفتم نمیگم که هوای …. . . . . .(نمی دانی چه غوغایی می کند این ۳نقطه ها در دلم)
پِگوله پشمک به سر
تو دیگر نمی دانی که چه می گویم
قلبم می سوزد از این همه دوری
قلبم می سوزد از نبودنت
قلبم می سوزد از اینکه خودم راندمت
قلبم می سوزد از حال درونم
قلبم می سوزد از اینکه هنوز عشقت شعله می کشد در قلبم
پِگوله پشمک به سر
هیچ وقت برانچه گذشت-انچه شکست وانچه ریخت حسرت نخور زندگی اگر زیبا بود باگریه شروع نمیشد
پِگوله پشمک به سر
قلمی از قلمدان قاضی بر زمین افتاد ، شخصی که در آنجا حضور داشت گفت: جناب قاضی کلنگتان بر زمین افتاد… قاضی خشمگین گفت : مردک تو هنوز فرق کلنگ و قلم را نمیدانی؟؟؟؟؟؟؟ مرد گفت :هرچه هست و بود ،تو خانه مرا با آن ویران کردی…………..
پِگوله پشمک به سر
دلم از نبودش پر است انقدر که اضافه اش از چشمانم میچکد……………………..
پِگوله پشمک به سر
من می بافم ،او نیز میبافد، من برای او کلاه تا سرش را گرم کند ، او برای من دروغ تا دلم را گرم کند….
پِگوله پشمک به سر
من می بافم ،او نیز میبافد، من برای او کلاه تا سرش را گرم کند ، او برای من دروغ تا دلم را گرم کند….