كامياب
گاهی اوقات همینی که هستی را دوست دارم وگرنه بهتر از این را همه دوست دارند .
كامياب
من هر روز در تلاشم تا خا طرم بماند و تو هر شب دعا مي كني كه فراموش كني! خاطراتمان چه بلا تكليف اند!
كامياب
من این جا نازنین در سوگواری تو آن سو منتظر با بیقراری و سالنگ که در بین من و توست به خود می لرزد از این شرمساری
كامياب
چه زیباست به خاطر تو زیستن و برای تو ماندن و به پای تو سوختن و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بدون خوشبختی زیستن و برای تو گریستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن. ای کاش واقف بودی که بدون تو مرگ گواراترین زندگی است و بدون تو و بدور از دست های مهربان تو و بدون قلب حساست زندگی چه تلخ و ناشکیباست
كامياب
آن دوست که عهد دوستداری بشکست می رفت و منش گرفته دامن در دست می گفت که بعد از این به خوابم بینی پنداشت که بعد از او مرا خوابی هست
كامياب
با پاي دل قدم زدن آن هم كنار تو باشد كه خستگي بشود شرمسار تو در دفتر هميشه ي من ثبت مي شود اين لحظه ها عزيزترين يادگار تو
كامياب
سوختم، بي هيچ خاكستري! وگرنه آنرا هم به باد میدادی.
كامياب
دلت را به من گرم کن، شبیهِ خاکِ مردهای هستم، که هیچ وقت سرد نمیشود
كامياب
نفس می کشم نبودنت را نیستی... هوای بوی تنت را کرده ام می دانی؟ پیرهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است به همه ی زوج های خیابان های بارانی و کوچه های پاییزی حسودی می کنم ... گرما زده می شوم ، تو را کم دارم سرما میخورم ، تو در خونم پایین آمدی ... تو نیستی آسمان بی معنیست حتی آسمان پر ستاره و باران... مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد تو نیستی و من چتر می خواهم ...
كامياب
شکستن خـــرد کردن ســــــــوزاندن خاکســـــتر کردن به باد دادن... از هر انگشتت یک هنر می بارد !
كامياب
پرواز در آسمان مهر من می کنی ولی بر شاخسار عشق دیگری فرود می آیی تار و پود سپید جامه ات قیمت پروانگی من است. فراموش کرده ای ؟ مهم نیست سقوطت را که خواهم دید
كامياب
برگ زرد٬ به جرم رقص شبانه اش با باد ٬ از چشم درخت افتاد و پاییز بیرحم به حکم عدم ؛ مبتلایش ساخت...