كامياب
بر روي سنگ قبرم ننويسيد که عاشق بود بنويسيد اخلاقش بچه گانه بود بر روي سنگ قبرم ننويسيد که چه رنجهايي را تحمل کرد بنويسيد دروغگو بود بر روي سنگ قبرم ننويسيد در جواني مرد بنويسيد پير شده بود پير جواني بر روي سنگ قبرم ننويسيد تنها بود بنويسيد بهترين دوستش تنهايي بود بر روي سنگ قبرم ننويسيد عشق در وجود او نبود بنويسيد وجود او عشق بود بر روي سنگ قبرم ننويسيد عاشق باران بود بنويسيد باران موثر ترين داروي او بود بر روي سنگ قبرم ننويسيد که کم تحمل بود بنويسيد مشکلاتش بيش از اندازه بود بر روي سنگ قبرم ننويسيد روزاي آخر غمگين بود بنويسيد شاد بود مرگش فرا رسيده بود بر روي سنگ قبرم ننويسيد از دوري يار مرد بنويسيد از عشق يار مرد بر روي سنگ قبرم ننويسيد که روز تولدش مرد بنويسيد که هرگز متولد نشد بر روي سنگ قبرم ننويسيد نامش (...... ) بود بنويسيد نامش ديوانه بود
كامياب
سلام دوستان خوبم شبتون بخير
كامياب
به کدامین گناه مرا به انتظار محکوم می کنی قاضی سرنوشت من ، نمی شود با طناب دار فراموشی ات مرا بمیرانی؟ من رعشه های مرگ را به تازیانه های انتظار ترجیح می دهم.
كامياب
سیگارش را توی زیر سیگاری له کرد. زیر سیگاری پر از سیگارهای نصفه بود . خودکارش را به دست گرفت و دوباره بالای کاغذ سفید نوشت: "یک قصه عاشقانه" روی زمین.....دور و برش پر از کاغذهای مچاله شده و پاره بود....
كامياب
کاش گل بودی تا به تلافی همه ی بدیهایت تو را پرپر میکردم
كامياب
تو را با غیر می بینم صدایم در نمی آید دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید نشستم، باده خوردم، خون گریستم کنجی فتادم تحمل می رود اما شب غم سر نمی آید
كامياب
او را می بینم مرا می بینی گویی مرا نمی شناسی نکند به همین زودی مرا فراموش کرده ای؟ این منم، همان بازیچه ی روزهای نچندان دور، همان قاصدک تنهاو غریب و بی یاور، حال مرا به یاد آوردی؟ آری، من همانم.
كامياب
در این بازار نامردی به دنبال چه می گردی؟ ..... نمی یابی نشان هرگز تو از عشق و جوانمردی ...... برو بگذر از این بازار ، از این مستی و طنازی ..... اگر چون کوه هم باشی در این دنیا تو می بازی
كامياب
دگر اصرار نمیکنم برگردی در دل تو ، غم من اثر ندارد امـــــا اگر روزی از آنهمه غربت سرد دلت گرفت اینجا کسی منتظر است؛ برگرد ...!
كامياب
امشب باز هم بغض تنهایی ٬ گلویم را فشرد امشب باز من بودم و خیال تو امشب باز حُرم آغوشت را طلب کردم امشب باز تا توانستم از تو گفتم امشب باز تو بودی و خلوت دل
كامياب
همیشه می آیی و می روی یا شاید هم نمی آیی که بخواهی بروی و من همیشه در به در دنبال تشبیه طعم دوست داشتنت می گردم
كامياب
مســُخره ی شهر شده ام به این انتـــــظار طولانی همه میگویند دیوانـــــه شده است اما نمیدانند من صدای قدمـــــــــــهایت را از دل فاصـــــــــــــــله ها میشنوم ...که به ســــــــــــــمت من می آیی .....
كامياب
صحبت از انتظار کشنده نیست صحبت از نا امیدی این دل است که هیچ دلخوشی به آمدنت ندادی اش
كامياب
روزهاستـــ که ازسقفـــ خاطراتمـ ـ یادِ تومیچـ ـ ـکــد بارانــ که بند بیاید از اینــ خانه میرومـــ