كامياب
مشامم آکنده از بوی تنهاییست! من به تنهایی، لبریز تنهاییم!
كامياب
با همتون قهر می کنم می رم یه جای دور عمرمو سر می کنم میرم به اونجایی که میگن شهر غمه اونجا همش مال منه جایی که فقط غصه و ماتمه قهر می کنم قهر می کنم با خودمم قهر می کنم توی جهنم می شینم کاری ندارم با کسی تنهای تنها می شینم شوخی ندارم با کسی اونجا می شینم تنهای تنها با همتون قهر می کنم
كامياب
به چه می اندیشی؟ نقطه ای دورادور هاله ای از فردا شاخه های تردید سایه هایی از نور چشمهایت اما، سخن از بوی نم و هق هق باران دارد و نشان می دهد از وسعت تنهایی تو یک دنیا
كامياب
انسان هم می تونه دایره باشه هم یه خط راست. تو می خوای چی کار کنی؟ تا ابد دور خودت بچرخی یا تا بی نهایت ادامه بدی؟
كامياب
آرامشی میخواهم خلوتی میخواهم و تو که سُکوت کنی و من گوش کنم . . .
كامياب
آرامشی میخواهم خلوتی میخواهم و تو که سُکوت کنی و من گوش کنم . . .
كامياب
دوستان خوبم روز خوبي داشته باشيد تا شب. خدا نگهدار
كامياب
بيرون شده از بهشت بابا، با سيب آورده به دنيا همهي ما را سيب محكوم شديم و عمرمان شد تبعيد ممنوع نشد –به لطف او- اينجا سيب
كامياب
درد کشیدم درد کشیدم رشد کردم از شوق حیاتی باز یافته سرخ شدم انتظار کشیدم انتظار روزی که سیب سرخ دستان بازیگوش حوا باشم یا لذت عشقبازی زیر تیغ تیز دندان های آدم نصیبم شود اما افسوس نمی دانستم سهم من تنها شهوت کرم حقیری است که داغ عاشقی را بر دلم خواهد گذاشت
كامياب
من از آیینه بیزارم که هر دم چهره ام را ناتوان تر می کند ترسیم و در قلبم نهال حسرت و افسوس می کارد من از پروانه بیزارم که بیهوده به گرد هر چراغ کهنه ای با عشق می چرخد من از دیوانه بیزارم که سنگش می زند هر کس ولیکن من خودم دیوانه ای هستم که بر گرد چراغ زندگی تا مرگ می چرخم ...
كامياب
هيچکس با من نيست !... مانده ام تا به چه انديشه کنم... مانده ام درقفس تنهايی... در قفس ميخوانم... چه غريبانه شبي ست... شب تنهايی من!...
كامياب
زندگی غفلت رنگین یک دقیقه ی حواست کاش هیچ وقت اون سیب رو نمی خوردی ما هم تو همون بهشت می موندیم خدا وقتی دید نمی تونه به اولین آدما اعتماد کنه تصمیمی دوباره گرفت.
كامياب
برایم سیگاری آتش بزن، میان لب هایم بگذار ، دور شو... من پر از باروتم...
كامياب
مرا از بهشت راندند به جرم لبخندی ، لبخندی در امتداد چشمانت گناهم سیب سرخ حوا نبود دلهره ایی بود از پس تپش قلبی عاشق شوقی بود سرشار از دلی هم بغض دریا ، دلی که هم رقص موج به صخره زد و هر شب صدای شکستنش آرام بخش ساحل شد هر طلوع سرشار از وسوسه دیدارم من بهشت را به رنگ چشمانت فروختم ، دیوار فاصله را بردار به قدر لبخندی در نگاه سرد دیوار آجری هم پرسه خاطراتم ،لبخندت را به من هدیه کن از پس پنجره غبار گرفته روزگار چشمانم را ببند دستانم را بگیر می خواهم به بهشت باز گردم