كامياب
بُگذار خوش باشم به سعادت غمناکم خوش باشم به همان بهانه ی تلقینی پاکم
كامياب
بر مزار ما غريبان،نه چراغی،نه گلی نه پر پروانه سوز و نه صدای بلبلی ما در اين شهر غريبيم و در اين ملك فقير به كمند تو گرفتار و به فكر تو اسير
كامياب
دلم برای قلبی میسوزد که بعد از من گرفتار تو میشود ، دلم برای کسی میسوزد که بعد از من عاشق تو میشود، از همینجا تسلیت میگویم به دلی که دیوانه ی آن چهره ی به ظاهر، ماه تو میشود
كامياب
کالبد قلب بیمارم نقاهت نفرین شده اش را یافت ولی در نهان خانه ی ترس در استقبال مرگ مرگ دیباچه ی عقل در گلبوسه ی زخم ها خنیاگری غم ها حال می گویی چه کنم با مناقشه ی قلبم: هم نشینی با مهربانیت یا خواندن غزل خداحافظی؟!
كامياب
بارانی مورب در نیمروزی آفتابی هیچ اتفاقی نیفتاده است. تنها تو رفته ای اما من قسم می خورم که این باران بارانی معمولی نیست حتما جایی دور دریایی را به باد داده اند...
كامياب
کاش در بستر تنهایی تو پیکرم شمع گنه می افروخت ریشه ی زهد تو و حسرت من زین گنهکاری شیرین می سوخت
كامياب
خواستم از احساسم بگویم گفتی نگو ! سکوت کردم ... خواستم از دلتنگی ام بگویم گفتی نگو ! سکوت کردم ... خواستم گله کنم گفتی نباید ! سکوت کردم ... خواستم زار زار ببارم گفتی نبار ! سکوت کردم ... سکوت کردم ... سکوت کردم ... حالا فقط سه نقطه مبهم از من باقیست ! خودت معنی اش را پیدا کن " . . . "
كامياب
دور از چشم ِ تو عرق كردهام داغي ِ بهشت را و لرزيدهام از سردي جهنم حالا ديگر باز ميكني دو چشم ِ قشنگت را ؟
كامياب
وقتی نگاهت را به چشمهایم هدیـــه می دادی ... بـــاز هم ، هیــــچ نمی دیدی ؛ جز تصویر مبهم صورتت را ... شانه هایم ؛ شاید جایی برای گریه هایت بود ... امّا نه بهانه ای ، برای اشک هایت ... !
كامياب
دست بر شانه هایم میزنی تا “تنهایی” م را بتکانی ، به چه می اندیشی ؟ تکاندن برف از روی شانه آدم برفی
كامياب
بي تو اما عشق بي معناست ، مي داني؟ دستهايم تا ابد تنهاست ، مي داني؟ آسمانت را مگير از من ، که بعد از تو زيستن يک لحظه هم ، بي جاست ، مي داني؟ تو ، خودت را هديه ام کردي ، ولي من هم شعرهايم را که بي پرواست ، مي داني؟ هر چه مي خواهيم – آري – از همين امروز از همين امروز ، مال ماست ، مي داني؟ گرچه من ، يک عمر همزاد عطش بودم روح تو ، هم – سايه درياست مي داني؟ دوستت دارم!» - همين ! – اين راز پنهاني از نگاه ساکتم پيداست ، مي داني؟ عشق من ! – بي هيچ ترديدي – بمان با من عشق يک مفهوم بي « اما» ست ، میدانی؟
كامياب
هوادارت بودم حوای من، بی هوا رفتی بر دار شدم....
كامياب
من غريبم آري تو غريبم كردي تو مرا همچون شمع از سر جور و جفا سوزاندي تو مرا سوزاندي تو مرا بر در و ديوار بدي كوباندي تو مرا از بودن تو مرا از من و از ما و تو پنجره ها ترساندي تو مرا از فردا... تو مرا از دريا... تو مرا ترساندي من اسيرم آري تو اسيرم كردي... بي خبر از باران.. تو كويرم كردي از شراب دوري تو چه سيرم كردي من شكستم ، آري تو شکستم دادي
كامياب
تو فقط یک اتفاق ساده بودی که یک روز در دلـم افتادی من ولی از هـمان روز آنقدر بی اشتها شده ام که ساده ترین بغض ها هم از گلویم پایین نمی روند...