كامياب
معشوق من چنان لطیف است که خود را به « بودن » نیالوده است که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد نه معشوق من بود . . .
كامياب
مدت هاست كه زنده به گورم كرده است همچون دختركان عصر جاهليت اين روزگار بي مروت! .... بگو آرام تر بجوند گوشت تنهايي ام را كرم هاي حريص خاطرات...
كامياب
پاشنههای بی هدف خش و خش ِ برگها سوز باد ِ سرد و تکنوازی ِ گاه به گاه ِِ کلاغها و تنهایی ِ من هیچکدام دلیل ِ مُبَرهَن ِ پائیز نیست آنچه حسّ ِ کلاغ را به یک سمفونی ِ حزین سوق میدهد و سیر ِ سوز ِ باد را ، جهت و برگها را پایمال پاشنهها میکند و مرا ، تنهای تنها تنها .. صدای اصطکاک ِ فاصلهایست که یک در میان ِ حرفهایت بگوش میرسد
كامياب
هرگاه احساس تنهایی کردی این حقیقت روبخاطر داشته باش یک نفر... یک جایی... درحال فکرکردن به توست
كامياب
تو مرا می فهمی من تو را می خواهم وهمین ساده ترین قصه یک انسان است تو مرا می خوانی من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم و تو هم می دانی تا ابد در دل من می مانی.
كامياب
خیالت راحت ! آب هم از آب تکان نخورده است فقط نمی دانم چرا کمی دلم تند می زند... اشکهایم می ریزد... و دستهایم می لرزد... اما اینها که مهم نیست فدای سرت دستانش را بگیر هماهنگ کن با او همه چیزت را نگاه هایت را، قدم هایت را، خواب و بیداریت را، خواستن و نخواستنت را، حتی نفس هایت را...آه...نفسهایت...
كامياب
...........ديگـــر دلـــ ــ ــم در تن ــَم بنــــ ــد نمیشــــود به دادمــ بــــرس
كامياب
زندگی پراست از گره هایی که تو آن را نبسته ای اما باید تمام آنها را به تنهایی باز کنی ، تنهای تنها . . .
كامياب
غریــــبه بود... آشـــــــنا شد عـــــادت شد... عــــــــشق شد... هســـــــتی شد..روزگـــــــار شد... خســـــــــته شد... بی وفـــــــــا شد... دور شـــــــــــد... بیـــــــــگانه شد... حــــــــــسرت شد...فراموش نـــــــــــشد..
كامياب
ميدوني چرا وقتي آدما بزرگ ميشن مداد رو كنار ميزارن؟ چون بايد ياد بگيرن كه هر اشتباهي رو نميشه پاك كرد
كامياب
مرا چه باک ز باران که گیسوان تو چتری گشوده اند مرا چه باک ز مرگ که بوسه های تو پیغام های قیامند بدرودهای تو تکرارهای سلامند
كامياب
دستهايم را تا ابرها بالا برده اي.... و ابرها را تا چشمهايم پايين عشق را در كجاي دلم ... پنهان كرده اي كه هيچ دستي به آن نمي رسد ......
كامياب
.. تو را نمی بخشم .. به بهای اینکه .. چشمانم دیگر از حادثه عشق تهی است ..!!!
كامياب
چه سنگین گذشت عصر بارانی ام گویی نوازش نمی کرد، باران صورتم را گریه ام، فریادم، تنها سکوتی بود تا حرفهایم در بستری از بغض بخوابند
كامياب
كاش می دانستی .. كاش می خواستی كه بدانی ! چه می كشد این دل، وقتی كه غم، نگاه ِ معصومانه ات را به اشك می نشاند..